<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639</id><updated>2012-02-16T10:07:37.857-08:00</updated><title type='text'>archaeologist</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>105</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2863024284529906351</id><published>2011-01-27T03:40:00.000-08:00</published><updated>2011-01-27T03:58:10.147-08:00</updated><title type='text'>جلد یک از پژوهش بم بزودی پخش می شود</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/TUFdKP1h3zI/AAAAAAAAALA/5Ib5WYiI9fM/s1600/persian%2Bcover.JPG"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;width: 229px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/TUFdKP1h3zI/AAAAAAAAALA/5Ib5WYiI9fM/s320/persian%2Bcover.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5566833045037768498" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جلد اول از ابتدای زلزله تا 6 ماه پس از زلزله را در بر می گیرد در گرداوری اطلاعات ده ها نفر شرکت داشتند. در تبین گزارش ها اضافه بر عمران گاراژیان و لیلا پاپلی یزدی مریم دژم خو، رقیه رحیمی سرخنی ، الهه علیخانی و وحید عسکر پور مشارکت داشته اند. این کاری گروهی است که در طول چند سال انجام شده البته  مسئولیت با نویسنده گان است و انتشارات پاپلی ان را منتشر کرده و 272 صفحه همچنین حدود 16 صفحه تصاویر رنگی است کیفیت و قیمت(6000تومان) دانشجویی است&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2863024284529906351?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2863024284529906351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2863024284529906351&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2863024284529906351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2863024284529906351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title='جلد یک از پژوهش بم بزودی پخش می شود'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/TUFdKP1h3zI/AAAAAAAAALA/5Ib5WYiI9fM/s72-c/persian%2Bcover.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5766102442705949742</id><published>2011-01-11T03:42:00.000-08:00</published><updated>2011-01-11T03:44:08.906-08:00</updated><title type='text'>امتحان امروز درس تاریخچه باستان شناسی</title><content type='html'>امتحان درس تاریخچه باستان شناسی&lt;br /&gt;(لطفا با دقت انتخاب کنید سپس فقط به 17 نمره پاسخ دهید)&lt;br /&gt;- اسناد مرکز باستان شناسی ایران مربوط به سال های 1270 تا 1300 خورشیدی نشان می دهد که تعدادی افراد عمدتا یهودی در فیروزکوه نزدیک تهران برای یافتن و فروختن عتیقه حفاری می کرده اند.&lt;br /&gt;1) آیا می توانیم انها را باستان شناس قلمداد کنیم. باستان شناسانی پیشرو در ایران لطفا جواب خود را شرح دهید(1).&lt;br /&gt;2) تقریبا همزمان با فعالیت های انها یعنی حدود 120 سال پیش مثلا سال های 1850 تا 1900 میلادی وضعیت باستان شناسی در اروپا چگونه بوده است(1).&lt;br /&gt;3) اگر بخواهید فعالیت این افراد را که عتیقه ها را جُسته و بفروش می رسانند و در اصل در فعالیت مالی – پولی و بدست آوردن اشیاء گران قیمت بودند با امثال تامسن و ورساء مقایسه کنید چه می نویسید(1).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- استادم می گفت یادش بخیر با پرفسور دایسون در تپه حصار دامغان لایه نگاری می کردیم(1976م.). روش های لایه نگاری او و برداشت داده ها دقیق بود. برش ها و لایه نگاری انجام می شد سپس لایه بندی و دوره بندی براساس تجزیه و تحلیل داده ها انجام شد. ما در سطح افقی داده ها را گردآوری و مستند سازی کرده و با برش ها کنترل و مقایسه می کردیم کار سختی بود اما از کارمان و درستی روش اطمینان داشتیم.&lt;br /&gt;4) پرفسور دایسون و استاد من باستان شناسانی تاریخی – فرهنگی بودند چرا؟(1) &lt;br /&gt;5) باستان شناسانی مدرن بودند چرا؟(1) &lt;br /&gt;6) یا باستان شناسانی فرامدرن(1) هر مورد را انتخاب می کنید شرح دهید.&lt;br /&gt;7) هیچ یک از این موارد نیستند انها باستان شناسانی میدانی کارند که راه خودشان را می روند روش های خاص دارند که در تقویت و تطور آن می کوشند(1).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من و گروهایی از دانشجویانم برای بازدید استقراری باستانی رفته بودیم. استقراری ناشناخته که تاکنون در مورد آن پژوهشی انجام نشده بود. برخورد دانشجویان من با اثر دیدنی بود من در موردشان شرح می دهم شما بنویسید اگر بخواهیم نامی روی انها بگذاریم یا برچسبی بزنیم چه چیزی متناسب است همچنین یادآوری کنید هر گروه در کدام مقطع از تاریخچه باستان شناسی متوقف شده اند:&lt;br /&gt;8) گروه اول کسانی بودند که در گودال های حفاری قاچاق جستجو می کردند. دنبال چیزِ خاص و انتیکی بودند که بدست اورند چیزی دهن پرکن که بتوان روی ان در رسانه ها مانور کرد سروصدا در جامعه بپا کرد. شئی ارزش مند شئی خاص. در گفتگو با من انها حتی برای رسیدن به هدفشان حاضر بودند قانون را زیر پا گذاشته برخی جاها حفاری قاچاق را ادامه دهند تا چیزی بدست اورند. بدتر از همه اینکه فکر می کردند همه ظروف سفالی پر طلا و حداقل نقره بوده اند(1).&lt;br /&gt;9) گروه دوم از سطح اثر بدون روش خاصی اثاری گرداوری کرده بودند و بر توصیف داده ها و انتشار آن تاکید می کردند. در تصورشان حفاری گسترده بود ترانشه های بزرگ حفاری در مقیاس 100×100 متر بود. می گفتند نخستین ها و اولین ها در همین جا خوابیده. برزیبایی انچه جمع کرده بودند تاکید می کردند. اصلا فقط آثار زیبا را بدون روش خاصی گردآورده بودند. آثار را هنرمندانه طراحی کرده و عکس های زیبایی گرفته بودند. توصیف عالی بود تاکیدشان بر اهمیت اثر و اینکه نتیجه هوش و ذکاوت پیشنیانشان است مرا آزار می داد اکثر این گروه بومی منطقه بودند(1).&lt;br /&gt;10) گروه سوم به نمونه برداری فکر می کردند. در تخیل شان کاوش در گمانه هایی کوچک را ترسیم می کردند. گمانه هایی که نمونه هایی برای مطالعات علمی دقیق مانند کربن 14 ، جانورباستان شناسی و گیاه باستان شناسی در اختیارشان قرار می داد. اینقدر روی روشهای علمی تاکید کردند که یادشان رفت درباره انسان و فرهنگش پژوهش خواهند کرد. هر یک در پی اثبات چیزی بودند. انقدر استدلال کردند که خودشان هم گیج شده بودند. فرآیند از زبانشان نمی افتاد(1). &lt;br /&gt;11)  گروه چهارم بحث و تبادل نظر می کردند گویا هیچیک دیگری را قبول ندارد. همه چیزی را لااقل در ابتدا بسیار نسبی می دیدند. کسی در بین شان هر دم می گفت من غیر اثبات گرا هستم. تفسیرت را بگو!. دیگری فرهنگ و انسان از زبانش نمی افتاد. سومی به بافتار(context) تاکید می کرد. کسی در بین انها بود که فقط به چشم انداز(landscape) گیر داده بود. آنقدر با هم بحث کردند که چشم هایشان سیاهی می رفت. این گروه اصلا انسجام نداشتند هریک از دیدگاهی می نگریست. کسی در بین شان نومارکسیست بود. کسی دیگر می گفت فراتر از ساختارگرایی می رود اما در همان چارچوب است. خانم محترمی در بین این گروه فمنیست بود(1).&lt;br /&gt;12)  گروه پنجم میهمانان دانشجویان بودند که از خارج آمده بودند جایی از آسیای مرکزی، می گفتند بیایید از یک دم بگیریم کاوش گسترده انجام دهیم. می گفتند اگر نشان های کمون اولیه را دراینجا نشان دهیم حزب در مسکو بودجه خوبی می دهد طرحی پنج ساله اجرا می کنیم. گرچه هرسال ارزیابی می کنند اما مشکلی نیست جا و منزلتی نزد ساختار دولتیِ بلشویکی برهم می زنیم(1). &lt;br /&gt;13)  کتابنامه کامل یک فارسی منبع در مورد تاریخچه باستان شناسی را بنویسید(شش جزء1.5).&lt;br /&gt;14) کتابنامه کامل یک منبع غیر فارسی در مورد تاریخچه باستان شناسی را بنویسید(1.5).&lt;br /&gt;15)  لوباک چه فعالیت هایی در باستان شناسی انجام داد سه مورد را بنویسید(1.5).&lt;br /&gt;16)  مشخصات باستان شناسی تاریخی – فرهنگی چیست سه مورد را با مثال شرح دهید(1.5).&lt;br /&gt;17)  دو مورد از ریشه های موثر در شکل گیری باستان شناسی مدرن را توضیح دهید(1).&lt;br /&gt;18)  یکی از شخصیت ها در تاریخچه باستان شناسی را به انتخاب خود معرفی کنید حداقل یک منبع از او یا درباره او را لازم است ذکر کنید(2).&lt;br /&gt;19)  قانون عتیقات چیست و چه زمانی به تصویب رسید(1).&lt;br /&gt;20)  درباره هریک از این افراد یک جمله بنویسید یا یک پست یا رویداد در تاریخچه باستان شناسی ایران را شرح دهید(هر مورد 5/0).&lt;br /&gt;لفتوس. دیولافوا. آندره گدار. دکتر علی فرهمندی(علیم الملک). حیدر قلی شاملو. اسماعیل مرآت. جوزف آپتن. غلامحسین جباری. محمد عبدالله گرجی. حسین روان بُد. علی حاکمی. سید محمد تقی مرتضوی. عزت ا... نگهبان. سیف ا... کامبخش فرد.&lt;br /&gt;موفق و پیروز باشید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5766102442705949742?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5766102442705949742/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5766102442705949742&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5766102442705949742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5766102442705949742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='امتحان امروز درس تاریخچه باستان شناسی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-3379322832297280838</id><published>2010-10-22T00:47:00.000-07:00</published><updated>2010-10-22T01:07:43.648-07:00</updated><title type='text'>طعم تلخ تبعید</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تصور کنید خانواده ای از اشنایان ماه پس از حدود 60 روز به دیدن ما امدند. گفتیم خدایا خورشید از کدام طرف طلوع کرده. خلاصه پذیرایی بدون تعارف همیشگی که روش ما شده. و گفتگو شروع شد. من منتظر شنیدن بودم. لیلا هم طبق روال در گوشه ای نشسته بود. آشنای نزدیک و محترم تازه از کلاس های ضمن خدمت برگشته بودند. با عجله تشریف اورده بودند تا انچه در کلاس ها شتشوی مغزی شده اند به ما منتقل کنند. چند دقیقه ای با هیجان صحبت کردند صحبت هایی که گفتنش و نوشتن آن از من بعید است. من همچنان ساکت ماندم. اما چون کارد به استخوان رسید به صحنه رفتم و برایشان بازگو کردم که انچه به انها ارائه شده صرفا برای شتشوی مغزی شان بوده. در عین حال اه از نهادم کنده شد که چه افراد ساده لوحی به دانش اموزان دبیرستان درس می دهند. جالب این است که اشنایی محترم با توپ پر امده بودند تا ما را هدایت کنند. تا اطلاعات تازه دریافت شده شان را به سر ما بزنند. تا ابراز وجود کرده باشند. تا سری توی سرها دراورده باشند. با کمال ارامش نشان دادیم که چقدر غیر انسانی و چقدر غیر اخلاقی کسانی که خودشان را دکتر معرفی می کنند و از دست دکتر عزیز مرحوم کردان خدا رحمت کرده هستند به تخریب انسان ها می پردازند. چقدر بی اخلاقانه در مورد جوانان این مرز و بوم اظهار نظر نه تهمت می زنند. این از سرمان گذشت اما انچه ماند طعم تلخ تبعید بود که بوسیله یکی از نزدیکان به ما چشانده شد با همکاری و مشاوره کسانی که خودشان را از نظر مدرک همسطح ما حساب می کنند. چقدر چارچوب ها باید ضعیف باشد که به خودت اجازه بدهی هر چیزی را بگویی و شنوندگان محترم که متوسط به بالای شهرستان ها هستند چقدر ساده دل باشند که هرانچه گفته باشی بپذیرند و بعد بیایند به عنوان اطلاعات دست اول تحولیت دهند.&lt;br /&gt;عرصه ها را تنگ کرده ایم. برای انسان هایی که حق دارند اگاه باشند انگاه عقده ای ها را برای تخلیه عرصه داده ایم. این یعنی فروپاشی فرهنگی بوسیله نهادی که خود پایه ریز اموزش است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-3379322832297280838?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/3379322832297280838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=3379322832297280838&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3379322832297280838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3379322832297280838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/10/blog-post_22.html' title='طعم تلخ تبعید'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-807047389957045218</id><published>2010-10-07T08:22:00.000-07:00</published><updated>2010-10-07T08:23:30.630-07:00</updated><title type='text'>تقدیم به همکاران پژوهشکده و دانشجویانم</title><content type='html'>&lt;strong&gt;من هم دلم برای شما تنگ می شود&lt;br /&gt;گاهی عبور زمان چو نمآهنگ می شود&lt;br /&gt;خاموش و خفته نماندن چو بهتر است&lt;br /&gt;گاهی برای سرودن چه زمان تنگ می شود&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-807047389957045218?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/807047389957045218/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=807047389957045218&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/807047389957045218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/807047389957045218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='تقدیم به همکاران پژوهشکده و دانشجویانم'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4506350297130547570</id><published>2010-09-22T20:56:00.000-07:00</published><updated>2010-09-22T21:13:22.486-07:00</updated><title type='text'>آغاز سال تحصیلی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;استایتد ارجمند همکاران گرامی و دانشجویان عزیز&lt;br /&gt;فرا رسیدن آغاز مهر ماه را به همگان تبریک می گویم. آغاز همگرایی در محیطی دانشگاهی آغاز دوباره تلاش هرچند قدر تلاش ها دانسته نشود هرچند برخوردها غیر انسانی باشد.&lt;br /&gt;به دانشجویانم که در میانشان نیستم به انها که راه را باهم اغاز کرده بودیم توصیه می کنم مواظب و متمرکز در عین حال نستوه با نشاط باشند. این اول مهر ماه مانند همه اول مهر ها نیست. دانشجویان گرامی بدانند که گرچه فاصله ها است و فاصله افکندن ها اما من همیشه در کنارشان هستم. چون اینترنت است و چون فیس بوک هست. چون جهان مانند ده ها و سده های گذشته نیست. پیروز و پرتلاش باشید&lt;br /&gt;یادش بخیر باد سال گذشته در چنین روزهایی با ورودی های 1388 آغاز کردیم برای من بسیار اموزنده بود. تجربه ای عالی سالی که تلاش کردم هریک از انها را خودشان در نظر بگیریم چنانکه هستند نه "خشتی در دیوار" بلکه انسانی مختار. فرامدرن ترین برخورد در کلاس را سال گذشته در همین روزها اغاز کردیم. یاتان هست که با هم اشنا می شدیم. هرجای کلاس را نگاه می کردم بیشتر بهت می دیدم. بجای اگاهی، اسطوره و بجای شناخت سرگردانی، نه انتظار و امید موج می زد.&lt;br /&gt;به نظر من در بافتار جامعه ایران در این سال ها خوب نه عالی اغاز کردیم و امیدوارم متوسط به بالا ادامه دهید&lt;br /&gt;بدرود&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4506350297130547570?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4506350297130547570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4506350297130547570&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4506350297130547570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4506350297130547570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='آغاز سال تحصیلی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2780361179086556384</id><published>2010-08-02T20:52:00.000-07:00</published><updated>2010-08-03T01:54:41.602-07:00</updated><title type='text'>بنام یزدان پاک</title><content type='html'>&lt;strong&gt;بیایید ای دوستان قدیم/    به مردی مردانگی سر زنیم&lt;br /&gt;بیایید تا فرصتی پیش روست /   به گرد هم آییم کین آبروست&lt;br /&gt;چو فردا ز ما روزگاری گذشت /   زمان گذشته تو را برنگشت&lt;br /&gt;ز دیروز افسوس بس می خوریم/   چرا فکر فردا نباشد حکیم&lt;br /&gt;گر امروز چالاک و مست و دلیر /  به فردا شوی نیز خود سربه زیر&lt;br /&gt;کنون وقت پاییدن راه هست/      تو را پای در راه و همرایی هست&lt;br /&gt;چو فردا سراشیب عمر تو شد/     بسی ناسزا خود نصیب تو شد&lt;br /&gt;که در راه بودی و رهزن گذشت /  گرفتی یکی سنگر پس نشست&lt;br /&gt;ز روزی مترس ای رفیق شفیق/   که آیندگان نسل های دقیق&lt;br /&gt;تو را و مرا در نظر اورند /  همه کرده ها را به بر آورند&lt;br /&gt;گرت زندگی دیر پاید همی/   زگردار خود پیش همه خمی&lt;br /&gt;بیا راستی را پی افکن کنون/  که فردا نیفزایدت این جنون&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2780361179086556384?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2780361179086556384/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2780361179086556384&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2780361179086556384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2780361179086556384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='بنام یزدان پاک'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-3140466378287101057</id><published>2010-07-25T07:05:00.000-07:00</published><updated>2010-07-25T07:08:20.104-07:00</updated><title type='text'>به همکارانم در میراث فرهنگی</title><content type='html'>هان بچه ها سلام&lt;br /&gt;گویم به یک کلام&lt;br /&gt;شمشیر در نیام&lt;br /&gt;بود و کشیده شد&lt;br /&gt;اکنون به دست مست&lt;br /&gt;تیغی کشیده، هست&lt;br /&gt;بالا، بلند و پست&lt;br /&gt;پندارد هرکه هست.&lt;br /&gt;اکنون به وهم خویش&lt;br /&gt;کاری برند پیش&lt;br /&gt;با زخمۀ زبان هردم زنند نیش!&lt;br /&gt;ما صبر می کنیم.&lt;br /&gt;بسیار مثل شان &lt;br /&gt;هر دوره هر زمان&lt;br /&gt;بودند در جهان&lt;br /&gt;رفتند پیش از این&lt;br /&gt;دفن اند زیر کین.&lt;br /&gt;آیندگانمان، همکار خسته ام&lt;br /&gt;شاگرد و بچه ها!&lt;br /&gt;با کمچه هایمان&lt;br /&gt;کاوند جانشان&lt;br /&gt;گویند داستان&lt;br /&gt;گویند این کسان&lt;br /&gt;بودند ناکسان، بودند ناکسان ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-3140466378287101057?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/3140466378287101057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=3140466378287101057&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3140466378287101057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3140466378287101057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_327.html' title='به همکارانم در میراث فرهنگی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7492304282749396017</id><published>2010-07-25T00:56:00.000-07:00</published><updated>2010-07-25T01:03:16.881-07:00</updated><title type='text'>تقدیم به تابستان</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;em&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلاسم را مگیر از من&lt;br /&gt;چرا می بگسلی پیوند، میان نسل هایی چند&lt;br /&gt;چرا اخلاق را در کوزه بنهادی! &lt;br /&gt;کنون با مزدهایی چند، آیا می کنی شادی؟!&lt;br /&gt; کمینه، می زنی لبخند.&lt;br /&gt;کلاسم را مگیر از من&lt;br /&gt;مرا مزد، ای رفیق دست و پا در بند&lt;br /&gt;نباشد اخر ماه و ریالی چند&lt;br /&gt;مرا مزد ای رفیق از دوستان لبخند!&lt;br /&gt;مرا مزد ای رفیق از دشمنان، خرسند.&lt;br /&gt;کلاسم را مگیر از من&lt;br /&gt;کنون در گوشه تنهایی خویشم&lt;br /&gt;تامل می کنم، گه می زنم لبخند!&lt;br /&gt;که دنیا را تداوم اینچنین تا چند؛&lt;br /&gt;ریا، تزویر، رنگی چند را کی می کنی دربند.&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7492304282749396017?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7492304282749396017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7492304282749396017&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7492304282749396017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7492304282749396017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_25.html' title='تقدیم به تابستان'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-8113133699805932073</id><published>2010-07-16T05:43:00.000-07:00</published><updated>2010-07-16T05:48:42.219-07:00</updated><title type='text'>آیا شکارگری یک تخصص است</title><content type='html'>دوستان عزیز و بازدید کنندگان گرامی&lt;br /&gt;نوشته ای اولیه و برخلاف اکثر نوشته ها که تالیفی و از منابع است بدون هیچگونه منبعی با عنوان فوق در انسان شناسی و فرهنگ ریخته ام&lt;br /&gt;http://anthropology.ir&lt;br /&gt;خرسند خواهم شد اگر مطالعه و نقد وبررسی نمایید&lt;br /&gt;بدرود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-8113133699805932073?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/8113133699805932073/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=8113133699805932073&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8113133699805932073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8113133699805932073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html' title='آیا شکارگری یک تخصص است'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-8348801738576376129</id><published>2010-07-13T19:50:00.000-07:00</published><updated>2010-07-13T20:13:33.157-07:00</updated><title type='text'>مبانی: تفکیک های تئوریک در عمل</title><content type='html'>&lt;strong&gt;بنام انسان&lt;br /&gt;درباره تفکیک هایی که در بحث های تئوریک ارائه می کنیم فکر کرده اید؟&lt;br /&gt;فرآیندها را به طبیعی و فرهنگی تفکیک می کنیم!&lt;br /&gt;مقیاس ها را به زمانی و مکانی تفکیک می کنیم! &lt;br /&gt;آیا در عمل این تفکیک هارا آزموده اید!&lt;br /&gt;یادتان نرود تئوری در عمل به آزمون گذاشته می شود و اگر از میدان عمل موفق بیرون نیامد کنار گذاشته می شود.&lt;br /&gt;منظور از موفق بیرون آمدن در باستان شناسی چیست؟ دقیقا سئوال بجایی است. موفق بیرون امدن  (archaeological practice)یعنی درممارست باستان شناسانه&lt;br /&gt; نشان داده شود که متناسب با واقعیت های باستان شناختی است&lt;br /&gt;دقیقا یعنی اینکه دخل و تصرفی در واقعیت ها نمی کند.&lt;br /&gt;یادتان نرود این در باستان شناسی بسیار مهم است چون داده ها خاموش هستند و بیطرف هستند به وسیله باستان شناس هم بزبان می آیند هم ممکن است جانب دار شوند یعنی در راستای منظوری خاص مورد سوء استفاده قرار گیرند.&lt;br /&gt;در مورد مقیاس های مکانی با دقت بیشتر به عنوان یک باستان شناس میدانی تامل کنید. آیا زمان بدون مکان قابل بحث است! قابل طرح چطور؟!&lt;br /&gt;مکان بدون بدون زمان را نیز در نظر بگیرید آیا قابل طرح و بحث هست؟!&lt;br /&gt;حال بیایید تلاش کنیم در پژوهشی میدانی نشان ها و تاثیرهای فرایندهای طبیعی را از فرایندهای فرهنگی تفکیک کنیم. در قلمرو پژوهش های باستان شناسی مد نظر من است&lt;br /&gt;برعکس فرآیندهای فرهنگی را از فرایندهای طبیعی تفکیک کنید؟! &lt;br /&gt;من منتظر حاصل تاملات شما هستم&lt;br /&gt;مبانی در نظر من تئوری در عمل است&lt;br /&gt;نه ئتوری در کلاس که به خطابه و جدل مانند است و نه دست به عمل بردن بدون تئوری که دقیقا کار همکاران محترم در واحد پیشرو(حفاران قاچاق) قلمداد می شود&lt;br /&gt;مبانی هم از عمل در می آید از عملی که با به آزمون نهادن اصلی که در نظر ما بدیهی است اغاز شده است.&lt;br /&gt;پس یادتان نرود باستان شناسی میدانی با پروژه بازی همچنین با گودال کنی تفاوت دارد.&lt;br /&gt;بدرود همراهان گرامی .&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-8348801738576376129?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/8348801738576376129/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=8348801738576376129&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8348801738576376129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8348801738576376129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_13.html' title='مبانی: تفکیک های تئوریک در عمل'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6600073621386011561</id><published>2010-07-09T22:33:00.000-07:00</published><updated>2010-07-09T22:41:17.896-07:00</updated><title type='text'>احساس، برداشت، انسان</title><content type='html'>نمی دانم چرا هردری را می زنم نگران نمی شوم. عمیقا نگران آخر ماه نمی شوم. قسط ها هستند اما تقریبا دریافت مشخصی نیست چرا جای نگرانی نیست خودم نمی توانم درک کنم؟!. شاید چون نگرانی های دیگر سئوال ها و پرسش های دیگر آنقدر اطرافم را گرفته اند تا به این نگرانی ها شب و باز دوباره صبح شده است. شاید به آرمان ها برگردد. آرمان های من داشتن خانه و ماشین نیست. اینها را مثل اخر ماه سرمادر می کنم. اما اصلا دوست نمی دارم وسیله ها جای هدف را بگیرند. پس بگذار از اول دنبال اهداف برویم.&lt;br /&gt;نگرانی هایی که نگرانی آخر ماه را از بین برد. جالب است بدانید. من در همدان در مدت حدود یک سال و چند ماه بیش فعال بودم. آنقدر بیش فعال که سیستم نتوانست فعالیت هایم را برتابد. فعالیت ها و حساسیت ها. اما چرا چنین بود؟ فرصت کرده ام و کمی فکر کرده ام. در همدان که ساکن شده بودیم خودمان را برای زندگی حداقل شش ساله در خانه مربوط به دانشگاه اماده کرده بودیم. دریافت ها نیز برقرار بود. باورتان نمی شود نگرانی اصلی ما که گاه با هم نیز ساعت ها در مورد آن بحث می کردیم. روزمره شدن بود. روز مرگی. روزهایی در زندگی کم تحرک و خموده. روزهایی از پس هم مثل هم روزهایی بدنبال اهدافی که وسیله اند جای هدف را گرفته اند و هنگامی که می رسی تازه درمی یابی چقدر اهداف حقیری بوده اند. چقدر پست است که مدل لباس، مدل ماشین و وسعت خانه جای اهداف انسان ها را می گیرند. چقدر بی ارزش است ارزش هایی مثل پست های سازمانی که بخاطرش مجبور باشی احساس خوب همراهی با انسانیت را از دست بدهی. چقدر بی مقدار است رقابت بر سر چیزهایی که از رقابت حیوانات وحشی مانند گربه سانان فرمایه تراند. چون ان حیوان ارجمند بقای خود را می جوید و ما انسان ها با ابزار فرهنگ و اهداف ره گم کرده به هر عمل دست می آزیم.&lt;br /&gt;احساس خوبی دارم که نگران نیستم. احساس خوبی دارم که نگران چیزهایی نیستم که ارزش نگرانی ندارند. احساس خوبی دارم که اهدافم انقدر کوچک نبوده اند که زود تصاحبشان کنم. احساس خوبی دارم که در مسابقه رسیدن قوانین مسابقه را زیر پا نگذاشته ام. احساس خوبی دارم که اهداف ره گم کرده اجازه رشد سرطانی نیافته اند. احساس خوبی دارم که در سایه اهداف ابزاری خود نیز ابزاری در دست سیستمی نشده ام آن هم برای رسیدن به ابزارها ابزار می شود. تازه تا می رسد می فهمی انچه دنبالش بوده وسیله بوده نه هدف. احساس خوبی دارم که وسیله ها جای هدف را نگرفته اند. احساس خوبی دارم که هرچند ممکن است اینها تصور هستند اما دارمشان. اینها برداشت های من است برداشت های آرامش بخش که رخوت زا نیستند.&lt;br /&gt;کاشکی می توانستم از آنچه حق خود می دانستم و می دانم صرنظر کنم. کاشکی این احساس نکبت که این حق من نبود به سراغم نمی آمد. کاشکی دیگران در نظرم ابزاری بی ارزش بودند. همان ها که وسیله ای برای رسیدن به اهداف می توانند باشند. به قول شاملو:&lt;br /&gt;و دوست نردبانی  که نجات از گودال پای بر شانه اش توانی نهاد...[نقل به مضمون]&lt;br /&gt;این را هم به زودی حل خواهم کرد با تامل در مبانی حق و احساس حق داشتن.&lt;br /&gt;بطور سریالی در پی روزمره نشدن هستم. همان احساس بازهم وجود دارد. همان نگرانی: نگرانی از اینکه روزمره شوم و همه چیز و همگان برایم عادی شود. اگر چنین شود من مرده ام در واقع و زنده ام در ظاهر. امیدوارم در زندگی نمیرم این بزرگترین آرزوی من است. &lt;br /&gt;فرصتی برای تامل هست. همین بسنده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6600073621386011561?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6600073621386011561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6600073621386011561&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6600073621386011561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6600073621386011561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_09.html' title='احساس، برداشت، انسان'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5617053808003053662</id><published>2010-07-04T08:10:00.000-07:00</published><updated>2010-07-04T08:15:27.550-07:00</updated><title type='text'>اصفهان: بجای کام، جانمان شیرین شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام حق&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک شب و یک روز در اصفهان با این تراکم کاری: سر شب تا نرسیده ام دانشجوی عزیزی که دفاع دارد زنگ می زند. وارد سالن ورود فرودگاه که می شوم جوان رشیدی ایستاده روی سینه اش نوشته ای درشت نوشته دانشگاه هنر اصفهان. سلام برادر، سلام اقای دکتر. تشریف داشته باشید می ایم. اداب را کاملا بلد است. دوباره دانشجوی عزیز زنگ می زند در مهمانسرا قرار می گزاریم. هنوز تازه رسیده ام فقط کفش ها را کنده ام، وارد می شود. پس از تنها دست و رو شستن آنچه برای ارائه اماده کرده با هم می بینیم. چند نکته و اشاره کافی است. خوب اماده کرده رنگ و لعاب لازم را دارد فقط بعضی عکس ها را خیلی کوچک کرده. بررسی تمام، موفق باشی.&lt;br /&gt;شب زود بخواب می روم و صبح زود بیدار می شوم. تازه کاری را شروع کرده ام که صدای آشنایی از راهرو می رسد. همکاران ارجمند استاد راهنمای اول و استاد داور رسیده اند. چای، گفتگو، صبحانه، گفتگو در مورد پایان نامه که قرار است دفاع شود. تنها با استاد داور محترم خوب است عالی است...&lt;br /&gt;پیاده راه می افتیم. قدم زنان در خیابان جدید در بافت قدیم و در نهایت به ساختمانی تاریخی مربوط به دوره های متاخر می رسیم. دانشگاه هنر، دانشکده مرمت. اطاق اساتید گواینکه اطاق اساتید دوره صفوی – قاجاری است. یک اطاق سه دری با سقفی بلند و درب هایی که آستانه آن چوبی و حداقل 25 سانتیمتری بالا امده اند. حیاطی با اطاق های متعدد بر گرد آن بخشی چمن کاری شده و درختان انجیر و کاج بر گرد آن....&lt;br /&gt;گفتگو از هر دری با همکاران از خبرهای جدید، مثلا از ازدواج از استاد داور محترم. داور خارجی می رسد و یواش یواش برای رفتن به سالن دفاع عازم می شویم چند نفری. در ساختمان تاریخی دیگری در همان نزدیکی و اعضای هیئت مستقر می شوند. داوران یکی بیرونی یکی داخلی. استاد محترم راهنما راهنمای دوم و استاد ارجمند مشاور. سالن یواش یواش یکی، یکی با دانشجویان بطور پراکنده نشسته می شود....&lt;br /&gt;دفاع با گفتار رسمی جناب آقای استاد مشاور که ریئس دانشکده هم هست آغاز می شود. دانشجو برای دفاع فرا خوانده می شود. وقت 20 دقیقه فقط همین را یادم مانده. با صدای ارام سخن می گوید صدایش به گوش نمی رسد کولر کم و در نهایت خاموش می شود صدا "ولوم" بالا. ادامه می دهد هر چه سعی می کنم بحث ها برایم کاملا جدید باشد، نمی شود.&lt;br /&gt;من ژست استاد راهنمایی را نمی دانم. ناشی هستم. این اولین پایان نامه ای است که راهنمایی کرده ام. در مقطع ارشد اولین شان است. اما خوب مشکلی نیست چون من استاد راهنمای دوم هستم. استاد راهنمای خودم استاد راهنمای اول است و او البته با رتبه استادی در باستان شناسی ژست لازم و کلاس بالاتر از حد این پایان نامه را دارد در نتیجه لازم نیست من نگران چیزی باشم. او هم که ابدا. دانشجوی ما هم که به قول خودش اصلا استرس تو کارش نیست از صدا و چهره اش معلوم است. همه چیز ارام است. استادان داور و مشاور هم فی ذات ارام هستند. خوب است ارام و با اطمینان. به جلسه نمی زیبد که چند اولین در آن مشارکت داشته باشد. اما چه می توان کرد چنین است....&lt;br /&gt;این دانشجو اولین دانشجوی باستان شناسی است که در دانشگاهی از اصفهان دفاع می کند. اولین کارشناسی ارشد اصفهان در باستان شناسی. او اولین پایان نامه ای است که من راهنمایی کرده ام. اولینی ابرومند. خلاصه جلسه تمام می شود. عاقبت قسمت شد به رغم مافیاهای پایان نامه باز در دانشگاه های تهران ما هم نمرده و آرزو بدل نمانده و راهنمایی را تجربه کردیم. ان هم در اصفهان ان هم در نخستین دفاع در دانشگاهی که نخستین دوره را فارغ می کند. دیر زید استاد راهنمای من. دیر زید استاد مشاور این پایان نامه که ما را هم در این بازی بزرگان جایی فراهم نمودند. دم اصفهان گرم واقعا ان روز دم گرمی داشت....&lt;br /&gt;دفاع تمام شد. نمره هم اعلام شد. احساسی خوبی دارد. احساس خوبی دارد که ببینی دانشجو و همکارت ابرومند دفاع می کند و موفق می شود. به نظرم از دید استاد راهنمایم می گویم احساس خوبی دارد که عاقبت دانشجویت را در کنار خودت در یک دفاعیه ببینی و موفقیت دیگران البته احساس خوبی دارد به شرطی که خودباوری لازم را داشته باشی به شرط انکه سعه صدر لازم را داشته باشی به شرط انکه  ....&lt;br /&gt;حالا دفاع تمام شده شیرنی را اورده اند. شیرنی خامه ای. اما جالب است نه استادان راهنما و نه استاد محترم مشاور کامی شیرین نکردند. انها جانشان شیرین شده باور کنید. به یاد بیتی از سعدی رحمت ا... افتادم:&lt;br /&gt;تنگ چشمان نظربه میوه کنند     ما نظاره گران بُستانیم و اخرین بیت چنین است :  سعدیا بی وجود صحبت دوست  همه عالم به هیچ نستانیم.       &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5617053808003053662?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5617053808003053662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5617053808003053662&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5617053808003053662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5617053808003053662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post_04.html' title='اصفهان: بجای کام، جانمان شیرین شد'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5371838879135366549</id><published>2010-07-01T07:48:00.000-07:00</published><updated>2010-07-01T08:10:32.934-07:00</updated><title type='text'>تابستانی که می آید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سه ماه تعطتیلی یادتان هست؟ انشاء های تکراری که در اوایل مهرماه می نوشتیم" تابستان گذشته را چگونه سپری کردید". حالا سه ماه تعطتیلی در پیش است. دیگر نمی خواهم همه اش بعدا درباره گذشته بحث کنم و افسوس بخوریم. البته همه سه تعطتیلی های دوره کارشناسی و ارشد را دنبال رزق و روزی بودیم. برای طول سال می اندوختیم. انبانی از هزاری های سبز برای یک نیمسال سرد و سبز کافی بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اکنون با پیشنهاداتی برای سه ماه تعطتیلی امده ام. برای اینکه بعدا افسوس نخوریم که آه سه ماه گذشت و کاری نکردیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول: پیشنهاد یک مقاله خوب و کاربردی برای ترجمه: مترجم یا مترجمان باید مسلط به باستان شناسی باشد و با علوم پایه آشنایی داشته باشد. اگر مترجم[ یا ان] خواست من پس از ترجمه آن را کنترل کلی می کنم اگر تغییراتم قابل بود اضافه می شوم قابل یعنی بیش از 20 تا 25 درصد و اگر نا قابل کمتر از 15 از من تشکر می شود و اگر این هم نبود هیچکی رو هیچی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عنوان مقاله این است : &lt;strong&gt;Dating in Landscape Archaeology&lt;/strong&gt; by: Richard G. Roberts and Zenobia Jacobs&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;12صفحه متراکم است و در مجموعه مقاله ای درباره باستان شناسی چشم انداز 2008 چاپ شده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من مقاله را یک دور خوانده ام و به نظرم برای باستان شناسی ایران و باستان شناسان ایرانی بسیار کاربردی است. مشتریان ایمل بزنند. لطفا مختصری در باره تجربه تان در ترجمه و باستان شناسی بنویسید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پیشنهادت دوم و سوم تا بعد تا وقتی که شاید پولی از گوشه و کنار برای کاری از دست خاک بازی جور شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; بدرود به امید تابستانی پر بار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عمران گاراژیان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5371838879135366549?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5371838879135366549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5371838879135366549&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5371838879135366549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5371838879135366549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='تابستانی که می آید'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-8752201342165899369</id><published>2010-06-29T19:31:00.000-07:00</published><updated>2010-06-29T19:37:17.266-07:00</updated><title type='text'>پاسخ ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول انکه "شناختن" کلی و عامیانه است نه چرایی در آن طرح است نه چگونگی " من در این زمان" انها را دقیقا نمی شناسم. این سئوال از بنیاد مثل بعضی سئوال ها که در باستان شناسی ایران طرح می شود عامیانه و غیر تخصصی و غیر کاربردی است. پس سئول اول خودش از بنیاد مشکل دارد. می توانم توجیه کنم که سئوال را برای تشخیص سره از ناسره در نوع طرح سئوال گنجانده ام.&lt;br /&gt;سئوال دو در باستان شناسی سنتی این دقیقا درست است. یعنی باید از رویداد اتفاق افتاده زمان سپری شود تا باستان شناس یعنی فاعل شناسا بتواند پژوهش باستان شناسانه انجام دهد. پس اگر ما رویکرد سنتی داریم پاسخ این است که فاصله ضروری است. منظورم فاصله زمانی است. اصلا شناخت باستان شناسانه در این نوع باستان شناسی با فاصله زمانی فلسفه و معنا می یابد.&lt;br /&gt;سئوال سوم بدون شک من در موقعیت باستان شناس سنتی هستم. به این سبب که تنها در این نوع باستان شناسی است که باستان شناس بدون مسئله و سئوال برای پژوهش اقدام می کند و عمدتا انچه ارائه می دهد بگونه ای جمع بندی و توصیف شباهت دارد. البته یادتان نرود این سئوال پارادکس می اورد چون این نوع باستان شناسی تا جایی که اطلاعات من اجازه می دهد در بافتار زنده پژوهش نمی کند.&lt;br /&gt;چهارم اگر باستان شناس تاریخی – فرهنگی و سنتی باشم خیر. اگر باستان شناس مدرن باشم تنها در صورتی که تجربه گرا با قوم باستان شناس باشم در گستره باستان شناسی است. و اگر باستان شناسی فرامدرن باشم بدون شک باستان شناسی است و در گستره باستان شناسی معاصر حتی پژوهش رفتار شناسانه می تواند باشد. پس این به من باستان شناس بستگی دارد. یادتان نرود در رویکردهای نظری باستان شناسی آنچنان که در باستان شناسی سنتی از حجر تا قجر کار داریم، &lt;strong&gt;نداریم نیست&lt;/strong&gt; من کسی را نمی شناسم که مدعی همکاره و اچار فرانسه بودن باشد. اگر شما می شناسید بجز کسانی که در محیط های محدود عرصه را تاریک می کنند تا اندک نور نداشته شان به چسم و نظر اید نام ببرید منظورم کسی که در سطح دنیا مطرح باشد. کسانی هستند که در فرایندی زمانی تغییر رویکرد داده اند اینها مد نظر من نیست کسی که خود را جامع اطراف در رویکردهای متکثر باستان شناسی معرفی کند و دیگران متخصصان) او را چنین بدانند؟!&lt;br /&gt;پنجم: باستان شناس تاریخی – فرهنگی یا سنتی. اما یادتان نرود انها در بافتار زنده پژوهش نمی کنند.&lt;br /&gt;ششم: باستان شناس مدرن بودم. پس از دهۀ 60&lt;br /&gt;هفتم در این صورت حتما برچسب فرامدن به من می چسبید.&lt;br /&gt;اگر برای نظر دادن در وبلاگ مشکل اینترنتی هست متن را به &lt;/span&gt;&lt;a href="mailto:ogarajian@yahoo.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ogarajian@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ایمیل کنید.در عنوان "پاسخ" یا" وب لاگ" بگذارید.  اما راه را بر ارتباط نبندید.&lt;br /&gt;بدرود&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-8752201342165899369?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/8752201342165899369/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=8752201342165899369&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8752201342165899369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8752201342165899369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_29.html' title='پاسخ ها'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-3812146286615900740</id><published>2010-06-28T05:10:00.000-07:00</published><updated>2010-06-28T05:18:17.961-07:00</updated><title type='text'>یک سئوال در چارچوب مبانی باستان شناسی؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;از اینکه متکلم وحده باشم و فقط بنویسم و کسانی بخوانند خسته شده ام. بیایید با هم تبادل نظر کنیم. بیایید بحث کنیم. بیایید روابط را دو جانبه و علمی کنیم. در نتیجه می خواهم شکل ارتباطات در وبلاگم را آزمایشی عوض کنم. یک طرف این رابطه خواننده گان هستند و اگر انها همکاری یعنی مشارکت نکنند و در بحث ها و اظهار نظرها حضور نداشته باشند این طرح شکست خورده و رهایش خواهم کرد. لطفا مشارکت کنید. اما اگر هم این کار را نکنید روشم را عوض می کنم. باز به در و دیوار می زنم  تا راهم را پیدا کنم. هدف من تبادل نظر سازنده با شماست. مثل کلاس ها در تبادل نظر هم من و هم شما باید از این تبادل استفاده ببریم.&lt;br /&gt;توصیف ( جلسه امروز در فرهنگسرای سیمرغ)&lt;br /&gt;من امروز در یک جلسه در فرهنگسرای سیمرغ بودم. تبادل نظر در مورد یک همایش بود. این چون بخث من نیست به آن نمی پردازم. می دانید که من از سال 1369 یعنی دقیقا 20 سال پیش در این شهر نبوده ام. ابتدا تابستان ها را در آن شهر بوده ام. از حدود 10 سال پیش که ازدواج کرده ام تابستان ها را بطور گذری در این شهر بوده ام. اما با نیشابوری ها یعنی همشهریانم در جاهای دیگر مانند تهران نیز در ارتباط بوده ام. می دانیم که انسان ناسیونالیستی نیستم. یعنی زادگاهم را مرکز عالم نمی دانم. برعکس اگر دست خودم بود دوست نداشتم دراینجا بدنیا بیاییم اما این که دست ماها نیست.&lt;br /&gt;امروز در آن جلسه تقریبا قیافه همه افراد برای من آشنا بود. نه انقدر اشنا که انها را بنام بشناسم بلکه انقدر اشنا که حافظه دیداری ام تایید می کرد که این افراد را قبلا دیده ام. برای مثال شهردار( روای ازدواج ما بوده و از طرف خانواده همسرم در مورد من تحقیق می کرده اما من او را تا امروز ندیده بودم این مورد را تنها بنام می شناختم) معاون شهردار از کسانی است که در مدرسه راهنمایی با من بوده. مترجمان در دوره دانشگاه با من بوده اند. در نتیجه در این شهر کوچک و در آن جلسه کوچک همه را می شناختم اما شناختنی که امروزی نبود. مربوط به ده ها سال پیش بود. من با مرور به حافظه و تامل و صحبت با انها توانستم اطلاعاتم را بروز کنم. سئوال ها:&lt;br /&gt;1)      حالا واقعا می توانم بگویم انها را می شناسم؟&lt;br /&gt;2)      آیا فاصله 20 ساله که من در زادگاهم نبوده ام مانند فاصله زمانی است که بین ابژه و سوژه در باستان شناسی وجود دارد؟&lt;br /&gt;3)      اگر شناختی که من پس از جلسه درباره آن توصیف کردم را در نظر بگیریم من در موقعیت باستان شناسی سنتی و تاریخی – فرهنگی هستم یا در موقعیت باستان شناسی که مبتنی بر انسان شناسی پژوهش می کند.&lt;br /&gt;4)      آیا موضوع و موقعیت من در این جلسه موقعیت و موضوع باستان شناسی است؟ منظورم اصلا همچین فعالیتی را می توانیم باستان شناسی بدانیم؟&lt;br /&gt;5)      من ابتدا هیچ نظری نداشتم پس از دیدن افراد و جمع بندی اطلاعات این موضوع به نظرم رسید این یک جمع بندی داده ها است. این موقعیت چه گروهی از باستان شناسان است؟&lt;br /&gt;6)      اگر از ابتدا مسئله و سئوال داشتم و به جلسه رفته بودم یعنی به گردآوری اطلاعات پرداخته بودم در آن صورت چه نوع باستان شناسی بودم.&lt;br /&gt;7)      اگر در جلسه در راستای کسب شناخت و مسئله پژوهشم پرسشنامه پر کرده بودم یا حداقل مصاحبه کرده بودم چه رویکرد باستان شناسی را بطور عمومی استفاده کرده بودم.&lt;br /&gt;منتظر پاسخ ها و نظرهای شما هستم؟ انتخاب با شماست مانند امتحان ها می توانید تنها به 2 تا 4سئوال پاسخ دهید یا اصلا پاسخ ندهید!!&lt;br /&gt;بدرود&lt;br /&gt;عمران گاراژیان  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-3812146286615900740?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/3812146286615900740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=3812146286615900740&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3812146286615900740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3812146286615900740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_28.html' title='یک سئوال در چارچوب مبانی باستان شناسی؟'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6481464054624438074</id><published>2010-06-26T04:13:00.000-07:00</published><updated>2010-06-26T04:41:22.926-07:00</updated><title type='text'>کتابی که ترجمه شده بود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درس مبانی فرهنگی باستان شناسی را که ارائه می کردم از نبود منبع فارسی برای این درس کلایه می کردم. دانشجویان هم گلایه می کردند چون دانشجویان ورودی به قول خودشان(1388) از کتاب "&lt;strong&gt;نظریه ای علمی درباره فرهنگ&lt;/strong&gt;" نوشته انسان نامداری چون برونیسلاو مالینوفسکی و سنگینی کتاب در رنج بودند. انها درست می گفتند چون این کتاب واقعا سنگین بود اما یادمان نرود مبانی مبانی است. من اما به یک کتاب در این زمان اصلا بسنده نمی کردم چون می دانستم نویسنده آن کارگرا است و البته کارگرد گرایی یکی از رویکرد ها است دانشجویان باید با رویکردهای دیگر اشنا می شدند. خلاصه کتاب لسلی ا. وایت به زبان انگلیسی بدستم رسید. زمان زیادی می برد تا از آن کتاب برای دانشجویان استفاده کنم. البته قائل به این بودم بهتر است انها خودشان منبع را مطالعه کنند تا بتوانند در کلاس بحث کنند. طی دو هفته گذشته بطور اتفاقی به ترجمه کتاب لسلی ا. وایت برخودم. ابتدا افسوس خوردم چون دیگر آن دانشجویان در دسترس نیستند. بهتر است بگویم من خوب یا بد در دسترس انها نیستم. بعد متوجه شدم که دانشجویان و همکاران زیادی از ترجمه لسلی بی اطلاعند در نتیجه تصمیم گرفتم ان ترجمه را که متوسط هم ترجمه شده معرفی کنم. این روزها از خواندن ترجمه و مراجعه به کتاب اصلی کیف می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب نامه ترجمه این است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وایت، لسلی ا.تکامل فرهنگ؛ ترجمه فریبرز مجیدی، تهران انتشارات دشتستان 1379&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ISBN:964-92852-2-9&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امید وارم با خواندن کتاب در کیف بردن از آن شریک شویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند نکته اول انکه انتشاراتی نا شناخته ان را ترجمه کرده. دوم انکه مترجم از اصطلاحات نه چندان رایج در بین متخصصان بهره برده اما خوشبختانه معادل های انگلیسی را در پاورقی اورده است. سوم اینکه ترجم با تجربه کتاب به اهمیت آن واقف بوده و در مقدمه شرح داده که بدنبال کتاب جدیدتری گشته اما به جامعیت این کتاب نیافته است و این البته دریافت یک مترجم و محقق متبحر است.نکته مهم اینکه در پشت جلد نام کتاب خلاصه شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب را در کنار کتاب های دیگر توصیه می کنم خاصه برای کسانی که درس مبانی فرهنگی را می دهند. چون نویسنده تطور گرا است و یادمان نرود تطور گرایی تنها رویکرد در انسان شناسی - باستان شناسی نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عمران گاراژیان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6481464054624438074?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6481464054624438074/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6481464054624438074&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6481464054624438074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6481464054624438074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='کتابی که ترجمه شده بود'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-3823030647326618992</id><published>2010-06-23T23:10:00.000-07:00</published><updated>2010-06-23T23:56:43.057-07:00</updated><title type='text'>چند گفتگو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اول: هرانکه بی هنر افتد نظر به عیب کند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در رستورانی با دو دوست ارجمند برای خوردن نهار نشسته ایم. همراه زنگ می زند. نگهبان مجتمع مسکونی در همدان است. نگهبان نگران می گوید که مسئولان بخش خدمات به گزارش ساکن جدید واحدی که ما در آن ساکن بوده ایم او را مواخذه کرده اند که چرا تسویه حساب داده است. دلیل را می جویم. می گوید نقاشی های روی دیوارها و در از جمله بز شوش و نقش هایی مانند ان لاک پشت دلنشین مربوط به تل باکون فارس که نماد همایش بود. راه حل را پیشنهاد می کنم و می گویم نگران نباش نقاش بیاور همه را دوباره نقاشی کن و هزینه اش را بلافاصله خواهم پرداخت. ارام می شود. و اضافه می کنم به او بگو و به دانشگاه که اگر برای تو مشکل ایجاد کنند با من طرف هستند همین را بگو بس است. خدا حافظی می کند. با خود فکر می کنم انسان ها متکثر اند سلیقه های متفاوتی دارند رفتار های اجتماعی متفاوتی هم دارند برای همین کسی می رود گزارش می دهد و کس دیگر نگران زنگ می زند ما هم نظر خود را داریم تنها یک جمله "هرانکه بی هنر افتد نظر به عیب کند".&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همراه با همراه " دوست آن باشد که گیرد دست دوست"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از تهران عازم هستم. به چند دوست و اشنا پیام می دهم که دارم می روم. کسی همراه نمی شود. یک نفر پیدا می شود. همراه خیلی مفید است چون نمی گذارد خوابت ببرد. در حال رانندگی مثل کمک راننده یاری می کند. به قول خودش ساکت است. در طول سفر من رانندگی و او کمک رانندگی می کند. صحبت، موزیک، تماشای چشم انداز و بدنبال اثار گشتن که اخرش مرا به باد فنا خواهد داد. خلاصه به مقصد می رسیم. به سلامت به مقصد می رسیم. احساس خوبی دارم خستگی کمی دارم سببش وجود همراه است من عادتی دارم که اگر در کوه و در سفر صحبت کنم شارژ می شوم و اگر ساکت باشم خسته می شوم. راستی دوست واشنای خوب به دنیاها می ارزد. منجی است از تصادف در سفر از خستگی و فرسودگی نجات می دهد... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پیامک راه را بر دلتنگی می بندد، تلفن غوغا می کند!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح است. محدوده ای در تایباد را روی نقشه چند بار می بینم. از مرز با نگاه می گذرم تا هرات پیش می روم. جای خوبی است به قول امروزی ها فیت استقرار های عصر مفرغ است. اما چه کسی ممکن است منطقه را دیده باشد. باستان شناس باشد و بتواند اطلاعات بدهد. به یاد یکی از همکلاسی های کارشناسی می افتم. دیگران او را تایبادی معرفی می کردند. به همکلاسی دیگری پیامک می زنم. چند دقیقه بعد تلفنی را که چند هفته دنبالش بودم ارسال کرده. به این صبح خوب و شروع خوب می گویند. به شماره جدید پیامک می زنم و تبادل پیامک و اخرش زنگ می زنم. گرچه تایبادی نیست و اطلاعات برای بازدید باستان شناسی ندارد. اما شنیدن صدای یکی از همکلاسی های قدیم پس از شاید ده ها سال روحیه بخش است. پیامک راه را بر دلتنگی و گرفتگی می بندند، باور کنید. افسوس که پول پیامک ها نمی دانم کجا می رود افسوس اما به عوض شدن روحیه در صبحی با شروع عالی می ارزد. به تداوم اشنایی های قدیم می ارزد. به بالا رفتن کیفیت زندگی می ارزد. به زنده شدن خاطرات می ارزد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا فرصتی دیگر بدرود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-3823030647326618992?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/3823030647326618992/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=3823030647326618992&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3823030647326618992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3823030647326618992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_23.html' title='چند گفتگو'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-781210902189484980</id><published>2010-06-20T19:33:00.000-07:00</published><updated>2010-06-20T19:46:29.047-07:00</updated><title type='text'>موزه دو روی یک واقعیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز که متنی را می خواندم ناخودآگاه به این نتیجه رسیدم که موزه دو وجه دارد. وجه اول آن نمایش آثاری از گذشته است. این مهم در زمان حال انجام می شود. موزه های باستان شناسی سنتی چنین هستند. وجه دوم ساختن آثار نخبه ای در زمان حال برای آینده است و موزه در این میان بازنمودی از نمایش آثار نخبه در زمان حال است. گاه از گذشته به حال امده و نمایش داده می شود و اهمیت آن در تعلق داشتن آن به گذشته است. و گاه اثری بر ساخته شده برای پایدار کردن کاری بزرگ در زمان حال و بیاد نهادن آن برای آینده است. چنین حرکت مدرنی در ایران نیز انجام شده است. مقبره های دانشمندانی مانند خیام، بوعلی و... حتی برج آزادی از این دست است آثار یادمانی برای آینده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس لطفا دقت کنید آن لطیفه که گفته می شد از طرف می پرسند "شهرتان آثار باستانی دارد او می گوید نه دارند می سازند" اگر تنها آثار باستانی را با آثار یادمانی جایگزین کنیم دیگر لطفیه نیست عین واقعیت است. یادتان نرود که فرهنگ ها و به قول مردم تمدن ها باید در اوج باشند که برای اینده فکری کرده و یادمان بسازند نه در سراشیب فرود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در هر صورت این ما هستیم که در زمان معاصر دست به کشف یا برساختن یادمان ها می زنیم. گاهی از گذشته بیرون می کشیم و گاهی برای اینده نشانی بجای می نهیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدرود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-781210902189484980?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/781210902189484980/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=781210902189484980&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/781210902189484980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/781210902189484980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='موزه دو روی یک واقعیت'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2582738323607718974</id><published>2010-06-11T08:51:00.000-07:00</published><updated>2010-06-11T08:54:56.423-07:00</updated><title type='text'>شاه نیشابور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font size="4"&gt;به نام حق&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font size="4"&gt;چند نفری با پسر شش ساله ام به باغ مقبره خیام رفته بودیم. در انجا از طرح مقبره صحبت کردیم. منظورم، ما بزرگترها است. و بچه ها با خودشان بازی می کردند. صحبت ها دربارۀ طرح مهنس سیحون بود. نمادهایی که بکار برده. خاصه نماد کلی که مقبره را به شکل جامی برعکس نهاده شده طراحی کرده. گو اینکه سنتی در بین میگساران بوده که در زمان فوت یکی شان جای او را اینگونه خالی می کرده اند. یعنی در جمع شان جامش را بجای او برعکس می گذارده اند. سیحون نیز با این طرح جای خیام را خالی کرده. بماند که لوزی ها و شکل کلی، تفسیرهای دیگر نیز دارد. این صحبت ها تمام شد و بین بزرگترها بود. یک روز بعد پسرم از من پرسید شاه نیشابور ادم خوبی بوده؟ تعجب کردم پرسیدم کدام شاه نیشابور را می گویی در کدام دوره. البته این سئوال برای او خیلی سخت بود. و  او جواب داد همان شاه که دیشب به دیدن مقبره اش رفتیم. ناخودآگاه خنده ام گرفت. پسرم از خنده من دلگیر شد و مبجور شدم برایش شرح دهم که آنکه در انجا دفن است نه تنها شاه نیست بلکه همه کاره ای هست جز شاه. فیلسوف است. ریاضی دان است منجم است. فقیه است. شاعر است و رباعی سرایی مشهور است که حتی بر خدای جهانیان طقیان می کرده اما بازهم همه اینها برای او خیلی سخت بود. اما توانستم برایش جا بیندازم که شاه نبوده اما نتوانستم برایش شرح دهم که چکاره بوده است. چرا پسرم خیام را شاه نیشابور پنداشته بود؟!. دقیقا نمی دانم. احتمالا به این سبب که او تنها یادمان ها و ساختمان های بزرگ را از آن شاه می داند. شاید اکثر بچه های سرزمین ما چنین فکر می کنند. راستی، چرا انها نمادهای آزادی و اکثریت را نمی شناسند. چرا نمی توان فقیه طقیان گر و فیلسوف ریاضی دان را به انها معرفی کرد. من در این روز ها گاهی شاهنامه فردوسی می خوانم شاید از بیکاری. و پسر من مثل شاهنامه فردوسی فکر می کند. فردوسی هم حتی دوره های پیش از تاریخی را با شاه های اسطوره ای معرفی می کند. او ذهنیت دوره تاریخی اش را به پیش از تاریخ تعمیم می دهد. جامعه ای بدون شاه برایش تصور پذیر نیست. در رنسانس چه اتفاقی افتاده من نمی دانم. اما می دانم  چند نفر مانند ورساء و تامسن اسطوره های امثال فردوسی و ذهنیت های پسر مرا کنار گذاشته و به گرداوری اطلاعات واقعی پرداخته اند. به ملموسات روی اورده اند. تلاش کرده اند حتی گذشته خیلی دور را با نام های جدید و ان روزی براساس عینیت هایش بشناسند و معرفی کنند. نه براساس ذهنیت های خودشان که بر ان گذشته و ان اسطوره ها تحمیل می کنند. مدرن ایسم به واقعیت روی اورده. به طبقه بندی جهان خارج براساس داده های ملموس. عصر نوسنگی عصر مفرغ و عصر اهن. نام ان دوره ها است. نمی دانم، می توانم بگویم به دید خیامی نه بدید نزدیک تر است و به همین سبب هم او در جهان مدرن محبوب تر و شناخته شده تر است. فردوسی شاید سنتی تر شرقی تر و البته مورد توجه ملی گرایان است  البته  اطمینان ندارم. و جامعه ما و فرزندان ما هنوز فردوسی وار فکر می کنند. شاه هایی که همه کاره بوده اند. ایا این یک مدل ذهنی نیست؟!. ایا این مدلی نیست که در جامعه ما نهادینه شده. کاشکی در جامعه ای پیش از تاریخی مانند اواخر عصر مس- سنگی زندگی می کردیم. کاشکی گذر روستا نشینی به شهرهای دارای حکومت و حاکم را تجربه کرده بودیم. شاید می توانستیم تاثیر گذار باشیم و مدل غیر قدسی عیر ذهنی و عینی از حاکمیت و حکومت ارائه کنیم. شاید اگر بافتار مساعد می بود.شاید!!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font size="4"&gt;&lt;/font&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2582738323607718974?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2582738323607718974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2582738323607718974&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2582738323607718974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2582738323607718974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html' title='شاه نیشابور'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7841352613880704925</id><published>2010-06-09T06:07:00.000-07:00</published><updated>2010-06-09T06:53:30.674-07:00</updated><title type='text'>راز دلی در گوشۀ تنهایی با دوستی قدیمی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نام او&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از راه دور آمده بود. او کسی است که 6 فصل در پژوهش های میدانی با من کار کرده ایم.با من که اغاز کرد دانشجوی کارشناسی بود. اکنون اما استادی و همکاری همطراز من است. شناخت عمیقی از هم داریم. سئوالش این بود چرا از بوعلی به اینجا امده ایم. جوابم باید این می بود که به زادگاهمان آمده ایم. دلم برای زادگاهم تنگ شده بود به انجا برگشتم. اما او که می دانست و مرا می شناخت. لبخندهای شکستۀ تلخ می زد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از همایش و نمایش چیزی نگفتم. من از اخلاق و انسان چیزی نگفتم. اما او خود می دانست. من از دروغ و فریب چیزی نگفتم. من از مکاتبات پنهانی چیزی نگفتم. من از تنگ نظری چیزی نگفتم. اما او خود می دانست. من فقط گفتم که ریئس دانشگاه چه گفته؟!. من فقط گفتم جایگاهم در حد اتلاف وقت درباره این چیزها نیست. من فقط گفتم همگان می دانند که جز دانشجویان و چند کارمند محترم دیگران درانجا از نظر من مرده اند. به ساختمان X می ایند و در همان از نظر من دفن شده اند.در همان و در همان ایده های تاریخ گذشته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من اما به آن دوست صمیمی گفتم که اگر انسانیت و اخلاق را در خطر ببینم. همه آشناسان من می دانند که چیزی جلو دارم نیست. معیارهای مادی برای من ارزشی ندارد اما انسان، معیارهای انسانی در اوج هستند و اگر انها را در خطر ببینم تا پای جان ایستاده ام. چنانکه آشنایان کاسه لیس قدیمی می توانند خاطرات تربیت مدرس را مرور کنند. البته اینها را هم او می دانست. به او گفتم که اکنون به کناری کشیده ام و تامل و کار می کنم. مشاهده می کنم. ارزیابی می کنم. می سنجم. ارزش های خودم را می سنجم و ارزش های انسانی را در خود محک می زنم. وای به روزی که انسانیت را در معرض خطر احساس کنم!. وای به روزی که کسانی از چارچوب انسانی خارج شوند و مشاهدات من این را تایید کند!. انگاه اگر به صحنه در اییم. بیرون رفتنم تنها دو حال دارد یا بیرون می کنم و سیاه و مات یا تا پای جان می ایستم. یادمان نرود که من اصولا برای خودم به صحنه نمی اییم. گذشت می کنم اما برای انسانیت و اخلاق و انسان ها همیشه در صحنه ام. امیدوارم توهم کسانی خوشان را گرفتار نکند، که اگر چنین شود؛ در دام توهم خود گرفتار شده اند.در دام کرده های خویش افتاده اند. من در این صورت انسانی برخاسته برای انسانیت و اخلاق هستم؛ خودم و برای خودم نیستم، انسانی برای انسانیت هستم. رها و آزاد در اقیانوس بیکران انسانیت و انسان ها.این ها راهم او بخوبی می دانست. چون سال ها با هم زیسته ایم. گو اینکه راز دلی بود در گوشه تنهایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7841352613880704925?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7841352613880704925/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7841352613880704925&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7841352613880704925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7841352613880704925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title='راز دلی در گوشۀ تنهایی با دوستی قدیمی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6044885867900735855</id><published>2010-06-04T00:46:00.000-07:00</published><updated>2010-06-04T00:51:43.715-07:00</updated><title type='text'>تحلیلی که او به ما داد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقدمه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داریم تمرین می کنیم. مشاهده گری در بوم خویش را تمرین می کنیم. نمی خواهیم و نمی توانیم در آن حل شویم. اگر چنین باشد به قول حاج آقایی 15 سالی که درس خوانده ایم و بیش از 10 سالی که پژوهش کرده ایم کجا رفته؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نخستین برداشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او انسان صادقی است. انسان سالمی است. انسان اخلاق مدار و جوانمردی است. انسان کم رویی است. انسان انسان مداری است. اما افسوس من همه اینها را در مسلخ می بینم. همه را شکست خورده می بینم. همه برای انسانی در بومی سنتی چیزی جز یادآوری شکست هایی که نتیجه صداقت، انسان مداری و جوانمردی است بجا نگذاشته است.&lt;br /&gt;او شناختی از خودش ندارد. شناخت او از خودش منحصر می شود به واژگانی که دیگران در مورد او بکار برده اند. دیگرانی که همه به قول خودش دلسوز او هستند. دلسوزانی که حتی برداشت تشان از او را به او تحمیل کرده اند. آنها او را با معیار های خودشان می سنجند. با ایده ال های خودشان ارزیابی می کنند. نتیجه کار های او را با مبناها و معیارهای خودشان ارزیابی می کنند. با دیگران مقایسه می کنند. اما او خودش است. او بهتر است، خودش باشد. بهترین حالت ممکن آن است که روی پای خودش با صداقت استوار خودش با مردانگی خودش شروع کند.&lt;br /&gt;دردناک است از بس که او را با دیگران مقایسه کرده اند خودش نیز چنین می کند. خود اجتماعی او شکل نگرفته. جسارت، ایستادگی، تصمیم سازی و خطرپذیری همه و همه را از او گرفته اند. نتیجه دلسوزی ها در بافتاری سنتی این بوده است. آزادی های او، اختیارات او و حتی حق انتخاب او را برای آینده اش از او گرفته شده. خود اجتماعی او را از او گرفته اند.&lt;br /&gt;سنت ویرانگر این است. یک راه بدون انتخاب. یک راه بدون پرسش. یک راه برو تا انتها. سنت ویرانگر معیارهای انسانی را نمی شناسد. معیارهای اخلاقی را نمی پسندد. معیارهای ویرانگری را می پسندد که در بافتار اجتماعی برداشتی حاکی از پیروزی داشته باشد. نتیجه اگر این باشد مورد قبول است وگرنه مورد سرزنش است. سنت ویرانگر آزادی برای افراد قائل نیست. حق انتخاب برای افراد قائل نسیت. حریم خصوصی برای افراد قائل نیست. مبناهای شناخت برای افراد قائل نیست. سنت ویرانگر حتی خود و استقلالی برای افراد قائل نیست. شناختی بر مبنای واقعیت ها قائل نیست. سنت ویرانگر فردیتی برای افراد قائل نیست.سنت ویرانگر یک راه سنگ لاخی است که در آن فرستاده می شوی جراحت هایش برای تو و موفقیت هایش برای توجیه ساختار سنتی ویرانگر است. مشاهده گرانی بی شمار در گوشه و کنار با تمام تمرکز تو را می پایند. تو را با معیارهای خودشان که از سنت گرفته اند ارزیابی می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عمران عمران &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6044885867900735855?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6044885867900735855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6044885867900735855&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6044885867900735855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6044885867900735855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post_04.html' title='تحلیلی که او به ما داد'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5641724134516253024</id><published>2010-06-01T23:39:00.000-07:00</published><updated>2010-06-01T23:58:11.000-07:00</updated><title type='text'>چارچارپاره</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;به نام خدا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا این پاره ها را به خود و شهرتان نگیرید اینها درباره فضای ماست:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هوایی دیدم، که تهوع زا بود.&lt;br /&gt;و فضایی که در آن، آسمان کوتاه بود.&lt;br /&gt;عمق دیدم آنجا به افق برمی خورد.&lt;br /&gt;پیش چشمم هر دم، تیرگی پیدا بود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;@@@&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و در آن تیرگیِ زندگیِ بی ریشه، کار می خورد گره.&lt;br /&gt;راه جویان جدید، همه جا می جُستند و کمی سر خورده.&lt;br /&gt;راه جویان قدیم، "بررسی در ایران" سر به سنگی خورده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در همایش به نمایش آمد، سره و ناسره، چهره و ناچهره&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;$$$&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جمع جولان ده ما، دست و پایی می زد.&lt;br /&gt;در زمین پی می جست، ره به چاهی می زد.&lt;br /&gt;و در آن تیرگی افسرده نور ماهی می زد&lt;br /&gt;زیر آن سقف سیاه، خیمه گاهی می زد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خرگه خاموشی، جای دانستن نیست.&lt;br /&gt;منع پرسیدن هم، راه دانستن نیست.&lt;br /&gt;منفعت را جُستن، محور بودن نیست.&lt;br /&gt;کرم را در پیله، راه جز مُردن نیست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جسارت نشود "خرگه" با خیمه بکار می رود تا جایی که من می دانم فضای باز اطراف خیمه گاه جنگاوران را می گویند که چارپانشان را در آن نگه می دارند یا تمرین رزم می کنند. فرض کنید شکل قدیم تر پارکینگ دانشکده؟!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5641724134516253024?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5641724134516253024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5641724134516253024&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5641724134516253024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5641724134516253024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='چارچارپاره'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4376363523711817669</id><published>2010-05-26T21:40:00.000-07:00</published><updated>2010-05-26T22:12:37.358-07:00</updated><title type='text'>نقش هایی که تکرار می شوند، معناهایی که می میرند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از راه نسبتا دوری امده است. سلام و عیلک وارد می شود. نقش مایه ها را گردآوری کرده. از روی فرشینه های خراسان شمالی. تک تک روی هم چیده. نگاه می کنم. کافی است چیزی بپرسم. شرح می دهد. به نظرم شرحی بیطرف. با بیان مشکلات در کاری که روبه اتمام است. دارم تلاش می کنم درباره اصالت آن نقش ها مبناهایی استخراج کنم اما فی البداهه چقدر سخت است. مواردی به نظر می رسد. شتر همانکه دوکوهانه است بومی این بوم است. پس واقعیت هایی که بومی این بومند می توانند اصالت را نشانی باشند. انسان ها اقوام مهاجر که به این منطقه امده اند. با خود مضامینی را اورده اند. اما اگر بومی محل زندگی قبلی شان باشند در این معناهایشان احتمالا دیر نخواهد پایید و ... اما در اخر گفتگو تازه متوجه می شوم نقش هایی که تکرار می شوند. چرا ینها را در نظر نگرفته ایم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح در گرگ و میش صبح در گرگ و میش خواب و بیداری. قرار است برای ورزش بروم. ورزش تکرار می شود نقش هایی که تکرار می شوند. تکراری خطی شاید یعنی تکراری در زمان ایا می تواند معنای برای معناهای گم شده باشد. تکرار خطی نقش تکرار خطی در زمان خیلی خیال بافی است اما بزور می تواند معنایی را نشانه رود... تمام تلاشم این بود که رویکرد پژوهشگر اضافه بر برداشتی خطی از زمان و تاریخ بسوی برداشتی کلی و بدون زمان از انسان و فرهنگ انسان سوق داد شود. به انسان و محدودیت های تکنیکی اش.&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/S_39L5F5nyI/AAAAAAAAAII/hNA2hGhhcc0/s1600/Photo-0033.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5475811102698348322" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 274px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/S_39L5F5nyI/AAAAAAAAAII/hNA2hGhhcc0/s320/Photo-0033.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; به بوم ها ارجاع دادم. به مهاجرت انسان ها به عاملیت انسان ها نپرداختیم. اما سئوال چگونه می شود هم انسان را در نظر بگیریم و هم زمان را ترکیبی از هر دو. انسان در هر زمان مد نظر من نیست چون گیر می افتیم. انسان با اقتضاهای انسانی اش مثل سطح تکنولوژی در هر زمان. انسان و محدودیت هایش. انسان و شباهت هایش که نقش های مشابه را ممکن است پدید اورد. انسان و معناهایی که تکرار می کند در زمان و مکان بازهم شباهت ها را پدید می اورد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصویر را اضافه کردم بعنوان مثالی برای نقشی که تکار می شود اما خطی هم هست هم نیست و انسانی که مهاجرت &lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تصویر: نقشی از سفال های جنوب غرب ایران که در خانه همدان به تصویر کشیده بودیم. با رفتن از انجا برآن خانه ماند.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;کرده و تصویر را باخودش نیاورد چون تصاویر و نقش مایه بر معماری غیر قابل حمل بود. اما یادمان نرود او می تواند تصویر را در بوم جدید بازتولید کند....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این متن فی بداهه بازهم آن پژوهشگر را سر در گم تر خواهد کرد. اما سردر گم شدن بهتر از زود به نتیجه رسیدن است باور کنید. چون بزودی راهش را خودش پیدا خواهد کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4376363523711817669?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4376363523711817669/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4376363523711817669&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4376363523711817669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4376363523711817669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title='نقش هایی که تکرار می شوند، معناهایی که می میرند'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/S_39L5F5nyI/AAAAAAAAAII/hNA2hGhhcc0/s72-c/Photo-0033.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-1445413984993632678</id><published>2010-05-24T19:58:00.000-07:00</published><updated>2010-05-24T20:09:05.930-07:00</updated><title type='text'>کارشناسی ارشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام و احترام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با هدف انجام تجزیه تحلیلی کاربردی دانشجویان محترمی که مایل هستند نوع مقطع تحصیلی(پیوسته ناپیوسته) و درصدهایشان را به اضافه محل تحصیل به ادرس اینجانب ارسال فرمایند:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="mailto:garazhian@gmail.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;garazhian@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این یک پژوهش و تجزیه تحلیل داده ها برای شما و دوستانتان در راستای مطالعه آموزش باستان شناسی است. مطمئن باشید که اطلاعات شما محفوظ و بدون نام  و تنها در تجزیه تحلیل کاربردی استفاده خواهد شد. چنانچه دو یا چند سال در آزمون شرکت نموده اید به تفکیک سال ها اطلاعات را ارائه فرمایید.&lt;br /&gt;با احترام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عمران گاراژیان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-1445413984993632678?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/1445413984993632678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=1445413984993632678&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1445413984993632678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1445413984993632678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_24.html' title='کارشناسی ارشد'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2122256440938110602</id><published>2010-05-21T05:57:00.000-07:00</published><updated>2010-05-21T06:06:14.991-07:00</updated><title type='text'>شرحی بر آن شعر، که پر بیننده ترین روز وبلاگ مرا رقم زد: می نویسم پس هستم(پیام قبلی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید... آنچه تکرار می شود، چیزی است که از تکرار آن در واقعیت گریزان بوده ام. به نظر من برداشت متکثر دانشجویان متناسب با تکثر آنها بهتر از دیکته کردن است. چون در دانش های انسانی چارچوب جزمی نداریم؛ مگر آن چارچوب خود نسبی اندیشی را تکثیر کند. به نظرم در کلاس ها نیز عملی و نظری این موضوع را نشان داده ام.&lt;br /&gt;"افق ناپیدا" و "بی نهایت در دشت راه هایی پیداست". اشاره به تاثیرهایی دارد که من از اساتیدم گرفته ام. به زبان ساده نقد بنده بر آنهاست. یکی از آن بزرگان در مباحثی طولانی در مقطع دکتری تخصصی به من نشان داد که افق نگاهش محدود و بسته است. و من بر خلاف او این مصرع را گنجانده و باور دارم. یکی دیگر از آنها باستان شناسی را " راهی واحد" معرفی می کرد. به نظر من متکثر است، باستان شناسی راه هایی متکثر است.&lt;br /&gt;همان بزرگواری که افق نگاهش بسته بود "اصول موضوعه" یعنی اصول وضع شده داشت و انها را یقین می پنداشت. درباره این اصول در خطابه لااقل شک روا نمی داشت و من البته با او مخالف بودم و تصور می کنم در مسائل انسانی همه اصلی را باید در بوته شک و نقد آزمود و سپس پذیرفت و بکار بست.&lt;br /&gt;اکثر استادان بزرگواری که به ما باستان شناسی می آموختند؛ در آموزش انسان و انسانیت را مطرح نمی کردند. انسان های بزرگی بودند اما دید انسان شناختی نداشتند، بیشتر آنچه به ما آموزش می دادند و ارث انسان می دانستند مواد فرهنگی بود. طبقه بندی بود، دوره ها بود، گاهنگاری بود و به نظر من این پایه است یعنی لازم است اما کافی نیست. ما باستان شناسان باید عملا انسانیت را آموزش دهیم. اخلاق را ترویج کنیم. این البته ایده ال است اما نظر من است.&lt;br /&gt;" ابتدا ناپیدا" بودن انسان را برای این اضافه کرده ام که در کلاس های مبانی تطور تجربه من نشان داده که به سبب بافتار اسطوره ای و دینی جامعه ما خلقت را ابتدا به ساکن می دانیم اما واقع امر خودِ پیدایی انسان فرآیندی طولانی و تا حدود زیادی از نظر من ناشناخته دارد. ابتدا ناپیداست. نمی توانیم با به عرصه آوردن "آدم و حوا" که در جای خود البته محترمند صورت مسئله را پاک کنیم.&lt;br /&gt;"و در این بین در این بازۀ کم"... ما باستان شناسان به نظر من از یاد می بریم که فرصت و مدت کوتاهی زنده هستیم و این شاید به سبب مطالعه فرآیند های فرهنگی بلند مدت است. شاید هم نتیجه عادی شدن مرگ در نظر ماهایی است که مرده ریگ گذشته را جابجا می کنیم و با مرگ بطور جاری سروکار داریم مانند مرده شویی که از مرده نمی ترسد. در نتیجه از یاد می بریم که زمان زندگی ما کوتاه است.مثلا به انتشار گزارش کار هایمان فکر نمی کنیم. چون فکر می کنیم تا ابد هستیم. در واقع چنین نیست، باور کنید.&lt;br /&gt;در باستان شناسی سنتی و در باستان شناسی میدانی تا حدود زیادی ما نشان را با نشانه گذار اشتباه می گیریم. فقط درباره نشانه ها بحث می کنیم و یادمان می رود که دانش ما به واسطه نشانه ها در پی حصول شناخت در مورد نشانه گذار است. در معدود بازسازی هایمان خودمان بجای انسانی که مطالعه می کنیم می گذاریم و بازسازی را انجام می دهیم، بازسازی تخیلی. برای مطالعه باستان شناسانه به نظرم حتما باید بتوانیم مشاهده گری کنیم. بازسازی هایی مبتنی بر الگوهای حاصل از مشاهده ارائه دهیم نه اینکه تجربیات را بسوی شخصی شدن پیش ببریم. برعکس تجربه را با دید انسانی لازم است بسوی عمومیت پذیری سوق دهیم. مرده بودن گذشته که فرامدرن ها برآن تاکید می کنند به نظرم تاکید بر این است که در بافتار مرده نمی توانیم خود را اضافه و بازیگری کنیم و بازسازی ارائه کنیم؛ بلکه باید مشاهده گری کنیم. مشاهده گری با دیدی از منظری انسانی.از منظری کلی و...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;به امید روزی که دانشجویانم در مورد درس های من بنویسند یادشان نرود" ما امتداد همیم"&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2122256440938110602?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2122256440938110602/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2122256440938110602&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2122256440938110602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2122256440938110602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_21.html' title='شرحی بر آن شعر، که پر بیننده ترین روز وبلاگ مرا رقم زد: می نویسم پس هستم(پیام قبلی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6830644116798019392</id><published>2010-05-17T22:19:00.000-07:00</published><updated>2010-05-17T22:35:19.021-07:00</updated><title type='text'>به دانشجویانم از سردلتنگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;می نویسم پس هستم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید، جزوۀ من اینهاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گر نگاهی دارید، خود افق ناپیداست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باز با اوج و فرود؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بی نهایت در دشت راه هایی پیداست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید، جزوۀ من اینهاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دانش و دانستن، پرسش و پویایی؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبه هر اصل یقین شک کردن؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و تلاشی سنگین و دوباره دیدن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اصل را ارزیدن و به رویش چیدن؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;استخوان بندی دانستن را.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید، جزوۀ من اینهاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارث هر انسانی، خود انسانیت است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و فرآیند وجود " ابتدا ناپیداست"!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انتها تا فرداست؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و در این بین در این بازۀ کم، جای ماها اینجاست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جای ماها اینجاست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید، جزوۀ من اینهاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;استخوان انسان نیست، جای پایی در سنگ و سفالی هرچند، پرِ از نقش و نگار؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و نشان ها بسیار، باشد اینها ابزار.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما بدان می سازیم، همه انسانیتِ انسان را.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بنویسید، جزوۀ من اینهاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که گذشته مرده است، مرده و افسرده است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زندگی پیدا نیست، شور و هم غوغا نیست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زندگانی اینجاست، بین ماها و شماست. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; زندگانی اینجاست بین ماها و شماست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ع.گ.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6830644116798019392?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6830644116798019392/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6830644116798019392&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6830644116798019392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6830644116798019392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_17.html' title='به دانشجویانم از سردلتنگی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6591478007097893361</id><published>2010-05-15T23:40:00.000-07:00</published><updated>2010-05-15T23:48:15.627-07:00</updated><title type='text'>احساسی از بودن و شاید انسان بودن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نام او&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شده تا حالا خیلی چرک و چَپُل باشید؛ دوش که گرفته باشید، احساسی از انسان بودن دست داده باشد. حالا همین احساس را با ضریبی از ده در نظر بگیرید. همدان را که ترک می کردم، چنین احساسی داشتم. دقیقا در خروجی شهر در اتومبیل قرضی که رانندگی می کردم این آهنگ پخش می شد: رودخانه مسکوا را تعقیب کن بطرف پارک گُرکی. به وزش بادی از تغییرات گوش فرابده. یک شب تابستانی در ماه اگوست (مرداد ماه). در حالیکه سربازها دارن رد می شوند.... مرا ببر به آن لحظه جادویی تغییرات در یک شب درخشان ....&lt;br /&gt;به عنوان یک باستان شناسی تاریخی- فرهنگی خود را مطالعه کننده تغییرات فرهنگی می دانستم. اما چه فایده اکنون که در بطن تغییرات آنها را می چشیدم و برگ برگ ورق می زدم، بازیگری می کردم و تماشاچیانی داشتم، اکنون و به موقع نمی توانستم آنها را تحلیل کنم. چراکه اموخته بودم همیشه با گذشت زمان برسم. من تغییرات را با مرده ریگی از آن تغییرات می شناختم نه با خود تغییرات. نهایت دانش من به عنوان باستان شناس تاریخی- فرهنگی توصیف داده ها و برساختن هویت بود. هویتی سفارش داده شده این خوب بود اما اکنون بدرد من نمی خورد. من چیزی می خواستم که در زندگی ام بکارم اید وگرنه در مردگی و بر مرده ریگ ها لااقل مرا بکار نمی آمد. اندکی فراتر نهادم، منظرگاهم را می گویم. پنجره ای که از بالا می نگریست.  خود را یکی از انسان ها قلمداد کردم. احساسی از زنده بودن، احساسی از زنده بودن. احساسی از بروز بودن و موثر بودن داشتم. پای در رکاب نهادم و به رفتن ادامه دادم. یاد بخشی از شعر شاملو افتادم" من و تو ای قلب در به در انسان را رعایت کردیم" وهمچنان داشتم دور می شدم. از همدان دور می شدم شهری که سالی چند در آن به آموزش جوانان مشتاق یا مشتاق شده پرداخته بودم. &lt;/span&gt;&lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موسیقی تکرار می شد: مرا ببر به آن لحظه جادویی تغییرات در یک شب در خشان...&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یاد مکالمه ام با ریاست دانشگاه افتادم. جملات اولم را چنین شروع کردم" من اشتباه کردم" من اشتباه گرفتم" اینجا را با دانشگاه های بزرگ دنیا اشتباه گرفتم. این اشتباه من بود" به نظرم گرچه از سیمایشان فهمیده نمی شد اما تعجب کرده بودند. حالا آن مکالمه را مرور می کنم. اندک زمانی از آن  گفتگو گذشته. می توانم با فاصله در مورد آن تامل کرده و نظری داشته باشم. از اعتراف به اشتباه اِبایی ندارم اما اگر به زمانی در گذشته بازگردم. باز هم آن اشتباه ها را تکرار خواهم. اکنون می گویم اگر صدبار به گذشته برگردم بازهم  با دانشگاهی در مرکزی رتبه چهارم و پنجم در کشور ایران چنان پیشنهاد می دهم که گویی از دانشگاه های رتبه اول است. و حتما پای پیشنهادم خواهم ایستاد، نمی توانم بپذیرم که ایندگان به رخوت و تنبلی یا کم کاری و کم فروشی از من بیچاره یاد کنند. موسیقی تکرار می شد: مرا ببر به آن لحظه جادویی تغییرات در یک شب در خشان... و من با خودم تکرار می کردم تغییرات عوامل انسانی  می خواهد. عوامل اقدام کننده، عوامل پیشنهاد دهنده و عوامل تاوان بجان خریددننده...&lt;br /&gt;احساس و عقل چنانکه سنت گرایان می گویند و می نویسند رو به روی هم قرار نگرفته بودند. آن دو همراه شده بودند. همدیگر را بررسی ارزیابی و تایید می کردند. آن هم در لحظه های جادویی از تغییرات. آرام شدم شدم چون این ایده به ذهنم رسید من دارم تاوان می دهم. تاوان اشتباهات خود را. تاوان اشتباه گرفتن دانشگاه بوعلی با دانشگاه های عالی و متوسط به بالای دنیا. تاکید می کنم اگر صدبار دیگر در موقعیت های مشابه قرار گیرم همین اشتباه ها را تکرار می کنم. چون احساس عقل در یک موضع قرار گرفته اند و همدیگر را تایید می کنند و ده ها چون دیگر ...&lt;br /&gt;طی ماه گذشته میلادی در همایشی شرکت کرده بودم. در کنکره ای که موزه بریتانیا و یکی از دانشکده های مطرح باستان شناسی دنیا یعنی University college of London آن را برگزار می کردند. ساختار آن همایش یعنی بخش هایش، نسبت بخش هایش، عوامل دخیل در آن یعنی دانشجویان که همه بخش ها را اداره می کردند. کارگاه ها و بخش ها مانند همایشی بود که ما برگزار کرده بودیم. در مقیاسی بزرگتر شاید 50% گسترده تر. تازه تفاوت داشت چون آن همایشی دوره ای بود که سالانه در یکی از کشورها برگزار می شد. اما تمام ساختار و شکل کلی همایش را بنده پیشنهاد کرده بودم و طی جلسات متعدد از آن دفاع کرده بودم. می توانم بگویم روحیه گرفتم. کمی روحیه گرفتم. اما سعی کردم خودم را گم نکنم. چون به نتایج فکر کردم. به همگرایی ها و تبادل نظرها در آن همایش و عوامل دخیل در آن و ده ها چون دیگر. من داشتم همدان را ترک می کردم و خوشبینانه ترین برداشت که تکثیر می شود این است که این رفتن از نتایج همایش است. پس تنها عوامل کافی نیست بلکه بافتار هم مهم است. خوب از واقعیت نمی توان گذشت. دانشجویان به عنوان عوامل اجرایی دخیل بسیار خوب عمل کردند. سازماندهی هم خوب بود. نتایج هم عالی بود البته نه برای همگان و نه برای باستان شناسی ایران بطور کلی بلکه ... کاشکی می شد مشکلات ساختاری و مشکلات بافتاری را رفع کنیم. کاشکی همه عوامل دخیل مانند دانشجویان عالی عمل کرده بودند. اما کاشکی فایده ای ندارد. چنین نشد. ما داشتیم به، موسیقی تکرار می شد: مرا ببر به آن لحظه جادویی تغییرات در یک شب در خشان... نزدیک می شدیم. اما چنین نشد. شاید به این سبب که نمی توان راه صد ساله را یک شبه رفت. همین...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدرود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6591478007097893361?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6591478007097893361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6591478007097893361&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6591478007097893361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6591478007097893361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_3701.html' title='احساسی از بودن و شاید انسان بودن'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7856812120251173648</id><published>2010-05-15T23:31:00.000-07:00</published><updated>2010-05-15T23:37:29.525-07:00</updated><title type='text'>شهرمن؟! بغداد و روم و شام نیست     شهر من انجاست کان را نام نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قرار&lt;br /&gt;رویدادها را از اول به اخر شرح می دهم:&lt;br /&gt;صبح قبل از ساعت هشت برای گرفتن نان می زنم بیرون. آدرس نانوایی سنگک را از چند نفر می پرسم. اخرش در کوچه ای پیدایش می کنم. چند خانم پا به سال با لهجه غلیظ صحبت می کنند. شاید باورتان نشود تقریبا 30% کلاماتشان را نمی فهمم. تعارف می کنند. اقای حدود پنجاه ساله ای نان می گیرد و می رود. اقای که پست سر من بود می خواهد بگیرد که اعتراض می کنم. نوبت من بوده. او می گوید که عجله ای ندارد. باشد من بگیرم. شرح می دهد که در صف دوتایی ایستاده بوده. در هر صورت نان را می گیرم. اضافه بر سه تا تگه ای نیز شاطر می گذارد. منظور پول خُرد است. دقیقا نمی توانم ارتباط برقرار کنم. نان را می گیرم و می روم. سه نان و یک سوم نان شد 400 تومان شما حساب کنید هر نان چند است.&lt;br /&gt;در راه کوتاه رسیدن به خانه که تقریبا معادل راه خانه قبلی ام تا نانوایی در همدان است. کسی را نمی بینم. نگهبان درب پشتی دانشکده ای نیست. که بلند می شد و هرچه تعارف کرده بودم تکه ای نان نمی گرفت. شاید هم تعجب می کرد. دانشجویان که از خوابگاهشان بیرون امده بودند و بعضی شان مرا می شناختند. دانشجویانی که به دانشکده می رفتند. در اطراف کسی دیده نمی شود. فقط ماشین هایی که تند و خشن می روند و هنگامی که بعضی شان را چپ چپ نگاه می کنی با کج کردن گردن معذرت می خواهند و می روند. به نظر من دردناک است در اینجا نه هم صحبتی است. نه کلاسی برای اینکه همه صحبت هایت را برای دانشجویان به ایما و اشاره و کنایه بیان کنی. نه حتی نگهبان دانشگاهی که هر چند دورا دور بشناسدت و صمیمانه از جا بلند شده و لبخند بزند. حتی جایی برای یک اعتراض خنده دار در صف نانوایی نیست تا چه رسد به اعتراض های دیگر. آیا ما زنده ایم آیا اینجا واقعا زادگاه من است؟. ایا من به خواست خود اینجا امده ام؟. ایا زادگاه معنی دارد. اگر دارد حتما معانی جدیدی است که من انها را نمی دانم و تجربه نکرده ام. کاشکی می توانستم متعصب وطن پرست باشم. کاشکی اینجا مرکز زمین بود. کاشکی بر تعارف در صف نانوایی صدها افزوده بودم و با آب و تاب برای شما می نوشتم. کاشکی کمی احساس تناسب با این محیط را داشتم تا الکی به آن گیر ندهم. دوستی در راه سفر جمله ای در همین ارتباط می گفت. ته پاراگراف بعدی نقل می کنم.همایش یکروزه در نوشهر برپاست. اول صبح با دوستی می رویم تا به قول خودش، چند اِفکت روی ارائه اش اضافه کنیم. مراسم رسمی اغاز شده، نیم ساعتی هم گذشته وارد می شویم. سالن پر است. دانشجویان در ته سالن سرپا ایستاده اند. چند نفر از انها تاکید می کنند که در جاهایی که خالی کرده اند بنشینم. اما چرا من بنشینم و انها سرپا باشند؟. چرا آن بنده خدا برخیزد که من بنشینم. برایم جا نمی افتد. اما چندین بار اصرار موجب می شود که در جایی در میان سالن بنشینم. مجری و فرماندار داد سخن می دهند. گاهی کنایت می گویند و گاه چند بار مفهوم یکسانی را تکرار می کنند. دلم برای برگزار کنندگان می سوزد چون انها هم مثل من ناگزیر بوده اند. ناگزیر از اینکه این سخنرانی ها را بگنجانند. احتمالا چنین است. نشست دوم یا همان نشست علمی اغاز می شود. حامد سخن می گوید در باره مطالعات پارینه سنگی در البرز. اما افسوس به او نگفته اند که تایمر جلسه را در نظر داشته باشد. به جمع بندی اخر رسیده اعلام می شود وقت او تمام است و او با خشوع بخش اصلی را برای گفتگو در بیرون می گذارد و صحنه را ترک می کند. سخنران دوم کوروش است. او درباره استقرار های نوسنگی در گرانه های جنوب و حنوب شرقی دریای مازندران سخن می گوید. تمرکز می کنم بیش از 80% مطالبی که ارائه می کند جدید جدید است. داغ داغ مانند نان سنگکی که صبح خریده بودم. حسن فاضلی نرم افزاری را معرفی می کند. عنوانش این است: Integrated Archaeological Data Bass IADB همچنین وب سایتی را معرفی می کند: &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.getfreepox.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;http://www.getfreepox.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; امیدوارم با عجله نوشته بودم اشتباه نشده باشد. و نشست اول تمام می شود. پربار بود. خوب بود عالی بود اما افسوس برای رسیدن به آن باید چند ساعت مقدمه ناگزیر را می نشستی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن دوست می گفت خیلی با خودم فکر می کنم و از خودم می پرسم چرا من باید در اینجا بدنیا بیایم. در این کشور؟ واقعا چرا...  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7856812120251173648?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7856812120251173648/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7856812120251173648&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7856812120251173648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7856812120251173648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html' title='شهرمن؟! بغداد و روم و شام نیست     شهر من انجاست کان را نام نیست'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-3755645349109649137</id><published>2010-05-12T20:17:00.001-07:00</published><updated>2010-05-12T20:51:06.256-07:00</updated><title type='text'>در شمال شرق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;با سلام و درود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من که چند روزی است از غرب ایران (کوچانده شده ام) و در شرق شمالی استقرار فصلی دارم. چند روزی است که در بین دانشجویان باستان شناسی شمال شرق ایران روزگار سپری می کنم. به دعوت مسئول پایگاه و موزه فضای باز گوهر تپه (علی ماهفروزی) به آن پایگاه امده ام. سه شنبه صبح از تهران عازم شدم. حدود ظهر در نزدیکی بهشهر بسوی گرگان رفتیم. در مجتمعی بنام گلستان در بین دانشجویان باستان شناسی بودیم. سخنرانی من در مورد شرق شمالی ایران بود. و در شمال شرق آن را رائه کردم. گفتگو و پرسش پاسخ صمیمی . دانشجویان انجا نیز مانند همه دانشجویان ایران زمین و حتی زمین. صمیمی و پرشور بودند. فضایی صمیمی و گفتگوی علمی برای کسانیکه رو به آینده دارند و امید اینده هستند همیشه خاطره انگیز است. شور و شوقی که انسان را به شور و شوق می اندازد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز چهارشنبه پس از یک جلسه سنگین کاری با همکاران در پایگاه گوهر تپه. بعد از ظهر را بازهم میزبان دانشجویان شمال شرق ایران بودیم. یا بهتر است بگویم پایگاه گوهر تپه بود و ما نیز هم. نسل نو نسل پرشور، نسل زندگی نسل تداوم وتلاش. برای من این جلسات بسیار اموزنده بود. اکنون چند نکته از روی یاد داشتم را برای شما می نویسم. باشد تا با هم در تجربه هایمان شریک شویم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس از سخنرانی همکار گرامی کوروش روستایی در مورد استقرارهای نوسنگی در جنوب و جنوب شرق دریای مازندران دانشجوی محترمی که قبلا او را در نیشابور دیده بودم در مورد پراکندکی استقرار های نوسنگی در شمال شرق و شرق شمالی پرسید. در نقشه های کوروش تراکم استقرارها در دشت گرگان نشان داده شده بود. در شمال مرکزی ایران یعنی اطراف شاهرود و دامغان نیز پراکندگی استقرار های نوسنگی نشان داده شده بود. و در جنوب غرب ترکمنستان جایی که من به قصد آن را شرق شمالی فلات ایران می خوانم. سئوال در مورد پراکندگی بود اما آنچه من از آن گفتگو اموختم پارادوکس پراکندگی بود. استقرار های نوسنگی نشان داده شده در طیفی از دشت های پست در شمال البرز. دشت های حاشیه کویر های مرکزی ایران داخلی جنوب البرز را نشان می داد. دشت های میانکوهی تعداد کمی استقرار را نشان داده بود مانند قلعه خان . اما انچه پاردوکس داشت این بود که براساس پراکندگی نمی توانستم الگوی پراکندگی معنی داری برای زیست بوم هایی که استقرار های نوسنگی در آن ارائه کنیم. نتیجه واقعا پژوهش ها در ابتدای راه هستند و لازم است در مورد آن تامل کنیم. بررسی ا را ادامه دهیم و اطلاعاتمان را باهم شریک شویم تا بتوانیم تصویری واقعی تر از منطقه و پراکندگی استقرار های نوسنگی ارائه دهند. پیشنهاد از دانشجویان باستان شناسی خواهش می کنم اگر به داده ای برخوردند لطفا اطلاعات آن را در جایی مثل وب نوشته یا مجلات دانشجویی حتی گروه باستان شناسی ایران ارائه کنند تا فتح بابی شده باشد. قطره قطره جمع گردیم و وانگی دریا شویم..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دانشجوی محترمی دیگری در مورد کوچ نشینی در مناطق کوهستانی البرز پرسید. شاید منظورش دقیقا استقرار های فصلی بود. و می دانیم این دو با هم تفاوت اساسی دارد. به نظر اینجانب نه در اوایل نوسنگی بلکه در اواخر نوسنگی شیوه های معیشت و سکونت در سرزمین های مرتفع شمال شرق و شرق شمالی ایران به سوی غیر یکجانشینی و احتمالا غلبه دامپروری و کاهش سهم کشاورزی پیش رفته است. داده ها را از لایه های بیست و پنج و شش در قلعه خان ارائه می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کاشکی در مورد فرهنگ کلتیمینار هم یا سئوالی شده بود یا بحث می کردیم. این نام فرهنگی در کویرهای شرقی آسیای مرکزی است فرهنگی نوسنگی ؟ که در بعضی مناطق تا هزار رو دویست پیش از میلاد تداوم داشته. منظورم دقیقا این است که فرهنگ های نوسنگی شمال شرق و شرق شمالی پیوستگی خاورمیانه یا بهتر است بگویم خاور نزدیکی دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا فرصتی دیگر برای ادامه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-3755645349109649137?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/3755645349109649137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=3755645349109649137&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3755645349109649137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/3755645349109649137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_12.html' title='در شمال شرق'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5407786631149321475</id><published>2010-05-05T20:02:00.000-07:00</published><updated>2010-05-06T08:42:43.827-07:00</updated><title type='text'>سروده ای از یاد رفته</title><content type='html'>بنام خدا&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بافتار: در پاریس مدت کوتاهی در فرصت مطالعاتی بودیم. کیان را یک روز من و یک روز همسرم نگه می داشت. روزی که درباره آن نوشته ام او دقیقا سه سال و پنج روز داشت. این متن را بعد از ظهری ابری و دلگیر پس از یک روز که او را نگه داشته بودم نوشته ام: این برگه را در بین وسایل هنگام اساسی کشی در این روزها یافته ام. شاید کمی به این روز ها شبیه باشد. این روزها یا من کیان هستم یا کسانی که در بافتارما خود را همه کاره می دانند اما در واقع هیچ کاره اند ابزاری در دست ساختار قدرت. همین...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب در اوج گرانسنگی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گرانسنگی ز روزی سخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزی پر از آشوب و از اماج&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آماجِ حرکت های سرگردان و آواهای بی پایان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که تکراری عبث را از تداوم ارمغان دارند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زمان دارند، مکان دارند؛ زمین و اسمان دارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب و باور کن که دیگر طاقتم طاق است و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اوج خستگی و یاس، چون بادی کویرافزا به هرجای وجودم می رساند پا.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب و خشمم را تحمل کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب و یاسم را تامل کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب در این لحظه در اینجا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرور زندگی باشد، مروز خستگی باشد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرور خاطراتِ تلخ را بگذار، مروز گفته های قبل را بگذار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کنون، اکنون، همین حالا به تلخی می گراید، زندگی ما را!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیا دریاب و شیرین کن، بیا دریاب و رنگین کن، سیاهی را.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیا دستم بگیر از اوج خشم و یاس، به نرمی سوی زندگی بکشان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیا بذر امیدی در سرا بفشان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرا دریاب در این لحظه در اینجا، تداوم را تحمل کن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرادریاب...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاریس شانزده خرداد 1386&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دانشجوی از من می پرسید چگونه تحمل می کنم، می گذرم. اینگونه که نسبت به آن سال ها و رفتار انعکاسی پسر سه ساله ام چندین سال تجربه کسب کرده ام. رفتار های انعکاسی را فقط باید تحمل کرد نه پاسخ داد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدرود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5407786631149321475?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5407786631149321475/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5407786631149321475&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5407786631149321475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5407786631149321475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_2384.html' title='سروده ای از یاد رفته'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-8680640532048514729</id><published>2010-05-05T10:36:00.000-07:00</published><updated>2010-05-05T10:53:23.684-07:00</updated><title type='text'>بعد از ظهر در بافتار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نام بخشنده مهربان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح که می رفتم به نگهبان گفتم مراحل تسویه حساب را بپرسد چون رفتنی هستیم. ظهر برگشته ام با عجله به خانه رفته در چند دقیقه نهار خورده باز می گردم. نگهبان و باغبان کم بینای مجموعه تا مرا می بییند بلند می شوند. جلو می روم. باغبان تاسف می خورد. برای دانشگاه متاسف است. می پرسم چرا چنین می گوید. او جواب می دهد چون دانشگاه کسانی چون شما و خانم دکتر را از دست می دهد. تعجب کرده ام کاملا تعجب کرده ام من اصلا فکر نمی کردم او ما را بشناسد. ادامه می دهد چرا می خواهید بروید. می گویم دانیاست گفته شده به زادگاهمان می رویم. بازهم اظهار تاسف می کند همچنان در حال تعجب هستم. با عجله خدا خافظی کرده برای ارائه سخنرانی های دانشجویان کارشناسی ارشد برای درس روش کاوش می روم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در بین سخنرانی ها برای گرفتن اب می ایم. با عجله بطرف بوفه می روم. دانشجویی که نمی شناسم جلو می اید سلام می کند پاسخ می گویم و می روم. بوفه بسته است برمی گردم. همان دانشجو جلو می آید می گوید که مرا نمی شناخته با من هم هیچ درسی نداشته اما ماجرای رفتن مارا از دیگر دانشجویان شنیده. او هم اظهار تاسف می کند و چنین ادامه می دهد. اوضاع چنین نمی ماند. هرجا که هستید موفق باشید. با این مضمون ادامه می دهد که جای دیگری هم هست و... متوجه نمی شوم نمی دانم چه شنیده نمی دانم از که شنیده او را چنان که خودش گفت اصلا نمی شنایم. اما به گرمی اظهار لطفش را جواب می دهم. حالا بوفه هم باز شده یکی از دانشجویانم مرا صدا می کند و آب گرفته به جلسه بر می گردم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چنین است رسم سرای درشت      گهی پشت بر زین و گه زین به پشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-8680640532048514729?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/8680640532048514729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=8680640532048514729&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8680640532048514729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/8680640532048514729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_05.html' title='بعد از ظهر در بافتار'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-44160489445487789</id><published>2010-05-04T12:17:00.000-07:00</published><updated>2010-05-04T12:22:01.396-07:00</updated><title type='text'>از عنوان یکی از دانشجویانم یاد گرفتم</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به همراهانم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی به چهره های شما می نگریستم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گذشته خود را در آن چهره ها می دیدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیینه را در آیینه می دیدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و خودم در این سو ایینه می شدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیینه ای در مقابل آیینه ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بر ساختن ابدیتی دیرپا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما امتداد همیم در امتداد زمان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما امتداد همیم درامتداد زمان&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-44160489445487789?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/44160489445487789/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=44160489445487789&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/44160489445487789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/44160489445487789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html' title='از عنوان یکی از دانشجویانم یاد گرفتم'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-253502462798694076</id><published>2010-05-03T23:10:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T23:12:13.947-07:00</updated><title type='text'>یک سیزدهم نه فروردین بلکه اردیبهشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزی که آینده معلوم می شود، سعد بوده یا نحس!&lt;br /&gt;مکان شهر همدان، دانشگاه بوعلی دانشکده هنر و معماری. لااقل برای من یک روز ماندنی.&lt;br /&gt;توصیف داده ها: صبح دوش گرفتم. خستگی راه را از تن بدر کردم. راهی طولانی به مقصدی که حالا دیگر مقصد و مقصود من نیست. اینجا و این بار جایی که دور می زنم و برخواهم گشت. می توان گفت البته از نیمه راه. از نیمه راه آموزش باستان شناسی برای جوانانی که امید و دلگرمی من و آینده اند. شاید نه نیمه، بلکه آغاز راه. جایی در شروع و در ابتدای راه بودم. اما گسسته شد این ارتباط ما با نسلی از شما...&lt;br /&gt;چندین کتاب که ماه ها پیش از کتابخانه گرفته بودم زیر بقل زده ام. کیفی سیاه بردوش دارم که در آن دو کتاب دیگر و لیست دانشجویان است. لیست هایی که دیگر حضور و غیاب نمی شوند؛ کاغذ یک رو شده اند. برای چرک نویس بکار می آیند. در باغ پشت ساختمان پس از سلام  و احوالپرسی با نگهبان ادامه می دهم. برخلاف همیشه از پیمودن راهی در زیر زمین(پارکینگ) ساختمان مشهور به X نمی گذرم. از کنار ساختمانی می روم که اکنون خوابگاه است. ساختمانی که گوشه اش به خیابان نزدیک می شود: یعنی قبل از خیابان ساخته شده! از پله ها بالا می روم. پیش بینی همه چیزی را کرده ام. منظورم دقیقا این است که ممکن است کتیبه ای مبنی بر جلوگیری از ورود من در اختیار ماموران معذور باشد. اما نه این توهمی بیش نیست. پس از ورود به هشتی گونه ای بزرگ، که هرمی بر فراز دارد. دانشجویی به استقبال من می آید. احوال و سئوال باگرمی و صمیمیت و گامزنان پیش می رویم. در راهروهایی که می چرخند.ما هم ناگزیر می چرخیم. ناگزیر می چرخیم یادتان نرود!! آموزش بسته است اما دستشویی ها باز هستند. و...&lt;br /&gt;بازهم می چرخیم. فضایی باز پیش روست. جایی که سه فرورفتگی گنبد گونه در سقف دارد. جاییکه در گوشه آن روبروی اطاق ریاست و معاونت این جمله به خط  میخی و فارسی امروزی نوشته شده است: اهورا مزدا این سرزمین را از خشک سالی، دشمن و دروغ حفظ کند. واقعا حفظ کند. شش هفت نفر از دانشجویان بر صندلی و بخشی از بنا، باغچه هایی در داخل بنا زیر سقف نشسته اند. تا مرا می بینند همراه با هم بلند می شوند. از انها می پرسم مگر اموزش سربازی دیده اند که چنین هماهنگ رژه گونه بلند می شوند. گفتگو و احوالپرسی مختصر اما صمیمی. مختصر اما عمیق. به کتابخانه می روم و در راه دانشجویان تکی یا چندتا احوالپرسی خوش آمدگویی. اکنون گویی دیگر نه انها دانشجوی من هستند و نه من استاد کلاسشان. جای خرسندی است که در بافتار جدید دوست هستیم. دوستانی با طیفی متکثر از صمیمت. با طیفی متکثر از خاطرات. با طیف متکثر از شناخت های چند لایه. با طیفی متکثر از فرهنگ ها و زیست بوم های نزدیک دور. با طیفی متکثر از ...&lt;br /&gt;کتاب ها را تحویل داده و آخرین جمله این است. جمله ای سئوالی: بی حساب شدیم؟ پاسخ: بله بی حساب. از کتابخانه بیرون می آیم. دانشجویان همراهی ام می کنند. یکی از انها از من معذرت می خواهد برای اینکه دیر مرا شناخته اما متوجه نمی شوم اینکه معذرت خواهی ندارد. گاهی شناخت ها دیر حاصل می شوند اما عمیق هستند و دیر هم می پایند. بصورتی که فاصه های فیزیکی حذفشان نمی کند. یادتان نرود فاصله ها حتی کمرنگشان نمی کند. گاهی شناخت ها زود حاصل می شوند و زود هم گل می کنند و در آینده ای نزدیک به سردی می گرایند. در راه با دانشجویان در مورد مراسم صحبت می کنم. راضی نیستم اصلا راضی نیستم که کمترین مشکلی پیش اید. یادتان نرود. تکرار می کنم: یادتان نرود. فایده ای ندارد، گویا این درس را اموخته اند. خوب هم اموخته اند که برای بودن باید ایستاد. باید گاهی خطر کرد. گرچه خطر همیشه هست. دم دست، بیخ گوش، ارزان و رایگان این یکی را به وفور داریم. امارش هم ساختگی نیست(حتی اگر ساختگی باشد کمتر نشان داده اند). واقعی است. در واقعیت است. در زندگی است. در روز و شب. در شهر و ده. در هر کجا. جوینده ای بیا. خود را ولی بپا....&lt;br /&gt;از پله ها بالا می رویم. بازهم فضایی باز. نهاده برآن هرمی. بازهم دانشجویانی بر روی صندلی. بازهم رژه. بازهم سلام. نمی توانم ننویسم که این روزها بارانی است. همه جا بارانی است. از گونه های دشت. تا گونه های مست. از سرخی رزی در باغچه تا سرخی نگاه از عمق چشم ها. دانشجویان ارشد وارد می شوند. همه را می شناسم. اما نمی دانستم آن یک نفر هم به جمع آنها اضافه شده. خودش را معرفی می کند. نام خانوادگی را می گوید نام کوچکش را من می گویم. افسوس می خورد از اینکه هنگامی رسیده که من روان هستم. من اما بسیار خرسندم چون اخبارش را داشتم. چون انتظار می رفت که در این جمع باشد. حالا که هست. خوش ترین خبر روز برای من همین است. نمی توانم اظهار خرسندی نکنم. نمی توانم خوشحال نباشم. حتی ورقه هایش را در درس انسان شناسی بخاطر دارم. مرتب و با خط خوش نوشته می شدند. می توان گفت پر محتوا. باید کارهایشان را ببینم. تداخل با کلاس هایشان دارد. تاکید می کنم به کلاس بروند و انها با عجله اطلاعات تکلیفشان را می دهند و می روند. می بینم، یکی از تکالیف را می بینم. بچه ها برای مراسم می آیند. سالن نداریم کلاس است. سالن نداده اند. کلاس که کلاس ندارد. خوب مشکلی نیست ما که نمی خواهیم کلاس بزاریم. همان کلاس خوب است. حتی اگر کلاس هم نیست محوطه که هست. اگر محوطه نیست، پیاده رو، پارک روی پله ها، ...&lt;/span&gt; &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-253502462798694076?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/253502462798694076/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=253502462798694076&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/253502462798694076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/253502462798694076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post_03.html' title='یک سیزدهم نه فروردین بلکه اردیبهشت'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7251941103647772461</id><published>2010-05-03T07:07:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T07:48:35.782-07:00</updated><title type='text'>سه پرده دور از انتظار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام انکه جان را فکرت آموخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرده اول: نوجوانی بزرگ سال، بزرگ سالی نوآموز &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزهای طولانی پس از یک آنفولانزای سخت را سپری کرده بودم. صدایم گرفته بود و در کلاس اذیت می شدم.حرف زدن تنها ابزار کلاس با کیفیت در دسترس نبود. در اخر زمان کلاس حضور غیاب می کردم. دانشجویی در جلو کلاس روی یادداشت کوچکی برکه ای کوچک را به من داد. اصلا انتظار نداشتم. گیاهان دارویی و دستور استفاده از آن برای بهبود گلو و صدایم بود. کاملا حرفه ای و به ترتیب نوشته شده بود. نویسنده دستور تجویز را برایم توضیح داد. توضیح داد و رفت. خیلی خودداری کردم که چیزی نگویم چون بغض امانم را بریده بود. سبب بغض من رفتار بسیار بالاتر از سن و سال آن دانشجوی من نبود که در جایگاه مادر بزرگ دلسوزی ظاهر شده بود. با همان اطلاعات دقیق چنانکه گویی سال ها برای نوه هایش چنین نسخه هایی می پیچیده. سبب بغض من مقایسه رفتار او با یکی از آشنایانی بود در حال و روزی سخت که تصور می کردم رفتنی ام به او زنگ زدم و کمک خواستم جواب شنیدم نمی تواند کمک کند. وقت ندارد و به اورژانس مراجعه کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرده دوم: در انتهای کلاسی عمومی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در انتهای گفتاری عمومی تاکید کردم که دارم تلاش می کنم"عقده ای" نشوم. منظورم این بود که مشکلات را بدون اینکه تاثیر عمیقی بر من بگذارند تحمل می کنم. کسی از دانشجویان در هنگام خداحافظی تاکید است که مایل است درد دل های مرا بشنود. به نظرم او با من هم عقیده بود. باید سنگ صبور هم باشیم تا عقده ای نشویم. تا از تعادل خارج نشویم. تا به هم نریزیم. دور از انتظار من بود چون در فرهنگ ما تصور براین است که تنها بزرگ ترها می توانند به کوچکتر ها (از نظر سن و سال) آرامش بدهند و سنگ صبور باشند و راهنمایی کنند. اما دانستم در بین جوانان و نوجوانان هم کسانی هستند که جایگاهی معتبر برای خود قائل هستند. خودباوری دارند و این سعه صدر را در خود می بینند که از عقده ای شدن بزرگترها جلوگیری کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این بار یاد گفتاری از خودم افتادم. به همکاری در گفتگویی خصوصی گفتم: ای کاش بجای موضوع گیری و کشاکش مرا صدا می کرد و موضوع مورد اختلاف را انطور که فکر می کند، بوده توضیح می داد. من حتما می شنیدم. حتی اگر لازم بود می توانست معذرت خواهی کند یا معذرت خواهی کنم یا کنیم. اما افسوس ما موقعیت خودمان را نمی دانیم و جایگاه مثلا اداری خود را به جایگاهی عمومی و کلی ارتقاء می دهیم. کاش در میان همه مشغله ها فرصتی برای تامل می یافتیم. چون آن خشت بود که پر توان زد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرده سوم: کی زد که نخورد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در کلاسی که از آخرین صحنه های من در دانشگاه بوعلی بود. در مورد دوره هخامنشی صحبت کردم. مثالی و تمثالی برای امروز اوردم. به خیال خودم مسئولیت پذیری دوره تاریخی را نشان داده ام. دانشجویی تیز بین در مکتوبی به من چنین نوشت:شما پیش از تاریخی کار هستید. چون حتی در مورد دوره هخامنشی نام انسان ها را از یاد بردید. چون در مورد محل ها صحبت کردید و از کتیبه ها یادتان رفت. فکر می کنم ذهن شما پیش از تاریخی است.ازاین تمرکز و نکته بینی تعجب کردم. دانشجوی من کاملا درست گفته بود. چقدر بجا در آخرین جلسه ای که رفته بودم به تصور خودم آخرین درس را بدهم، یکی از بهترین درس های طول تحصیل باستان شناسی ام را از دانشجویم آموختم. و دلم قرص شد محکم شد و اطمینان پیدا کردم که انها نسلی دیگر. نسلی پویا، نسلی متمرکز و نسلی جامع نگر و نقاد هستند. تا بحال شده تمام آنچه را در تصور به رشته خیال می کشیده اید در واقعیت پیش رویتان ببنید. من چنین احساسی دارم. سرشار از مثبت بودن و موثر بودن. در زمانی که گویی تاثیر داشتن خود گناهی بیش نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا مجالی دیگر و حالی دیگر هر چند نقدی اموزنده و عمیق باشد. ما آمده ایم که برویم نیامده ایم که بمانیم. همین...&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7251941103647772461?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7251941103647772461/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7251941103647772461&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7251941103647772461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7251941103647772461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='سه پرده دور از انتظار'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-813449417029389289</id><published>2010-04-23T20:50:00.000-07:00</published><updated>2010-04-23T21:02:08.373-07:00</updated><title type='text'>همکاران 2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همکار نظری کار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همون که تخصصش دوره های میانی اروپا است. از نظر باستان شناسی نظری هم مطرح است. گفتگویی را اغاز می کنیم. در همان اغاز حیفم می آید که ضبط نکنیم. مذاکره می کنیم. قبول می کند. با فرآیند اغاز می کنیم. گرچه خسته است چون تمام بعد از ظهر را مشغول آشپزی بوده اما ادامه می دهیم. چون فرصت مغتنم است. باور کنید فرصت ما مغتنم است. کوتاه خیلی کوتاه پس بیایید یاد بگیریم. که استقامت کرده و توان بخرج بدیهم. صبر کنیم. انسان باشیم و اخلاق و انسان را رعایت کنیم.&lt;br /&gt;بحث شروع می شود. درمورد فرایند است. مفهومی کلی در باستان شناسی. تبادل نظر را مثال های ساده پیش می برد. تمرکز می کنم. تا دقیق متوجه بشوم. بعد به بافتار می پردازیم. اما واقعا هم او خسته است هم من گویی فشارم افتاده. می ماند برای فرصت دیگری (این بحث را بزودی در چند هفته اینده همکارم اماده و انشاء ا... منتشر می کنیم.&lt;br /&gt;روز بعد به دانشگاه می رویم. همکار اولی. به کتابخانه مرکزی معرفی می کند. زنگ هم می زند. ادرس را هم تا نصف راه می اید. می رویم کتابخانه. فردی که با او هماهنگ شده می ایید. بخش های کتابخانه را نشان می دهد و راه های دسترسی و پیدا کردن منابع را می گویید. در نهایت اطاقش را نشان می دهد و تاکید می کند اگر مشکلی برای پیدا کردن منابع داشتیم به او مراجعه کنیم. روحیه هم می دهد. می گوید خودش گاهی به مشکل برمی خورد. نمی دانم چرا؟ اما این کار ها را می کند. واقعا نمی دانم چرا؟!&lt;br /&gt;درکافه کتابخانه نشسته ام. متن سخرانی ام را نهایی می کنم. فردا سخنرانی دارم. فردا صبح را هم در خانه خواهم ماند. تا بخش ها را نهایی کنم. حدود ظهر پیاده از میان پارک عازم می شوم. حدود یک ساعت فرصت سخنرانی داریم. سه سخنرانی در یک ساعت. فشرده و تند تند ارائه می کنم. سئوال هایی می پرسند که کاربردی است. خوبی موضوع این است که ارام می پرسند. نه مثل من تند و با لحن خشن. باید لحنم را اصلاح کنم. اما این چیزی مثل اصلاح سر نیست. باور کنید زمان می برد. لطفا تشویقم کنید تا این کار را بکنم. پشتیبانی کنید. لطفا!!&lt;br /&gt;اول درباره قوم باستان شناسی فاجعه. نمونه ها، اطلاعات گرداوری شده. مراحل و در نهایت مدل ارائه کردم. بلافاصله در مورد دارستان. بخث روایی و اسلایدها. بعد همکارم. باز هم جمع بندی و تقدیر و تشکر از همکاران میدانی کار و...&lt;br /&gt;فکر کنید همین حالا زمانی پس از سخنرانی است. تصور می کردم خوب نبوده. سئوال های متعدد در مورد خاصه قوم باستان شناسی فاجعه چی؟ پس بد هم نبوده! تصور می کردم بخش روایی به این بحث نمی چسبد. اما نظر دیگران را هم باید پرسید! شام را با همکاران می خوریم. با همان ها که قصد کرده اند بطور گروهی خاطرات مرا مرده کنند. و من هم تصمیم دارم سنگ قبر این خاطرات مرده را بنویسم. دارم می نویسم. می خواهم پایدار شوند. نهادینه شوند.&lt;br /&gt;در مورد سخنرانی ها بطور ریز از همکار می پرسم. او تماما روحیه می دهد. بطور ریز روش ها را مرور می کند روش های میدانی، روش ها در تئوری. روش های ارائه. چقدر روحیه می گیرم. داده ها جدید است. روش روایی به این بحث می آید. قوم باستان شناسی غوغا است. ادامه می دهد ... خوب اما نباید خودت را مقایسه کنی. یادت نرود تو استاد هستی. انتظارات را برآورده می کنی. اما صبر داشته باش. استقامت کن. عالی است. نه عالی می شود اگر این کارها را بکنی. من با خودم می گویم اها، این شد.&lt;br /&gt;دیگر خاطرات مرده بسراغم نمی آیند. دیگر با خود کلنجار نمی روم که حالا من هیچ، این طفلی دانشجویان ما چه گناهی داشتند. مثلا در همایش این همه زحمت کشیدند آخرش که چی. که کسی می خواهد برود در هئیت ریسه دانشگاه صحبت کند و سکه بگیرد. بچه ها بافتار یعنی این. بچه ها معنی چیزها مستتر در لایه هایی از بافتار است و وابسته به آن است؛ یعنی این. یعنی خاطرات مردۀ من در مقایسه با خاطرات زنده ام. بچه ها درود برشما، که به ما درس انسانیت می دهید. همین. بچه ها در انتظار بزرگتر شدنتان هستم. شاید بتوانیم بافتار را تغییر دهیم. کمی انسانی تر کمی اخلاقی تر. کمی صمیمی تر. کمی همگرایی. کمی انصاف. فقط از هر کدام کمی کافی است. باور کنید.&lt;br /&gt; صبح یک روز مانده به اخر سفر است. از دو روز قبل خبر آتشفشان و لغو شدن پروازها پیچیده. همکاری که من پیش او هستم میهمان خواهد داشت. فکرشو کرده با من صحبت می کند اگر پرواز لغو شد می رویم پیش همکار نظری. با خودم می گویم آخه تاکجا تا چند می خواهید خاطرات مرا دفن کنید. یاد پایانه هستم. پایانه ای که در آن صبح ها می خوابیدم. منظورم از انسانیت این است بچه ها مقایسه کنید. پایانه و خانه. همکار و همکار. زندگی سرشار، از غم یا شادی. بگذرد هر دم، مثل یک بادی.&lt;br /&gt;قرار با همکار نظری کار داریم. بحث را ادامه می دهیم. قرار بر این است. ابتدا نظرش را در مورد سخنرانی ها می پرسم. پس از تعریف و تمجید های لازم. بی پرده می گوید که در ارائه باید ارام تر ارائه کنیم. باصبر و متنانت. بگذاریم موضوع برسد. کال ارائه نکنیم. قبلا فکر کرده باشیم و ترتیب خوب است تنها ارام تر باشیم. راست می گوید حق با اوست. نکته خوبی را می گوید. افرین به او که با استادی تمام این چیزها را می گوید بصورتی که دوست داری گوش کنی.&lt;br /&gt;بحث را در مورد بافتار ادامه می دهیم. سخت می شود خیلی سخت می شود. اما ملالی نیست بحث نظری این چیزها هم هست. جایی در انتهای بحث به نتیجه ای جالب می رسم. ونتیجه را اعلام می کنم. نتیجه این است باید فکر کنم. باید بیشتر فکر کنم. استاد نظری کاربه نظرم با تعجب  به من نگاه می کند. گو اینکه انتظار نداشته باشد نتیجه ای به این ملموسی داشته باشیم آن هم پس است بیش از 3 ساعت بحث. اما نتیجه برای من همین بود. بحث بجایی رسیده که باید فکر کنم. بیشتر فکر کنم. با تمرکز.&lt;br /&gt;فکر نکنید اختلاف نظر نداشتیم. چرا داشتیم در مسائل اساسی هم بود. من می گفتم ما باستان شناسان باید به پیش بینی و ایینده هم فکر کنیم اما او می گفت نه "دانستن" این مهم ترین وظیفه ماست. پیش بینی از حیطه کار ما خارج است. نتیجه و اختلاف نظر هر دو اساسی بودند. بحث هم اساسی بود. حالا ریز بحث بیاید خواهید دید.&lt;br /&gt;پس از این بحث نظری سنگین برای خرید و بازار رفتیم. تنها باری که در این دو هفته به این مهم پرداختم. حالا یواش یواش زمان خداحافظی رسیده بود. جمع جور کردم و ماندم تا فردا صبح این شهر را ترک کنم. متناسب با بچه ها کادوهای بسیار ساده ای تهیه کرده بودم. صبح کادوها را دادم به سنت ایرانی (شاید هم انسانی) آنها را در اغوش کشیدم و خداحافظی کردم. حالا واقعا دلم گرفته بود. واقعا دلتنگ بودم. این اوج پر رنگ واقعیت هایی بود که کمتر از یک روزدیگر خاطره می شوند. خاطراتی پر رنگ، ماندنی و خاطراتی که خاطرات دیگر را مرده کرده اند.&lt;br /&gt; اگر ماندی. درجا می زنی. محیط بسته ادم را بسته می کند. فکر ادم را بسته می کند. حتی مزاج ادم را بسته می کند. اگر ماندی جزیی از گنداب می شوی. گنداب. لجن. چیزی شبیه این. بیا جاری باشیم. جاری در زمان. جاری در مکان. جاری چون زمرمه رود، در بیکران دشت. صمیمی چون لحن آب در بستر سنگ. برای پیوستن به اقیانوس همیشه امیدی هست. یادت نرود گم بودن در اقیانوس بهتر از گندیدن در گنداب است. اقیانوس را بخاطر بسپار و گنداب را ز خاطر مگذار.&lt;br /&gt;بدرود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;       &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-813449417029389289?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/813449417029389289/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=813449417029389289&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/813449417029389289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/813449417029389289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/04/2.html' title='همکاران 2'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4102402221627633911</id><published>2010-04-23T05:16:00.000-07:00</published><updated>2010-04-23T05:19:13.591-07:00</updated><title type='text'>همکاران 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همکارانی که خاطرات مرا مرده کردند.&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی دانم نامشان را همکار بگذرم یا نه. اما انها باستان شناس بودند، مانند من. نمی دانم چرا مانند من تنگ نظر نبودند. تعجب کردم که حاصل زحماتم را برای خودشان نمی خواستند. انها مرا همان طور که هستم، پذیرفتند. تعجبم بیشتر شد هنگامی که دیدم در مشکلات مرا یاری می کنند. تلاش برای دانستن و شریک شدن در دانسته های همدیگر! براستی چرا چنین می کردند و چرا چنین می کنیم. انها خاطرات مرا مرده کردند. این عنوان را دقیقا مقابل " خاطرات مرا زنده کرد" بکار برده ام. می دانم رایج نیست اما چون دانستم که هست. پس درباره اش می نویسم.&lt;br /&gt;ماجرا اینطور شروع شد: برایشان نوشتم که پیشنهاد می کنم در دانشگاهشان سخنرانی کنم. با علاقه پذیرفتند. نوشتم جای اسکان. پاسخ امد با ما بمانید. نوشتم دانشگاه جایی ندارد؟. گفتند دارد اما چون پول باید بپردازیم، باشد پول ها نگه دارید برای اینکه کتاب بخرید. به فروشگاه کتابی در لندن سر زدم و قیمت ها را دیدم فهمیدم چه می گویند. من با تجربیاتی که در چند ماه اخیر دارم و از همه طرف مورد لطف و عنایت قرار گرفته ام. تعجبم دو چندان شد. تجربه کردن را آزمودم. پاسخ دادم باشد. مشغول بودم، بسیار مشغول تا روز موعود فرا رسید. باقطار عازم شدم. در ایستگاه مقصد که پیاده شدم؛ زنگ زدم. من فلانی هستم. رسیدم. صدایی پشت تلفن داد زد آوووووووووووووووو. چند جمله که یادم نیست. اما گفت تا 10 دقیقه می رسد. جلو ایستگاه منتظر ماندم. اتومبیلی آمد که راننده اش می خندید و دست تکان می داد. حتما صاحب صدا است. صاحب صدایی صمیمی. اینها همه تجربیاتی بودند که در زندگی ام کمتر تجربه کرده بودم. تجربه هایی نو. انسان هایی نو. بافتاری نو. برخوردهایی نو. در راهِ کوتاه تا برسیم؛ یادم نمانده چه صحبت می کردیم. رسیدیم. پسری حدود هفت ساله پشت پنجره منتظر بود. عروسکی در دست داشت. وارد شدیم. بچه ها امدند. مثل والدینشان چنان با من برخورد کردند که گویی سال هاست هم را می شناسیم. دقیقا مثل پسر من تقریبا با همان سن و سال. دقیقا با همان رفتارها تا میهمان می آمد تا مدتی بچه (ها) از نظر عاطفی برانگیخته بودند. بسیار صحبت می کردند. زمین و هوا می پریدند. چای یا قهوه. چای. خوردیم. بچه ها یواش یواش ارام شدند. برای تماشای تلویزون رفتند. من که بسیار در سال اخیر مورد لطف قرار گرفته ام، مبهوت بودم. مبهوت تشابه بچه ها و رفتارهایشان! مبهوت تفاوت بزرگترها و رفتارهایشان. هنوز هم مبهوت هستم. شاید هم مبهوت تر شوم چون دارم می ایم. در راه ایران هستم.&lt;br /&gt;این بخش خاطرات من است. باخودم مرور می کنم. اینها برای خودم است. برای اینکه در دلم نماند، می نویسم: یادش بخیر مباد. تکرار مَشود آن روزها. نصف شب راه می افتادم. پیاده از خانه تا خیانی روبروی پارکی که نامش نام گلی است(لاله). سوار تاکسی های گذری می شدم. تا پایانه در مرکز شهر. پایانۀ باکلاس و باکلاس ها، تنها دو مسیر. از انجا سوار اتوبوسی به مقصد شهری که تدریس می کردم. همیشه دو ساعت زودتر می رسیدم. این بهتر از آن بود که دیر تر برسم. در اصل چاره ای هم نداشتم چون اخرین سرویس شب بود و صبح زود می رسید. در پایانه می ماندم. گاهی روی صندلی می خوابیدم. تا زمان کلاس برسد. گاهی چنان زود بود که پایانه بسته بود و در سوز سرما پشت در، راه می رفتم. ابایی ندارم که دانشجویانم بدانند. من از انها نیستم که خودم را و مشکلات را و موقعیت ها را ماله کش کنم. تار کنم. پنهان کنم. بماند، چون وقت رفتن می رسید. اکثر روزها پیاده عازم می شدم. در پیاده رو فکر می کردم که چه بگویم. ترتیب بخش ها در کلاس چه باشد. چگونه فرصت فراهم کنم تا دانشجویانم سخن بگویند. چگونه با انها ارتباطی صمیمی و برتر از آن انسانی داشته باشم. احترام متقابل. چگونه رفتار کنم که در شان من باشد. چه بگویم که درخور باشد و... بماند. بعدها این فرصت پیش امد. متوجه شدم در محوطه ای که من در آن می روم و می آیم. در ساختمانی پر از بخش های ناشناخته. زیرزمین های تو در تو. تنها در همان ساختمان بیش از 60 تخت در سه جای جداگانه وجود دارد. من اما صبح ها چندیم ماه هر ماه چهارهفته، هر هفته یک روز به عنوان استاد دانشگاه در پایانه استراحت می کردم. بارها درخواست داده بودم. اما گفته شده بود مهمانسرا ندارند. دانشگاه مهمانسراها را گرفته. اما حالا  این ها خاطراتی است که مرده شده اند. انچه من می نویسم سنگ قبرشان است. بیاید به متن اصلی برگردیم. لطفا! خواهش می کنم! چرا باید خاطرات مرده را مرور کنیم.&lt;br /&gt;دیدن اثار باستانی (نوسنگی اروپا)&lt;br /&gt;صبح بلند می شویم. برنامه پیشنهاد شده این است که به دیدن اثار باستانی برویم. ساندویچ ها را باهم اماده می کنیم. همکار را می گویم. در راه رانندگی می کند. صحبت می کنیم. عکس می گیریم. بچه ها که دو بچه پسر 6 و 3 ساله هستند می خوابند. به محل می رسیم. از دور درباره اثار باستانی اطلاعات کلی می دهد. نزدیک می شویم. پیاده، روی چمن ها را می رویم. فکر کنید با دو بچه که در بیرون چقدر به قول ما ممکن است فضولی کنند. با حوصله از استون هنج فاصله می گیرد. چشم انداز را نشان می دهد نظر خودش را می گوید. نظری چشم اندازی در توصیف استون هنج ها. نظری کاملا جدید. شواهد قراین را روی زمین نشان می دهد در چشم انداز نشان می دهد. وتازه برای دیدن محلی می رویم که چندین سنگ سرپا در فَنس ها حبس شده اند. محل را بازدید کرده با حوصله کتاب ها را معرفی می کند. این نویسنده باستان شناس است. این یکی هم. اما آن یکی خوب .. کمی برداشت های سنتی و قدیم است. فضا گرم است. بچه ها بهانه می گیرند. اما او کار خودش را می کند. چون کمر همت بسته تا خاطرات مرا مرده کند. بیرون می اییم. تا ما اثری مربوط به عصر مفرغ در همان نزدیکی را ببینیم. بچه ها را چیزی داده تا ارام شوند. دوباره رانندگی می کند. به اثر دیگری می رسیم. در کنار آن بساط کرده(Making picnic) نهار می خوریم. ساندویچ هایی ساده و صمیمی با مخلفاتی چند. همان ها که صبح باهم سرهم بندی کرده بودیم. به دیدن اثری می رویم که مربوط به دوره های میانی (Midvale age) است. معادل دوره اسلامی خودمان. همان دوره های که همکارانی مثال زدنی از نظر روش و نظریه در ایران در آن دوره کار می کنند! تازه بازدید که تمام می شود با بچه ها در محیط باز شوخی می کند. چه توانی دارد. تازه باید تمام راه برگشت را رانندگی کند. برمی گردیم. تا من دوشی بگیرم. برای مهمانی اماده شده اند. به میهمانی یکی دیگر از همکاران می رویم. شام را میهمان او هستیم. بچه ها و خودش خسته هستند. پس از میهمانی که عموما شام را در غروب می خورند. برمی گردد. من اما برای ادامه گفتگو با همکار نظری کارمان می مانم. باشد، چشم بماند برای بخش دیگری از همین نوشته! پیشنهاد شما را پذیرفتم. ممنون که به موقع پیشنهاد دادید؛ چون خودم هم کمی خسته شده ام. اما یاد گرفته ام که توان داشته باشم. من ادامه می دهم چون شاید دیگر فرصتی برای یادآوری نباشد، خاطرات زود می روند و می میرند.&lt;br /&gt;تا بعد   &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4102402221627633911?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4102402221627633911/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4102402221627633911&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4102402221627633911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4102402221627633911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/04/1.html' title='همکاران 1'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7472522254207305200</id><published>2010-04-14T11:01:00.000-07:00</published><updated>2010-04-14T11:03:30.527-07:00</updated><title type='text'>پیام های خالی</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a name="OLE_LINK4"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند پیام خالی در همراهم دریافت می کردم. دو علامت سئوال گذاشتم و چون فارسی ندارم این واژه لاتین را نوشتم. یک کلمه. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Empty . بدیهی است منظورم این بود که خالیه. دوباره پیامی دریافت کردم. همان شماره بود: متن چنین بود: ببخشید استاد من چند روز تایپ می کنم. گوشی اصلا دستم نیست. نمی دونم چطوری پیام خالی اومده. بهر حال ببخشید اگر مزاحمتی شده معذرت می خواهم. ببخشید empty یعنی چی؟ جواب دادم "خالی" . دوباره پیام امد: ببخشید معنی رو می دانستم فقط می خواستم مطمئن بشم. آخه معنی دیگه اش کند ذهن است. واقعا برایم سخت بود چون بعنوان یک دانشگاهی بسیار سعی می کنم مبادی آداب باشم. جواب دادم. "استغفار کن. انسان نمی تواند چنین باشد". اشاره ام به انسان هوشمند بود انسان هوشمند هوشمند، که احتمالا ما همه از پشت او هستیم. دوباره پیام امد: خیلی معذرت می خوام ازتون استاد بخدا منظوری نداشتم. سوء تفاهیم شد. من بد فهمیدم. بدل نگیرید به بزرگی خودتون ببخشید. بازهم جواب دادم "درک می کنم. انسان را درک می کنم. بافتار را درک می کنم". منظورم دقیقا این بود معنای منفی که برداشت کرده تاثیر محیط است. وقتی که جواب دانشجویم را می دادم؛ یاد روز های آبانماه گذشته افتادم. قبل از همایش یک شب صدها زنگ زدم به همکاران تا بپرسم دعوت نامه ها به انها رسیده؛ می آیند و... کسی روی خط آمد و گفت: چقدر زنگ می زنی دیگه؟ چند روز قبل نیز شهروندی زنگ زد و به یکی از اشناهای نزدیک من گفته بود که از شمارۀ آن اشنای من به ایشون زنگ می زنند و مزاحم می شوند حرف بی ربط می زنند. این ها اطلاعات بافتار هستند این ها هستند که نوشتم بافتار را درک می کنم. این روزها یک پیام را به تعداد 4 پیام دریافت می کنم. شاید گوشی من ویروسی است!. شاید گوش های من هم ویروسی است؟!. اما اشنای ما و دانشجوی من چطور. نکند من هم مثل دانشجویم بدبین شده ام. شاید معنی را اشتباه دریافت می کنم. شاید هم شبکه ویروسی شده و راهی جز عوض کردن کل نرم افزار نیست: گوشی، گوش ها و ذهنیت ها حتی شبکه همه ویروسی شده اند. نکند باید نرم افزار رو کلا عوض کرد. آه چه بد چون همه اطلاعاتمان هرچه داریم برای مدتی بدون طبقه بندی و گم و گور خواهند بود. جایی در همین وب لاگ به زبان دوره تاریخی – اسطوره ای نوشته بودم ارواح خبیثه در این سرزمین لانه کرده اند. این هم یک شاید دیگر و شاید هایی بسیار... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7472522254207305200?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7472522254207305200/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7472522254207305200&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7472522254207305200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7472522254207305200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='پیام های خالی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5236697740997641181</id><published>2010-03-28T22:30:00.000-07:00</published><updated>2010-03-28T22:39:30.450-07:00</updated><title type='text'>بی بی رفت 3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اگر مایل هستید از ابتدا بخوانید از بی بی رفت یک شروع کنید. مرا از نظرهای خود بی نصیب مگذارید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بخش دوم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اطلاعیه ای پخش می شود. در آن زمان و مکان عزا نوشته شده. اول و دوم فروردین ماه 89 . روزهای عید است. ساعت های دقیقی در اطلاعیه ارائه شده: صبح ها 9تا11. عصرها 3 تا5. مثل همه مراسم این بخش هم به خوبی مدیریت شده. به موقع آغاز و به موقع تمام می شود. مدیریت پشت و روی صحنه قوی عمل می کند.&lt;br /&gt;کسی اطلاعیه را خوانده. حال گفتگو می کنیم: فردا می رویم؛ ختم مراسم برسیم خوب است. در طول مسیر صحبت ها از چیزهای دیگری است. داریم نزدیک می شویم. لطفا زنگ بزن موقعیت مراسم را دقیق بپرس! فردوسی جنوبی، پایین تر از چهار راه. بالاتر از عدالت سمت چپ. منظور شرق خیابان است. هیئت علی اکبری. باشد تا چند دقیقه دیگر می رسیم. ماشین های پارک شده را نگاه می کنم: آره همینجا است. آن دو پسر بچه که از خیابان رد می شوند، نوه های بی بی هستند. همینجا است.&lt;br /&gt;در پیاده رو شرق خیابان قدم می زنیم. به درب اتومبیل روی می رسیم که به پیاده رو باز می شود. نوه های میانی در کنار درب ایستاده اند. نوه های دختری، نوه های پسری. وارد که می شوی به ردیف مانند دانه های تسبیح چیده شده اند. تسبیح های قدیمی که بی بی ها می گفتند از جنس خاک کربلا است. گل گلوله شده بود. با دانه هایی تقریبا ناهمگن بزرگ و کوچک. نوه های بزرگ تر، دامادهای دختری و پسری. آنان که در بیرون و حیاط هیئت ایستاده اند، همه و همه آقا هستند. همه نسبتی، نزدیک سببی یا نسبی با بی بی دارند. در میان حیاط جلو پنجره ها رو به غرب. تابلوهایی چیده شده. این تابلوها مربوط به هیئت است، اما شرکت کنند گان امانت می گیرند و نوشته هایی موقت روی آن می چسبانند و در آنجا در معرض دید میهمان قرار می دهند. نام متوفی و نام سفارش دهنده یا همان امانت گیرندۀ تابلو روی تابلو با نوشته سیاه روی قطعه کاغذهای بریده شدۀ سفید اضافه شده است. از حیاط دو در باز می شود. دری از شمال که رو به جنوب است. ورودی همسطح حیاط است. دری در گوشه جنوب شرقی. پله ای به پایین می پیچد و درب زیر زمین. این در ورودی زنانه است. کسی را تا دم در زنانه همراهی می کنم. برگشته از در رو به جنوب که شمالی است وارد می شوم. کفش ها چیده شده روی پله هایی که به بالا می رود. پشت در جاهایی خاص هم، کفش ها گذاشته می شود؛ نایلون های سیاه در دسترس است. اگر کسی اهمیتی برای کفش خود قائل باشد، آن را در نایلون و جایی خاص مثل پشت میزهایی که کنار دیوار است، می گذارد. کفش هایم را رها می کنم. من برای آنها اهمیتی بیش از خود کفش ها قائل نمی شوم. چند پله را بالا می روم. آره خوب است، همینجا می توانم بایستم و چند دقیقه مشاهده گری کنم. در بین نوه های پسری، پسرِ بزرگ بی بی قرار می گیرم. در وسطشان دقیقا وسطی. هرکه می آید، پس از آنکه کفش هایش را در آورد به آنها می رسد. مثل همه دانه های تسبیح، آنها دست را روی سینه می آورند. کمی ادای خم شدن درمی آورند و می گویند خوش آمدید؛ زحمت کشیدید. افراد در انتخاب واژگانی که بکار می برند، آزادند اما این واژگان همه در طیف مشخصی قرار دارند. نوه های کوچک تر نیز هستند. باهم می ایستند. خیلی رسمی رفتار نمی کنند. گواینکه دارند آموزش می بینند. میهمانان هم آنها را خیلی جدی نمی گیرند. مثل کارآموز هستند. کارآموزی در مجلس ختم. در فعالیت های اجتماعی آینده، شاید برای آینده. شاید، نه ان شاء ا... یادتان نرود. شاید و هفت کوه سیاه در میانه و از این تمثیل ها.&lt;br /&gt;وارد مجلس عزا می شوم. ساختمان سالن بزرگی مستطیل و شمالی جنوبی است. در کناره دیوار شرقی و رو یه غرب سطحی بالاتر تعبیه شده و کسی که در این موقع بلندگو در اختیار دارد، قرآن می خواند. روایت می گوید، خوش آمد می گوید. اشعار فارسی می خواند. ذکر حال حاضران و عزاداران می کند. از کسانی که آمده اند نام می برد. گویا کارش این است که مجلس را گرم و افراد را سرگرم کند. در کناره دیواره شمالی و رو به جنوب منبری بلند نهاده شده. پای منبر تعدادی گل بسته شده چیده شده. گو اینکه این گل ها نیز مانند تابلوها از طرف شرکت کنندگان در مراسم، تقدیم می شود. پای منبر در شرق آن بچه ها پشت دسته گل های برافراشته می روند و می آیند. قهوه خانه در گوشه شمالی شرقی است.&lt;br /&gt;وارد که می شوی پسران ارشد بی بی در شمال در ایستاده اند و پسران میانی در جنوب در یکی از دامادها هم در بین پسران میانی دیده می شود. در طول سالن پیش می روی؛ اگر جای خالی باشد، نزدیک دیوار نشسته و تکیه می کنی وگرنه در وسط ردیفی جدید باز کرده می نشینی. هرکس یا گروه که وارد می شوند، در سالن جا پیدا کرده و می نشینند. به محض نشستن فاتحه می گویند: فاتحه اخلاص مع الصلوات. فاتحه که تمام شد بلند می شوند. به صاحبان مجلس که در داخل سالن هستند. تسلیت می گویند. آنها نیز با تمرکز به تسلیت ها با گذاشتن دست روی سینه و ادای خم شدن، از دور پاسخ می دهند. طبق روال دستشان را روی سینه می آورند. عموما چند نفر پسران میانی بی بی این کار را انجام می دهند.&lt;br /&gt;پس از فاتحه و ادای تسلیت با بلند شدن از سرجا به صاحبان مجلس. کسانی که لباس فرم به تن دارند و از خدمه هیئت هستند، قهوه می آورند. در لیوان هایی که تا نیمه پر شده و با اشاره گونه ای که آورنده بیشتر منتظر برنداشتن است. شواهد و شیوه قهوه آوردن نشان می دهد که این نوشیدنی و ارائه آن در عزا رو به از بین رفتن است. گواینکه ریشه ای قبل از ورود چای به ایران دارد و پس از وارد شدن و فراگیر شدن نوشیدن چای؛ تنها نشانه هایی از ارائه آن در عزاها باقی مانده است. خدا رحمت کند مرحوم کایلر یانگ(استاد باستان شناسی – انسان شناسی دانشگاه تورنتو که قبل از فوتش در گفتگویی طولانی ملاقاتش کردم) استدلالی بر این مبنا استوار می کرد. و نام قهوه خانه را مثال می آورد؛ که نام آن باقی مانده اما آنچه در آن دکان ارائه می شود، چای است نه قهوه. ادامه  می داد که در مراسم عزاداری که سنت های فرهنگی آن بسیار کندتر از دیگر سنت های فرهنگی جامعه متحول می شود، در این زمینه هم کند متحول شده و هنوز قهوه ارائه می شود. چای اما بر خلاف قهوه برای همگان آورده می شود و پس از چای پیش دستی که در آن میوه شامل یک پرتغال و یک سیب گذاشته شده به اضافه یک خرما در کنار آن ارائه می شود. در جلو میهمان دو گروه خواندنی هست. جزءهایی از قرآن که صحافی شده اند و در برگ اول آن نذر کننده معرفی شده و زیر دستی هایی که اطلاعیه های میهمانان است. اطلاعیه هایی که تسلیت مکتوب را ارائه می کند. به خانواده تسلیت گفته و در این میان کسی را ممکن است خاص کرده باشند. با این عبارت می نویسند "بویژه" معنی این است که ارائه دهنده اطلاعیه، خانواده را می شناسد و رابطه ای مانند همکاری، دوستی و آشنایی یا همسایگی با کسی در این خانواده دارد که او را از بین عزاداران ویژه کرده و بطور خاص نام می برد. گاهی بطور عمومی به خانواده تسلیت گفته شده که معنی آن رابطه فامیلی یا خانوادگی بطور عمومی می تواند باشد.&lt;br /&gt;  اطلاعیه ساعت 5 را به عنوان پایان مجلس ذکر کرده. جمعیت تسلیت گویندگان یواش، یواش ردیف های جدیدی در وسط هیئت گشوده اند. تقریبا یک سوم بخش میانی اضافه بر پای دیوارها پر شده. آخوند می آید. چند ثانیه ای مداع یا قاری ساکت شده. آخوند به بالاترین پله منبر عروج می کند. مقدمه چینی و شروع می کند. پس از چند دقیقه از بخش پذیرایی لیوانی آب احتمالا وِلرم برایش می آورند. از سمت چپ در دسترسش قرار می دهند. از بی بی از فرزندان بی بی، از دین و آیین از هر دری می گوید. آنقدر بی ساختار که اگر بخواهم در این نوشته به آن بپردازم منطق این نوشته را هم تحت تاثیر قرار می دهد. جایی به سن و سال بی بی اشاره می کند و 91 سال را ذکر می کند البته نمی دانم منبعش کجاست؟ گاهی با لهجه نیشابوری می گوید، گاهی کتابی و گاهی گویش تهرانی را می آزماید و گاه عربی را اضافه می کند. درجایی برای مسئولان دولتی دعا می کند، اما شرط می گذارد. " مسئولان صادق" مشمول دعای او می شوند. او البته خطیب حاذقی است، مشکل از این نویسنده است. شاید در این محیط و شهر او بهترین باشد، کسی چه می داند!؟. در هر صورت منبر به پایان می رسد و آخوند از مجلس خارج شده در راهرو جایی که کفش ها همه جا را فرش کرده اند؛ با پسر میانی بی بی گفتگو می کند. هرچه گوشهایم را تیز می کنم، محتوای گفتگو را متوجه نمی شوم. حالا آخوند می رود.&lt;br /&gt;میدان باز در اختیار قاری یا همان مداح است. زمان و آدرس و مراسم شب هفت را اعلام می کند. فاتحه را می گویند و همه میهمانان به اطراف دیوارها می روند. وسط مجلس باز می شود. پسر میانی بی بی می گوید: بیایید پشت سر هم به ترتیب سن و قد. نمی دانم موضوع چیست؟ من هم قاطی می شوم علی ا... از پشت در شروع می کنیم. خوش آمدید، زحمت کشیدید. لطف کردید. فرد پشت سری من که از نوه های میانی بی بی است، چنان تند تند می گوید که در نیمه راه، ابتدا خنده ام می گیرد. اما نباید در مجلس رسمی عزا خندید. لبم را گاز می گیرم. در اواخر دور زدن، صدایش چون اره ای است گوشم را می خراشد. اما مجلس رسمی است. دور تشکر و خوش آمد گویی به پایان می رسد. من از تند تند گفتن پشت سری ام یاد گرفته بودم، هر سه یا چهار قدم جمله ای برزبان جاری می کردم. دم در قبل از کفش ها کسی اطلاعیه ها را در سینی می چرخاند و به میهمانان می دهد. این اطلاعیه ها زمان و مکان و جزئیات مراسم شب هفت را ارائه می کند. &lt;br /&gt; با کسانی که سال هاست ندیدمشان احوالپرسی می کنم. دید و بازدید عید یکجگاه. جلو در، در پیاده رو زنی میانسال را می بینم؛ گدایی می کند. قبلا از او پرسیده بودم، گفت اهل زیرکوه قائنات است. گفت شوهرش فوت شده. گفت بچه های قد و نیم قد دارد. هنوز از کنار او دور نشده ام. کسی صدا می کند "دکتر". اما من که سوزن زن هم نیستم، چه رسد به دکتر. از این لقب هم خوشم نمی آید. او اما با دست به شانه من می زند. روبوسی اظهار محبت دوجانبه و دید و بازدید. عید گویی شروع شده، یادت بخیر بی بی. یادت بخیر یکبار هم که شده دید و بازید های عید را یکجا کردی، عمومی شد. درپیاده رو در حال دید و بازدید عید شده ام "سود استفاده از مراسم بی بی". پسرِ بزرگ بی بی در گوشم می گوید ما صاحب عزا هستیم، باید زودتر برویم. نمی دانم چرا؟ اما باشد. جالب است که فکر می کند، می دانم بکجا باید برویم. مقصد را نمی گوید. می رویم. زود می رویم. اما آنجا که رفته ایم، کسی در منزل نیست. زنگ می زنیم. کجایید؟ دم خانه بی بی. ته دلم می گویم دست از سر خانه بی بی بر نمی دارید!. ما هم به در خانه بی بی می رویم. ابتدای خیابان خلوت. اما این بار خلوت نیست. خودمانی ها کنار خیابان هستند. کسانی بداخل می روند و می آیند. تفاوت را و تناقض را ببین. مراسم را نمی گویم. خیابان را می گویم. گل فروشی سر خیابان ماشین هایی را برای عروسی آماده می کند. داماد و اطرافیانش می روند و می آیند. چند قدم بالاتر پسران و دختران و اطرافیان بی بی اکثرشان با چشمانی گریان با هم خدا حافظی می کنند. دور و بری های هرکدام والدین شان را به خانه های شان می برند.&lt;br /&gt;حالا تناقض از خیابان به ذهن من هم سرایت کرده. عروسی بی بی را در ذهن بازسازی می کنم. روزهایی در سال های آخردهه دوم قرن حاضر. باید حدود سال های 1318 یا 1319 بوده باشد. سال های اوج جنگ جهانی. سال های بحران و ناآرامی هایی که از جهان به ایران وارد شده بود. آنها یعنی اطرافیان داماد(منظورم حسن است، همانکه قرار شد با صمیمت به نام کوچک بخوانمش، جوانِ رشید و لاغر اندام؛ شاید کمی حساس این ها را از روی بچه ها و نوه هایش بازسازی می کنم) به واسطه برادرشان محمد شاه خانواده بی بی را شناسایی کرده داد و خواست کرده، مراسم را اجرا کرده و حالا فاصله یا مجالی طولانی برای عروس کشانی دارند. چارواها را آذین بسته اند. تنگ ها (بند زیر پالان چارپا را گویند) سفت شده. قالیچه ها را روی پالان ها کشیده اند و راهی خانه داماد می شوند. ادامه را شما بازسازی کنید؛ فقط اطلاعات تاریخی مربوط به زمان معاصر و از زیست بوم نیشابور می خواهد...&lt;br /&gt;یادش بخیر(بی بی را می گویم) تولد در سال های کودتای سیدضیاء و روی کارآمدن رضا شاه. با همین کلیت چون شناسنامه های قدیمی دقیق نیست. وگرنه در شناسنامه 1/6/1300 ه.ش.درج شده. اما آخوند روی منبر نمی دانم با چه محاسبه ای رقم 91 سال را می گفت. نمی دانم اگر کسی در ملاء عام مادر بزرگ خودش را چند سال بزرگتر قلمداد کند؛ خود مادر بزرگ و پدر بزرگش و خود او چه واکنشی اجتماعی – فرهنگی یا حقوقی و خانوادگی نشان خواهند داد.ازدواج در سال های جنگ جهانی دوم. در سال های ناآرامی. در سال های کشاکش در سال هایی که ایران هرروز به رنگی در می آمد تا بقای کشور تامین شود. و فوت در این سال در انتهای 1388 در سالی که یکی از آخوندها در مجلسی مانند ختم بی بی روی منبر تاکیدش در دعا برای دولتمردان به شرط صداقت است.&lt;/span&gt;       &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5236697740997641181?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5236697740997641181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5236697740997641181&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5236697740997641181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5236697740997641181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/3.html' title='بی بی رفت 3'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4454663855129646732</id><published>2010-03-28T07:43:00.000-07:00</published><updated>2010-03-28T07:52:21.964-07:00</updated><title type='text'>بی بی رفت2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;مقدمه (پایان بخش اول) اگر می خواهید از ابتدای مطلب بخوانید از پیام پیشین شروع کنید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;"بی بی رفت" نوشته ای گزارش گونه از فوت یک مادر بزرگ است. در این نوشته که از سبک و سیاق گرفته تا شیوه روایت گری و شیوه و ساختار نوشتن قاطی دارد؛ چند منظور را دنبال می کنم. اول آنکه از مراسمی در ارتباط با مرگ گزارش داده باشم و زمینه مقایسه سنت ها در ایران و فرهنگ ها و دین های مختلف را فراهم نموده باشم. دوم اینکه نشان دهم که بجای متاسف بودن می توان بجای اشک، کلمه و متن ریخت. سوم اینکه نوشتن رُمان گونه و گزارش گونه را ترکیب و تمرین کرده باشم. چهارم آنکه نشان دهم در عین تماشاگری در متن می توان بازیگری کرد و برعکس و چیزهایی که در آینده بخاطرم می آید و به این نوشته اضافه می کنم. قصدم آن نیست که خواننده را بدنبال خود بکشم در نتیجه هرجا که جذاب نبود خواندن را رها کنید. اما لطفا به من لطف کرده و نکات قوت و ضعف نوشته را یادآوری کنید. من که متن را نوشته ام برایم یکسان شده اما شما می توانید آن را نکته سنجانه نقد نمایید. این نوشته حدود 10000 کلمه است که در چند بخش ارسال خواهم کرد. نوشته شامل یک مقدمه و سه بخش است و از فوت تا شب هفت را شامل می شود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;بلند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; بگو لا ... جمعیت پاسخ می دهد لا... تکرار می شود. بداخل منزلش می برندش. باز می گردانند. در پیاده رو بطرف شمال جمعیت او را همراهی می کنند. حالا بخاطرم رسید راستی کوچنشینان متوفی را کجا می برند میت آنها که منزل ثابتی ندارد. حتما سنت فرهنگی دیگری دارند. پسرهای بی بی در بین جمعیت به چشم می آیند. اکثرشان مانند من یا من مانند آنها عادت دارند لب پایین را به لب بالا از پایین فشار می دهند. چشم ها در این موقعیت پر و خالی می شود. گونه ها بارانی است. بارانی آرام می بارد. آرام اما سنگین. آرام اما متین. جمعیت در خیابان خلوت بطرف شمال بی بی را همراهی می کنند. گاهی خودرویی از کنار خیابان قصد گذر دارد. تاکسی های سفید، با خطی قرمز روی پیشانی شان. تاکسی های بی کلاس. سمندهای سنگین. با وقار زورکی... سعی می کنم آرام از کنار جمعیت ردشان کنم، بروند. ابتدا کمی عصبانی آنها را بی فرهنگ قلمداد می کنم. اما وقتی مرور می کنم؛ می بینم روز آخر سال است، مشغله زیادی دارند. حق با آنهاست. تازه، آنکه می برند بی بی ماست؛ بی بی آنها که نیست. بی بی آنهایی است که پایه های تابوت را چنان چسبیده اند که نمی توان به آن نزدیک شد. از نوه های میانی. از انبوه گمنام نوه های میانی کسی می پرسد" نماز را اینجا می خوانند". پاسخ می دهم کجا. می گوید مسجد بالا. می گویم نمی دانم! بسنده می کنم، اما در واقع نمی دانستم در این بالای خیابان خلوت مسجدی هم هست. سئوال او و تکرار کردن من نکته ای بر دانسته های من افزود. دانسته هایی که در دو دهۀ گذشته در این شهر به تناسب توسعه شهر افزایش نیافته است. جالب است اکثر نوه ها نمی دانند نماز را اینجا می خوانند یا در خرمبک! پسرها حتما می دانند، اما اکنون در دسترس نیستند. اگر هم باشند پرسیدن ندارد!!. جواب معلوم است، با جمعیت برو ببین کجا می خوانند. به پایین بر می گردم کسی را در ماشین جا می دهم. به جلو مسجد در سر خیابان می رویم. بعضی افراد کنار خیابان ایستاده اند. افراد زیادی را نمی شناسم. دور بودنِ چندین ساله این است. اما همین دور بودن زمینه مشاهده گر بودن را فراهم می کند. خانم جوانی به سن و سال دانشجویانِ ترم اولی را می بینم. جالب که از نوه های بی بی معرفی می شود و جالب تر این است که نامش گفته نمی شود و جالب تر اینکه هر چه فکر می کنم او را نمی شناسم. یاد سنتی در روستا می افتم که مادرها بنام فرزند بزرگشان صدا می شدند. مار ...( یعنی مادر و بجای سه نقطه نام فرزند بزرگ شان ذکر می شد). گُم شدن در بین خانواده ها آنقدر که نام افراد نیز از یادها می رود. این است سنت.&lt;br /&gt;آخوند، به عربی چیزی می خواند. مردم سرپا ایستاده اند. گاهی به جهت هایی می چرخند. سلام می دهد. یعنی این بخش مراسم رو به پایان است. تعدادی از خانم ها داخل حیاط هستند. حیاط پر شده و تعداد زیای از خانم ها بیرون در کنار خیابان. گاهی به ضرورت از میان جمعیت خانمی به آنها که داخل هستند می پیوندد. راستی مگر بی بی خانم نبود پس چرا ظهور و بروز حتی دخترهایش کمتر از پسرها است؟. نکند فرهنگ مرد سالار، که می گویند همین است. یا چنین ظهور و بروز های اجتماعی دارد. در میان جمعیت که بی بی را حلقه زده اند چند نفر پشت سر هم می چرخند. از جمعیت تشکر و قدردانی می کنند. جالب است حتی در میان آنها، کسی با کلاه بافتنی سبز(نه کلاه سیدی، سبز سیر) و کاپیشن سبز امریکایی است که من او را نمی شناسم. راستی او کیست؟ چه نسبتی با بی بی دارد. در ذهنم مرور می کنم. قیافه اش را ورانداز، مشاهده ... آها، فهمیدم، او از خواهرزاده های بی بی است. فکر کنم پسر خواهر بزرگ بی بی است. خواهر زاده ای از زیست بوم بی بی از روستایی که بی بی تا قبل از ازدواج در آنجا زندگی کرده و بزرگ شده و به قول خودش رسیده است. و حالا، خدا رحمتش کند، اگر بود شاید می گفت" چیده شده".&lt;br /&gt;دم مسجد، بالای خیابان خلوت ایستاده ام. منتظر هستم. بی بی را روی دست می آورند. بدون پیش بینی قبلی از جلو به زیرپایه های تابوت اضافه می شوم. جا باز می کنم یا جا باز می شود. او را می گذاریم. پس از چند ثانیه برمی داریم. تا دم درب عقب آمبولانس می بریم. یواش پایه های جلو را روی آن می گذاریم و بازهم یواش هُل می دهیم. رانندۀ آمبولانس چنین می گوید: کمی جلوتر. بس است. باور می کنید نمی دانم چرا! اما نه قیافه و نه صدای راننده آمبولانس را بخاطر ندارم. اصلا بخاطر ندارم. گیرنده های ما انسان ها هم عجیب است. خیلی عجیب است: گاهی با فاصله چندین ده سال عین جملات و تُن صدا را بخاطر می آوریم و گاهی نمی دانم چرا با فاصله چند ساعت نه قیافه نه تُن صدا نه محتوا هیچ را بخاطر نداریم!؟ گویا همیشه و در ارتباط با همگان در یک حال نیستیم. پر رنگ و کم رنگ دارد. بهتر است بنویسم خیلی پررنگ و خیلی کم رنگ دارد؛ یا چیزی شبیه این. بخاطر ماندن یا در خاطره ماندن را می گویم.&lt;br /&gt;می خواهیم بطرف خرمبک راه بیفتیم اما یکی، دوتا از بچه ها گُم شده اند. باید پیدایشان کنیم و همراه ببریم. به پایین خیابان خلوت می رویم. اطراف را نگاه می کنیم. خبری نیست. به سر خیابان نزدیک می شویم. بچه ها از دور دیده می شوند. دارند بطرف کیوسک تلفن می روند. صدایشان می کنیم. سوار که می شوند از صحبت هایشان می فهمم که سرگرم تماشای پوست کندن و قصابی کردن گوسفندی بوده اند که جلو درب ذبح شده بود. راستی این هم جزء سنت است. من که نمی دانم. جاده شلوغ است. جاده بین شهری را می گویم. همه روز آخر سال در تکاپو هستند. به خرمبک نزدیک می شویم. تقریبا با جمعیت کمی دیرتر رسیده ایم. تابوت را روی دست می برند. آمبولانس رفته. بازهم بگو لا... جمعیت تکرار می کند لا... تکرار می شود.&lt;br /&gt;پسرهای میانی بی بی جلو جمعیت می روند. نوه های بزرگ پشت سر آنها هستند. نوه های میانی که تعدادشان بیشتر است عموما زیر تابوت را گرفته اند. دخترهای بی بی پشت سر هستند با دخترها و بعضی عروس یشان. عروس ها. عروس های عروس ها. این در این مراسم به چشم می آیند چون صاحبان عزا هستند وگرنه جمعیت الی ماشاء ا... راستی پسرهای بزرگتر کجا هستند؟ در بین جمعیت دیده نمی شوند. آهان، آنها جلوتر رفته اند تا منزل ابدی بی بی را بررسی- وارسی کنند. چاهکی به عمق حدود 220 سانتیمتر بطور عمودی که همین اندازه در پایین بطور افقی کنده شده. L شکل است. پیر مردی خاکی – گلی کنار ایستاده برآمدگی خاک را پخ می کند. تابوت را در شرق گور گذاشته اند. روی جنازه را پس می زنند و چهره را کمی نمایان می کنند. کمتر از چند دقیقه طول می کشد. جنازه را بر می دارند. پسر بزرگ در شرق تابوت لحظه ای دیده می شود. آخرین لحظات آخرین دیدار است؛ نمی تواند خود داری کند. طبیعی هم هست با نزدیک به هفتاد سال خاطره وداع می کند. صدای مرد گورکن می آید: دونفر از محارمش پایین بروند. نوه دختری همان نزدیک است، کتش را می کند. کت و شلواری سیاه – سفید با چهارخانه های ریز پوشیده بود و پیراهنی مشکیِ یک دست از زیر آن. یک نفر دیگر لازم است، به یکی از نوه های میانی پیشنهاد می شود. او با لحنی مودبانه کنار می کشد. کسی در انجاست که دوربین در دست دارد. می گوید من، باشد من می روم. مردی کوتاه و چهارشانه با ریش و سبیلی مایل به زرد که کلاه بر سر دارد. یواش می گوید نه، شما نه. لحنی مودبانه، صمیمی و خودمانی دارد. این نوه هم کنار می کشد. داماد کوچک بی بی پا پیش می گذارد. همقد مرد مایل به زرد است. می خواهد کتش را بکند اما بازهم یواش و مودبانه می شنود: نه شما هم نه. کسی از میان جمعیت که کمی فاصله داشت. نزدیک می آید. نمی پرسد، منتظر نمی ماند. کتش که خاکی رنگ است در می آورد. پیراهنی مشکی یکدست از زیر کت برتن داشت. او هم از محارم بی بی است. نوه ای پسری. ریش و سبیلی تازه جو گندمی شده دارد. مردی میانه سال است. کمی بلند قد با چهره ای متین که همیشه آرام به نظر می رسد. او هم به پایین می رود. حالا چند نفر از بالا دو نفری را که پایین رفته اند، راهنمایی می کنند. نفری که اول رفته بود، چنین می شنود: شما بداخل برو و با خودت جنازه را بکش. نفر دوم چنین راهنمایی می شود: سرپا بایست. روی دستت جنازه را بگیر و یواش بدست آنکه داخل است برسان. حالا همه چیز آماده شده: محارم بی بی در پایین آموزش دیده اند. و خود او (نه باید بنویسم جنازه اش) در بالا میان تابوت آرمیده است. روی انداز را کنار می زنند. از پسرها و دخترهای بی بی در اطراف کسی دیده نمی شود. نوه ها و نزدیکان هستند. پسرها و دخترها کمی دورتر ایستاده اند، احتمالا نمی خواهند این آخرین و تلخ ترین خاطره را از مادرشان تا اخر عمر همراه داشته باشند.&lt;br /&gt;جنازه همچنان یواش، یواش از میان تابوت برداشته می شود. از سربند و ته آن گرفته اند. پاها به پایین است. سر به بالا. مایل می شود و نفر دوم طبق برنامه می گیرد. یواش به نفر اول در داخل گور می دهد و خودش از سربند گرفته است. گورکن از بالا می گوید، بکش داخل. دو نفر پایین، بداخل می کشند. جنازه تقریبا از دید محو می شود. در داخل بخش افقی گور آرام گرفته. بازهم گور کن از بالا می گوید، یک نفرتان به بالا بیایید. مرد مایل به زرد به اسم نوه ای که اول پایین رفته بود را صدا می کند. شما بیا بالا. او بالا می آید. رنگ صورتش کمی پریده است. در کنار گور می نشیند. کتش را به او می دهند. می گوید نمی خواهم نگه دار خاکی هستم. زمین را نگاه می کند و زار می زند. در نزدیک گور فقط او و نوه ای که پایین نرفت زار می زنند.&lt;br /&gt;تلقین: آخوند روستا به نزدیک گور می آید. از حرکاتش می فهمم که نزدیک بین است. چون پاهایش را بطور ظریفی کنار گور می گذارد. به پیر مردی کم مو که کنار گور است، می گوید شما آنطرف بنشین. خودش طوری می نشیند که جنازه را ببیند. همزمان که آخوند خواندن تلقین به زبان عربی را آغاز کرده مرد گور کن نوه ای که پایین است را راهنمایی می کند: زیر شانه چپ را بالا بیاور. با دست نشان می دهد، اینطوری. صورت را بطرف قبله قرار بده. نوه کمی خاک با دست می کشد. زیر شانه را بالا می آورد. گاهی سرش را آنقدر داخل می برد که دیده نمی شود. بندها را باز کن. بندها را باز کرده اند. دستمال سفید کوچکی که نمی دانم چیست؟ جلو صورت می گذارد. در بین تلقین که بزبان عربی است جاییکه به این جمله می رسد: یا زهرا بنت علی اصغر آخوند روستا بفارسی می گوید تکانش بده. چند بار تلقین تکرار می شود! فکر کنم سه بار. از لحن آخوند روستا متوجه می شوم، تلقین رو به اتمام است. او دعا می کند. حاضران دست ها را باز کرده "آمین " می گویند.&lt;br /&gt;حالا باید جلو بخش افقی گور را بطور عمودی ببندند. نوه بی بی بالا می آید. گورکن پایین می رود. جهت را تعیین می کند. از این طرف(طرف شرق) آجر را بدهید. دست به دست کنید و بدهید. آجرها را می چیند. چند ردیف پایینی به تیغ می چیند و گل هم نمی زند. تقریبا نصف بیشتر دهانه را چیده گل طلب می کند. بازهم نوه ای که پایین بود دست هایش را بالا می زند. هم او هم بود که آجر را بدست گور کن می داد. گور کن چنین می گوید. گل ها را نوله کن آماده، بعد به من بده. او چنین می کند. دهانه تقریبا بسته شده و بی بی از دید ما پنهان می شود: روی در نقاب خاک کشید. نوه ای که گل می داد می رود تا دست هایش را بشوید. با بیل خاک می ریزند تا بخش عمودی گور را پر کنند. به نوبت. افرادی جلو می آیند خاک می ریزند. فکر می کنم به همین سادگی است. جلو می روم بیل را می گیرم. از نوه دختر که پایین بود می گیرم. چند بیل با سرعت می ریزم. داماد بزرگ پسر بزرگ بی بی با استرس می گوید: بیل بیانداز. بیل را بیانداز. تعجب کرده ام بیل را می اندازم. به کنار می آیم. یواش به من می گوید نوه ها و بچه هایش نباید خاک بریند، خوب نیست. بیل را باید بیندازی تا کس دیگری بردارد. معنی این چیزها را نمی دانم. اما از قرار معلوم در سنت دنبال معنای چیزها نمی روند. دانستن مهم نیست، باید طبق سنت عمل کنی. ته دلم به این چیزها که گویا نمادین هستند می خندم اما تنها ته دلم وگرنه آدم عزادار که نباید بخندد. یواش، یواش چاهک گور پر شده. روی چاهک را کم ارتفاع و شیب می کنند. خاک اضافه را درجایی انباشت می کنند که در شرق چاهک گور است. ابتدا تعجب می کنم. آخه بخش چاهک نیاز به انباشت خاک دارد. اما بعدا می فهمم. خاک انباشت شده، بطور دقیقی جا و جهت جناره در زیر زمین را نشان می دهد. برآمدگی دقیقا موقعیت و نشانه جنازه در سطح است. چند سطل آب روی خاک می پاشند.کوچک ترین نوۀ بی بی، یعنی پسر کوچکِ پسر کوچکِ او. همان که در اطاق معرکه گرفته بود و از قهرمانی اش و زدن صدها نفر سخن می گفت؛ از پدرش یعنی پسر کوچک بی بی چنین می پرسد: بی بی چگونه از آن زیر به بهشت می رود؟ با این سئوالش او نشان می دهد که واقعا قهرمان است. قهرمان طرح سئوال های اساسی. قهرمان گیر انداختن بزرگترها. در سئوال های اساسی و بنیادی. قهرمان کوچک با سئوال های بزرگ. پدرتلاش می کند. سعی می کند، به او بفهماند که این رفتن روحی است نه جسمی. اما قهرمان کوچک متوجه نمی شود. پدر تلاش می کند، اما پسر قانع نمی شود. او پاسخ سئوالش را می خواهد. پاسخ روشن. پاسخ واقعی اما دانسته هایش برای فهمیدن این پاسخ کافی نیست. هزارها سال است که نسل به نسل سئوال های اساسی بین پسرها و پدرها رد و بدل می شود. همیشه پدرها تلاش خودشان را کرده اند؛ پسرها نیز برای فهمیدن تلاش کرده اند اما سئوال همچنان بی پاسخ است. سئوال های اساسی بی پاسخ مانده. نمی دانم پاسخ ها قانع کننده نیست یا پسرها گیر می دهند و به سادگی قانع نمی شوند. ممکن است مشکل قانع نشدنِ پسرها از سئوال ها باشد. در هر صورت این چیزی است که هست. مانند مرگ که هست. مانند زندگی. مانند...&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;نویسنده (نوه ای دست به قلم)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4454663855129646732?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4454663855129646732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4454663855129646732&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4454663855129646732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4454663855129646732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/2_28.html' title='بی بی رفت2'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-1033898344807246539</id><published>2010-03-26T22:24:00.000-07:00</published><updated>2010-03-28T07:54:29.331-07:00</updated><title type='text'>1بی بی رفت!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font face="arial" size="4"&gt;&lt;strong&gt;مقدمه&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font face="arial" size="4"&gt;"بی بی رفت" نوشته ای گزارش گونه از فوت یک مادر بزرگ است. در این نوشته که از سبک و سیاق گرفته تا شیوه روایت گری و شیوه و ساختار نوشتن قاطی دارد؛ چند منظور را دنبال می کنم. اول آنکه از مراسمی در ارتباط با مرگ گزارش داده باشم و زمینه مقایسه سنت ها در ایران و فرهنگ ها و دین های مختلف را فراهم نموده باشم. دوم اینکه نشان دهم که بجای متاسف بودن می توان بجای اشک، کلمه و متن ریخت. سوم اینکه نوشتن رُمان گونه و گزارش گونه را ترکیب و تمرین کرده باشم. چهارم آنکه نشان دهم در عین تماشاگری در متن می توان بازیگری کرد و برعکس و چیزهایی که در آینده بخاطرم می آید و به این نوشته اضافه می کنم. قصدم آن نیست که خواننده را بدنبال خود بکشم در نتیجه هرجا که جذاب نبود خواندن را رها کنید. اما لطفا به من لطف کرده و نکات قوت و ضعف نوشته را یادآوری کنید. من که متن را نوشته ام برایم یکسان شده اما شما می توانید آن را نکته سنجانه نقد نمایید. این نوشته حدود 10000 کلمه است که در چند بخش ارسال خواهم کرد. نوشته شامل یک مقدمه و سه بخش است و از فوت تا شب هفت را شامل می شود. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font face="arial" size="4"&gt;&lt;strong&gt;بخش اول&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;تلفن زنگ می زند. کسی از کوشۀ آشپزخانه جایی که تلفن انجاست می گوید، از نیشابور است. او تلفن را برنمی دارد. جلو می روم، شماره را نگاه می کنم. شماره منزل پدر است. گوشی را برمی دارم. الو، کمی مکث می کنم. حال جواب می دهم: سلام حال شما خوبه؟ بد نیستیم شما چطور؟ ما هم بد نیستیم، ممنون. در گفتگو با او عموما محافظه کار هستم. چون در بین جملات جستجو خواهد کرد و سئوال هایی خواهد پرسید و با سئوال هایی ادامه خواهد داد. سئوال هایی ریز درباره مسائل گوناگون. کمتر می گویم و بیشتر می شنوم. بصورت روایی ادامه می دهد. از قرار معلوم خبری را می خواهد بگوید، چون برای گفتن آن مقدمه چینی می کند. بی بی در بیمارستان است. من ادامه می دهم. قبلا گفته بودید او را به خانه اش برده اید. دوباره حالش بد شده بود، ادامه نمی دهد. در بیمارستان است. من می گویم: خوب! حالش خوب نیست. من می پرسم: چه شده؟ جواب می دهد. قلبش بزرگ شده، ریه اش هم آب آورده. من می گویم: بگذارید هماهنگ کنم به مشهد بیاوریدش. نه نمی توان او را تکون داد دکترها گفته اند، تکونش ندهید. زنگ زدم، گفتم، خبر داده باشم، بهتر است، بدانید. به بچه ها سلام برسان. خدا حافظ.&lt;br /&gt;صدایش جدی بود. طوری صحبت می کرد که گویی از نظر او تمام شده. برخلاف همیشه اما برای ادامه گفتگو و پرسیدن و سئوال پیچ کردن، فرصتی نمی گذاشت یا حوصله ای نداشت. هر چه در خاطرم مرور می کنم، نشان از بغض یا ناراحتی عمیق از گفتگویمان بخاطر نمی آورم. گویا از قبل، تصمیم گرفته بود، جدی باشد و ناراحتی از صدایش فهمیده نشود. اکنون که این سطر را می نویسم، صدایش در گوشم می پیچد. یادم هست این جمله را تکرار می کرد" مرد باش". آره او تصمیم گرفته بود مرد باشد؛ بعد گوشی را برداشته بود که زنگ بزند. او پسر بزرگ خانواده ای است که باید در دهۀ 1310 ه.ش. تشکیل شده باشد. خودش در 1320 بدنیا آمده برادران و خواهرانش پس از او، یکی، یکی یا دوتا دوتا، تا نُه فرزند بدنیا آمده اند. من هیچ دوتایی را با هم ندیده ام؛ اما از مادرم شنیده ام. آنجا که می گفت "فلانی تل جمل است" منظور قلِ دوقلو بوده.&lt;br /&gt;تلفن را برمی دارم. شماره را می گیرم. آن سوی خط، کسی می گوید بفرمایید. الو، مَلو تو کارش نیست. سلام می کنم. پاسخ می دهد: سلام مادر. حالت خوب است؟ بچه ها خوبن؟. پاسخ می دهم: ممنون. و می پرسم چه خبر؟ پاسخ می شنوم سلامتی. مثل اینکه دارد جابجا می شود. شاید دارد فکر می کند چه لحنی را انتخاب کند. شادی و طراوت از صدایش فهمیده نمی شود. یادم نیست با چه جملات و چه لحنی اما می دانم با ارتباطی مادر فرزندی به من می فهماند که مادر بزرگ فوت کرده. ادامه می دهد، ساعت 2 تشیع جنازه است. روزهای آخر سال است شما هم گرفتار هستید، نمی توانم بگویم بیایید، اما بدانید. با این جملات سعی می کند، رفتن یا نرفتن برای تشیع جنازه را به اختیار من بگذارد. یادم نیست چگونه ادامه دادم. اما یادم مانده که او از پدر غمگین تر به نظر می آمد. شاید من که زنگ زده بودم، فرصتی نداشته فکر کند و خودش را جدی بگیرد. وهزارن شاید دیگر... او هم متولد 1320 است. کوچکترین فرزند خانواده. خانواده ای که آنچه از فرزندانش به زندگی مشترک و بلوغ رسیده اند، پنج خانم بوده. برادرانی داشته، اما من دایی به یاد نمی آورم. بخش هایی از گفتگو با او را بخاطر ندارم، چون قبل از گفتگو، پیامکی دریافت کرده بودم:" متاسفانه بی بی رفت". به همین اختصار بود. اما معنایش برای من، بدون شک دقیق. چون پدر قبلا "زنگ زده بود که بدانیم!". بعد این پیامک دریافت شده بود. پیامی که از بین نوه های پرشمار مادر بزرگ، نداستم، بوسیله کدامشان فرستاده شده. و این که کدامشان پیامک را فرستاده آنقدر بی اهمیت بود که دنبال فرستنده نرفتم. در نهایت، مادر اطلاعات دقیقی از مراسم تشیع جنازه داده بود و مرا برای شرکت در آن در روز آخر سال مختار گذاشته بود.&lt;br /&gt;چه خبر؟ هیچ! بی بی رفت. راستی!! آره. خدا رحمتش کند. تشیع کی است؟ فردا ساعت دو. تشیع روُ بریم. باشه می ریم. در راه، داریم می رویم. می گوید چقدر پیامک سال نو داری این دانشجویان کچلمان کردند. اشکالی ندارد پیامک داشته باشی بهتر از اینِ که احساس قریبی کنی. لطفا زنگی بزن ببین کجا هستند. از جوان ترها از کسی خصوصی در مورد نهار بپرس. ببین بریم بیرون یا جای دیگه؟ داداش کوچیکه می گه: خونه مادر بزرگ هستند. میگه بیایید همونجا. آخه برای دور و بری ها نهار سفارش دادن. بریم یا نریم؟ نمی دونم تو رسم و رسوم (سنت) رو بهتر می دانی. این که دیگه سنت نیست. بریم. از سر خیابان می پیچم. جلو درب خانه بی بی پسرکوچک بی بی و نوه ها در رفت و آمد هستند. پیاده می شویم. اول از همه بطور اتفاقی نوه بزرگ بی بی را می بینیم. او بزرگترین پسرِ پسر بزرگ بی بی است. صندق خودروش را باز می کند. لباس مشکی برایت جور کردم، پاسخ می دهم، باشد؛ این ها که خیلی هم مشکی نیست! آره دیگه. همین تنت هم اینطوریه. آره هر کدوم رو می خوای انتخاب کن. انتخاب می کنم. به همین سادگی. می رویم جلو. سلام، روبوسی، تسلیت. همین تکرار می شود. البته با مردان و زنان محرم مانند خواهر و مادر یا عمه. چقدر بی روح است که دور ایستاده دستانت را به هم فشار دهی و با نگاه و کلماتی که معلوم نیست، احترام را نشان می دهد یا بی احترامی را، احوال پرسی کنی. با روح یا بی روح، احوال پرسی و عرض تسلیت که عموما دو طرفه انجام می شود، نزدیک صد بار برای نویسنده تکرار می شود.&lt;br /&gt;در گوشه اطاق با چند نفر می نشینم. پسری پنج یا شش ساله، گوشت و دلدار، با صدای بلند از قهرمانی اش؛ از جنگ با صدها نفر می گوید. از اینکه با هر انگشت کسی را زده و ... سئوال ها را در ذهن یکی یکی مرور و پاسخ می دهم. او کیست چه نسبتی با من دارد؟ ورانداز، نگاه. نگاه دوباره. آره او می تواند پسرکوچکِ پسر کوچکِ بی بی باشد. یعنی کوچکترین نوه بی بی. این را حالا می نویسم، آن موقع به ذهنم نرسید. آنها دو سر یک بُردار زمانی هستند. یکی پنج- شش سال دارد و دیگری چهل و نُه سال. در بین آن دو چندین ده بار بی بی، خبر تولد نوه ای دختری یا پسری را شنیده است. تازه چندین ماه پیش از شنیدن آن خبر از آن با خبر شده. حتی با نگاهی به دختر یا عروسش با دقت گفته، نوه ای که آینده خواهد آمد، پسر است یا دختر!؟ به قول جوانترها با اطمینان و اعتباری بیش از سونوگرافی!! کسی به کنایه می گفت این مادرها و مادر بزرگ ها سونوگرافی چشمی می کنند. یعنی با چشمان سونوگرافی را انجام می دهند. اما من که به یکی از این پیش بینی کننده های قهار گیر، داده بودم؛ پس از ساعت ها مصاحبه با سئوالاتی بابا گونه، چیز هایی متوجه شدم. آنها از شواهد و قراینی مانند رنگ و شکل حرکات چشم، تناسب های صورت وهیکل؛ بطور تجربی الگوهایی می سازند و در مقایسه افراد با دیگران و با خودشان در زمان های مختلف بارداری؛ جنسیت و زمان زایمان را تشخیص می دهند. سنت همین است: به تجربه و به قول امروزی ها بطور هرمونتیک، پاسخ دادن به سئوال هایی که تکرار شونده و برای انسان ها با اهمیت و حیاتی هستند.&lt;br /&gt;در آن سوی اطاق دو نفر با صدای رسا در مورد بیماری قلبی شان صحبت می کنند. یکی می گوید جز بر پهلوی راست نمی تواند، بخوابد. نفسش گاهی بالا نمی آید. پزشک تاکید کرده که او را در آیندۀ نزدیک ببیند، اما او دیگر مراجعه نکرده. گفتار او منطق خاصی ندارد. اما کردار انسان ها هم چنین است. با تمرکز و بدون اینکه توجهی را جلب کنم به گفته هایش گوش می دهم. او نگران خودش هست. شاید هم کمی ترسیده باشد. منظورم ترسی توائمان(دووجهی) است. ترسی دوسویه که هر کدام از بیم ها، او را بسویی می کشند. یک سوی بیمانکی او ترس از مرگ است؛ آن هم در اثر عارضه قلبی. و سوی دیگر، نگرانی و بیمناکی اش، ترس از عمل و بی نتیجه بودن یا حتی نتیجه منفی داشتن، عملی است که پزشک ها روی او می خواهند انجام دهند. با این شرح می توانم هم بی منطق به نظر رسیدن گفتار او را برای خودم توجیه کنم و هم این واقعیت را که به پزشک مراجعه نکرده. با اطلاعاتی که دارد اگر من هم جای او بودم به پزشک مراجعه نمی کردم. اما اگر جای او بودم برای گردآوری اطلاعات در مورد خودم و حال واحوالم راهی غیر از مراجعه به پزشک؛ یا مرتب تنها در ذهن سبک- سنگین کردن را انتخاب می کردم. مثلا در اینترنت جستجو می کردم. من جای او نیستم و از مادرم یاد گرفته ام او را در رفتار با خودش؛ با مسائلش و جامعه اش مختار بگذارم. نفر دیگر که در مورد عمل قلب سخن می گفت. زمان دقیقی برای زنده ماندنِ پس از عمل ارائه می نمود. دوازده سال پس از عمل!. نمی دانم منبع این نظر چه بود اما نتوانستم خود داری کنم، به میدان آمدم و گفتم که حتما این زمان در مورد افراد گوناگون متفاوت است. پس از اینکه گفته ام، پذیرفته شد، متوجه شدم که بسیار جدی گفته ام. خوب من هم پسر همان پدر هستم.&lt;br /&gt;سفره های یکبار مصرف پهن شدند. همان سفره ها که از مواد نفتی است. همان سفره ها که هنوز آنقدر رایج نشده که همگان باز کردن و پهن کردنش را بدانند. اما چه اهمیت دارد. سفره ها که یکبار مصرف شده اند لازم نیست شیوه پهن کردنشان آموخته شود. چون هنوز این مدل را نیاموخته ای، مُد دیگری می آید. آیا این بی ثباتی نیست. منظورم بی ثباتی در سنت ها و فرهنگ است. اصلا این مسائل چه ربطی به این نوشته دارد. از این موضوع حاشیه ای بگذار و بگذریم.&lt;br /&gt;زرشک پلو با مرغ. در دیس های بیضی شکل چینی. یکنفره. دست به دست می شود. می رسد. چیده می شود. پس از چیده شدن، قاشق پخش می شود. نان هم می رسد. نوشابه در همان شیشه های چند بار مصرف. در جعبه های پلاستیکی مخصوص. با نی هایی که یکبار مصرف هستند. بفرمایید. افراد داخل اطاق یکی یکی شروع می کنند. مرغ داخل دیس ها به اندازۀ کافی است. یعنی به اندازه خوراک نهار یک انسان از همه نظر متوسط؛ حتی از نظر گرسنگی. سر ریز، صدا نمی زنند، می آورند. چند بار می آورند. منظور برنج اضافه است برای کسانیکه متوسط نیستند از متوسط گرسنه ترند. یا از متوسط پر خوراک ترند. می خواستم به ترتیب آوردن و چیدن محتوای سفره گیر بدهم و نتیجه بگیرم که سنت های فرهنگی هم رعایت نمی شود. این موقع در خاطراتم مرور می کردم که در مراسم، دقیقا به ما می گفتند اول سفره. بعد نان. بعد قاشق. بعد نوشابه و سپس غذا را بچینید. فهمیدی! حتما باید با صدای رسا و جدی می گفتی "چشم". در این صورت هدیه می گرفتی ": "باریک الله". "بله" یا حداقل "باشد"؛ این دیگر پاسخی معمولی بود. یعنی، هدیه ای نداشت. آورندگان غذا را که دیدم، دانستم جای گیر دادن ندارد. نگاه کن. یکی از پسران میانی بی بی؛ او عموما در مجالس مدیریت می کرد اما اکنون خودش غذا را می آورد. دقیقا منظور این است که این ناهاری خودمانی و غیر رسمی است. جمعیت کمتر از صد نفر خودمانی ها. فرزندان و نوه ها و نبیره های بی بی. این مجلسی رسمی نیست، جای گیر دادن، ندارد. آن ترتیب که به خاطرم رسیده بود، مربوط به مجالس رسمی است. وقتی که خانواده ها برای آبرویشان نظم را و ترتیب سنتی را تقریبا بدون نوآوری خاصی رعایت می کنند.&lt;br /&gt;ناهار رو به اتمام است. سفره جمع می شود. یواش خارج می شوم. جایی مناسب و آرام برای قضای حاجت باید پیدا کنم. هنوز در همان اطراف گشت، می زنم که همراه زنگ می زند. کسی مرا تعقیب کرده. می پرسم الو بگو. می گوید کجا رفتی؟ با خودم غُر می زنم"ای بابا". اما این غُر را برزبان نمی آورم. پاسخ می دهم دنبال جایی می گردم که ... خوب من هم همین مشکل را دارم. باشد، بیا دمِ در. برمی گردم. او را بر می دارم و به خانه آشنایی در همان نزدیکی می رویم. زنگ می زنیم. در را دیر باز می کنند. خیلی دیر. این سنجش زمان و در را دیر باز کردن، اعتبار ندارد. چون همیشه برای انسان ها زمان یکسان سپری نمی شود؛ بلکه گاهی دیرتر و بعضی وقت ها زودتر سپری می شود. زمان احساس ما هم هست مگر نه؟! این بستگی به حال و روزت دارد. در باز می شود. وارد می شویم. در این منزل جایی دنج در گوشۀ حیاط، در گوشه حیاط دنج، در این زمان و با این حال و روز، بهترین جای منزل است. دلنشین و آرام. با فاصله از ساکنان خانه. احساسی مانند آزادی، مانند پرو بال زدن در هوای آزاد، مانند روشن شدن چشم. یا روشن شدن دنیا به آدم دست می دهد. احساسی درونی و صمیمی. بسیار صمیمی و خودمانی... وارد منزل می شویم به اهل منزل سلام و تسلیت می گویم. لباس رسمی می پوشم و چند دقیقه صحبت های معمول. ساعت را نگاه کرده و بااجازه، منزل را ترک می کنیم. وقت رفتن ما، اهل خانه ناهار می خورند. تاکید می کنیم که تکان نخورند؛ ناهارشان را بخورند. آنها چنین می کنند و این رفتار به این معنی است که با ما خودمانی هستند. باهم تعارف نداریم.&lt;br /&gt;به دم خانه بی بی برمی گردیم. حدود ده دقیقه ای به زمان اعلام شده برای تشیع باقیمانده. دم خانه کنار خیابان خلوتی است جمعیت یواش، یواش جمع می شوند. خانم ها داخل خانه می روند و آقایان تا اجرای مراسم در پیاده رو و کنار سواره رو می مانند. حالا تیپ ظاهر من به صاحبان عزا می ماند(شبیه است). یکی از صدها تنی که عزادار شده اند. فکر می کنم وقتی افراد می آیند چه باید بگویم. تسلیت که می گویند. پاسخ این است: سلامت باشید. برای ادامه این جملات خوب است: زحمت کشیدید تشریف آوردید. به همین رسمیت. واقعا عده زیادی را دقیق نمی شناسم. اما اهمیت ندارد. زحمت کشیده و روز آخر سال وقت گذاشته و تشریف آورده اند؛ پس باید از آمدنشان تشکر و قدرشناسی کرد. چند نفر، چند نفر از ماشین پیاده می شوند. جمعیت رو به افزایش است. پیرمردی با عصا پیاده می شود. او را زیر نظر دارم، نمی شناسمش. بطور جدی به عصا تکیه داده. یکی از عزاداران کوچکتر را صدا می کنم. می گویم، لطفا آن صندلی را برای حاج آقا بیاور. حال که فکر می کنم ممکن است ته دلش غُر زده باشد و چیزی گفته باشد. مثل این جمله "خودت بیاور، بیل که به کمرت نخورده". اما نه از شیوه رفتارش این جمله فهمیده نمی شد. راستی چرا او را صدا کردم. بازهم حالا در این مورد فکر می کنم؛ چون بطور ناخوداگاهی تصور کردم پیرمرد از نزدیکان مادر اوست. او که جلو آمد این تصور مرا تقویت کرد. بازهم اطراف را زیر نظر دارم. وانت ترمز می کند. پیر مردی با لباس آخوندی و عمامه را وسط خیابان و جمعیت پیاده می کند. رفتار آخوند روستا و اطلاعات قبلی من درباره او همه و همه حاکی از این است که دیدش کم است. از گذاشتن پاها با گام هایی کوتاه و همراه با ملاحظه دقیقا معلوم است. گویا بجای چشم ها پاها در اطراف جستجو می کنند. جلو می روم. سلام می کنم. روبوسی و بعد دستش را می گیرم و به کنار خیابان و میان جمعیت می آورم. دستش خشک تر از آن است که صمیمت از لمس کردن آن حس شود. بیشتر زحمت، کار و کشاورزی از گرفتن دستش لمس می کنم. اما خاطرات من که مربوط به گذشته اند، صمیمت را درباره او به بخش روشن ذهنم می آورند. آخوندی صمیمی. با دینی صمیمی. فارغ از معیشت بر منبر می رفت. سوار بر سمند سخن و مرکب منبر. مانند راه رفتن امروزش ملاحظه کار بود. غُلو از گفتارش حتی درباره واقعه کربلا به خاطر نمی آورم. تصویری تعجب آور از او بخاطر دارم. سوار بر الاغش همچنان که حیوان به راه خودش می رفت اذان می گفت. من از امثال این تصویرها که بسیار بخاطر دارم، دین او را صمیمی معرفی کردم. بی تکلف، خودمانی، غیر رسمی. شاید بدون تمامیت خواهی و سیطره جویی. این برداشت من است. شاید نظر خود او در مورد دینش چیز دیگری باشد!!. آخوند روستا با جمعیت در میان گرفته شد. جالب است حتی پسرش آنقدر که من درباره او و دیدش در خیابان نگران بودم و دریافته بودم؛ نگران نبود. شاید من موضوع را خیلی جدی گرفته ام (طبق روال معمول) شاید هم دید پدر و پاهایی که من کمک کننده به چشم ها معرفی می کنم برای پسرش عادی شده. و ده ها شاید دیگر!&lt;br /&gt;سیل جمعیت بطرف سر خیابان، جاری می شود. مانند آب که از روی کرت ها(پِل) سرریز می کرد. نگاهم را بطرف جنوب بر می گردانم. آمبولانس سفید. بی بی را آورده اند. تفاوت همینجا است. او را آورده اند. در طول بیش از هشتاد و نُه سال گذشته عموما خودش می آمد، این بار تنها باری است که می بینم او را به این صورت آورده اند. برویم او را برداریم یا حداقل هفت قدم همراهی کنیم. نزدیک می شوم او را برداشته اند روی دست می برند. آنقدر دور و بری و نوه و نبیره هست که نمی توان نزدیک شد. بی بی در تابوتی قهوه ای سوخته، روی دست چنان متوازن برده می شود که گویی تابوت خودش می رود. هماهنگی بین افراد زیر تابوت بالاست. این یعنی توازن در حرکت تابوت. یاد جمله ای از خود بی بی می افتم. درباره برادرش می گفت. به ما سفارش می کرد، در تشیع جنازه اش بروید؛ مردم نگویند کسی نبود زیر تابوتش را بگیرد. برادر بذله گوی بی بی خودش که همه ما را "دایی" صدا می کرد و خودش مقلب به حاج دایی بود می گفت. "خرمنِ بی ته خرمن". این عبارت را در وصف خودش می گفت.من آنقدر کم سن و سال بودم که معنی این عبارت را نمی فهمیدم، بعد ها متوجه شدم در وصف خودش می گوید که بچه نداشت. خدا رحمتش کند. بی بی اما برعکس بود. دوازده بچه داشت. که نه فرزندش به بزرگسالی رسیده اند. سیل جمعیت و تابوتی که متوازن می رود از یک سو و زیر تابوش خالی نماند، از سوی دیگر گفتار خود آنهاست در وصف خودشان. من اما فقط راوی ام به ترتیبی که روایت ها بخاطرم می آید.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font face="Arial" size="4"&gt;نویسنده (نوه ای دست به قلم)&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font face="Arial" size="4"&gt;&lt;/font&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-1033898344807246539?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/1033898344807246539/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=1033898344807246539&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1033898344807246539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1033898344807246539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/blog-post_26.html' title='1بی بی رفت!'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6229639443682417261</id><published>2010-03-20T12:49:00.000-07:00</published><updated>2010-03-20T13:02:41.116-07:00</updated><title type='text'>بر ما فرصت تمام کرد88</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پیش از آنکه ما در سال جدید به دیدارش برویم؛ او در سال قدیم از میان ما رفت. پس از 83 یا 84 بهار، در بهار سال 89 چند ساعت قبل از تحویل سال با او در خرمبک (خرمک: گورستان خانوادگی ما دقیقا بین مقبره عطار و خیام) وداع کردیم. نامش زهرا و نام خانوادگی اش اسحاقی بود. پدر من که متولد 1320 است، بزرگترین فرزند او و حسن گاراژیان است. حسن که با همین صمیمیت می خوانمش، سه دهه ای است در میان ما نیست. هر سال ما به عید دیدنی مادر بزرگ می رفتیم و امسال او به دیدار پدر بزرگ، والدین و نزدیکانش رفته است!!. او در جمع ما بزرگ خاندان بود اما امسال خودش تازه وارد شده به جمع رفتگان است. با همان بیت مشهورم یادش را گرامی می دارم:&lt;br /&gt;در بین زندگان، یادش بخیر باد        در جمع رفته گان، روحش بلند و شاد&lt;br /&gt;این اطلاع رسانی از بهر آن کردم که دوستان و آشنایان، همکاران و دانشجویان یکی از سبب های بی پاسخ ماندن تبریک های پر شمارشان شان را بدانند. دانستن حق دوستان است تا پاسخ نیامدن را بحسابی غیراز واقعیت نگذارند.&lt;br /&gt;نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز&lt;br /&gt;پیروز و پایدار باشید.&lt;br /&gt;عمران گاراژیان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6229639443682417261?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6229639443682417261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6229639443682417261&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6229639443682417261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6229639443682417261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/88.html' title='بر ما فرصت تمام کرد88'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5044698605106077816</id><published>2010-03-12T11:24:00.000-08:00</published><updated>2010-03-12T11:26:00.809-08:00</updated><title type='text'>پارادایمی در نطفه 2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مدخل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باستان شناسی معاصر دانشی مانند تاریخ معاصر است با تفاوت هایی که باستان شناسی وتاریخ از نظر منابع و روش ها و رویکردهای پژوهش دارند. تاریخ به منابع مکتوب متکی است باستان شناسی معاصر مانند باستان شناسی به داده های مادی، ساختارها و بافتارهای فرهنگی متکی است. باستان شناسی معاصر رویکردی فرامدن در باستان شاسی است که بیشتر به پژوهش هایی می پردازد که رسالت آزادی برای نوع انسان و مسائل کلی انسانی را پیگیری می کنند. این رویکرد تاکنون در انحصار غربیان بوده در ایران نیز به نظر می رسد پارادایمی با این رویکرد در شرف شکل گیری است. آنچه در این نوشته ها می نویسم، فرآیند تولد احتمالی پارادایم باستان شناسی معاصر از دیدی مشاهده گرانه در موردی خاص را تعقیب می کند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لانه گزینی پارادایم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;توضیح: لانه گزینی مرحلۀ پس از لقاح و بسته شدن نطفه است. یعنی زمانی که تخمک بارور شده به دیواره رحم می چسبد. این نوشته شماره 2 نوشته ای است که با عنوان : "شاید پارادایمی در نطفه" نوشته بودم. ادامه همان فرایند را توضیح می دهم.&lt;br /&gt;مشاهده گر روایت می کند: سوژه یعنی فاعل شناسا. همانکه فاعلیت و انگیزه هایش به نظر من عامل اصلی شناخت است. همانکه رویکرد و خلاقیتش محور وجوه چندگانۀ شناخت است. همانکه موتور محرک پژوهش است. همانکه شناخت با او وجود پیدا می کند. همانکه آخر و اول پژوهش است. در این مورد دانشجویانی هستند که ترم های اخر کارشناسی هستند و پایان نامه دارند یا دانشجویان ترم دوم که موزه داری گرفته اند. کلا حدود 35 نفر دانشجوی کارشناسی باستان شناسی به اضافه استاد درس شان لیلا پاپلی که به نظرم برای به حرکت درآوردن موتور پژوهش یعنی این دانشجویان شبانه روز تلاش می کند. خودش هم به مثابه سوخت اتمی برای این پژوهش و موتور آن است.&lt;br /&gt;ابژه( آنچه شناخت برآن و در مورد آن انجام می شود: مفعول شناخت) در این پژوهش ساختمان دانشکده هنر و معماری است. ابژه ای که به نظر باستان شناسان برای پژوهش باستان شناختی قابلیت ندارد. ابژه ای انقدر معمولی، در دسترس و از این نظر بی ارزش است که به ذهن کسی نمی رسد که ابژه باشد؛ آن هم برای دانش نخستین پرست و اولین جویی مانند باستان شناسی از نوع ایرانی آن. اما ابژه این خصوصیت را دارد که امروزی است در ارتباط با تاریخ معاصر است. همه گان می توانند با سئوالات مطرح در مورد آن ارتباط برقرار کنند. از معمار و تاریخی کار گرفته تا هنرمند و حتی عطار و بقال سرمحل. از دانشگاهی متخصص گرفته تا دانشجویان کنجکاو و مردم کوچه و بازار. اداری و اجرایی و ... اینها همه محاسن ابژه ای است که می تواند زمینه ساز فراگیری پارادایم شود. پارادایمی که حتی با مخالفت همکارانی که این پژوهش را باستان شناسی نخواهند دانست فراگیر و فراگیر تر خواهد شد. تناقضی مثل اینکه پژوهش را و ابژه آن را باستان شناسی ندانی و بعد اما برای انجام گمانه زنی در آن مجوز میراث فرهنگی را ضروری بدانی. چنانکه گروه باستان شناسی گروه سرگردان در بین گذشته های دور و گذشته های نزدیک چنین کرد. گروهی که هیچ ارتباطی با جهان معاصر و انسان های معاصر و مسائل معاصر برقرار نمی کند. خود را در گذشته در گذشته ها دور و نزدیک حبس کرده. گروهی که خود نیز شئی موزه ای شده و اموزش هایی که به قدمت نخستی ها دیرینگی دارند و ...&lt;br /&gt;این ابژه اما از هر دری که واردش می شوی قابلیت های ابژه بودن برای باستان شناسی معاصر را دارد. اسناد مکتوب مانند پروانه ساخت در موردش وجود ندارد. یعنی در زمان معاصر است اما گاهنگاری می خواهد. گاهنگاری با روش های باستان شناسان همان ها که شواهد و قراین، داده ها و ساختارهای مادی را بعنوان واقعیت بررسی می کنند؛ نه انها که مدارک مکتوب را می خوانند و با طناب کهنه و فرسودۀ منابع تاریخی به چاه جزم اندیشی خود می روند. نه انها که بدون اینکه خود بدانند گور دانش خود را چنان گود می کنند، که توان بالا امدن از گور کنده برایشان باقی نمی ماند. در این حال و روز شکاف ابژه و سوژه کلا از میان برمی خیزد و هردو با هم در جامعه معاصر ایران دفن شده اند.&lt;br /&gt;ساختار ابژه به اندازه ای چند لایه و پیچیده است که کافی است کنجکاوی پژوهش گرانه را رها کنی بدنبالش بی تعصب نخستین و اولین جویی راه بیفتدی. روایت ها در مورد انقدر حیرات افکن است و ابهام انگیز که تمام مشخصات حتی ابژه های باستان شناسی تاریخی – فرهنگی را دارد.&lt;br /&gt;سوژه ها به ابژه رسیده اند در زمان معاصر بدون اینکه باهم دفن شده باشند. در بافتار جامعه معاصرخواستگاران چنین پژوهش کم نیستند. چون کسانی که می توانند با آن ارتباط برقرار کنند بسیارند. چراکه باستان شناسی معاصر نیز به اندازه تاریخ معاصر می تواند مشتری داشته باشد، اگر تعصبات عافیت اندیشانه همکاران ارجمند بگذارد.&lt;br /&gt;باستان شناسی آینده: بخت واقبال پارادایم لانه گزینی کرده. فاعل اصلی این شناخت، چنانکه پیش بینی کرده بودم و البته در زمان آن پیش بینی، کلا بی خبر بودم رفتنی است. در این بافتار نخواهد ماند. یعنی نمی تواند بماند. اما برسر این پارادایم متولد نشده چه خواهد آمد. چنانچه تا تولد در محاق بماند و کورتاژ نشود. یعنی چیزی شبیه در نطفه خفه شدن را تجربه نکند. حیاطش به سوژه ها و رفتارشان در بافتار بستگی خواهد داشت. سوژه هایی که انگیزه های بسیار و طول زمان فعالیت قابل توجهی دارند. سوژه هایی که راه نو را یافته اند. صحنه ها را جسته اند و بازیگری در آن را تجربه می کنند. تنها اگر بطور بی ضابطه ای خودشان و انگیزه هایشان قلع و قم نشود دوام خواهند آورد. ایده آل ترین حالت آن است که در بافتار بصورت فکری امروزی بتوانند به حیاط غیر نباتی ادامه دهند. اگر چنین شود اگر پارادایم متولد نشود گفتمان شکل گرفته و امید برای پاردایم شدن آن باقی می ماند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;درود و بدورد&lt;br /&gt;عمران گاراژیان     &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5044698605106077816?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5044698605106077816/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5044698605106077816&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5044698605106077816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5044698605106077816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/2.html' title='پارادایمی در نطفه 2'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5823395630039733533</id><published>2010-03-06T01:41:00.000-08:00</published><updated>2010-03-06T01:44:32.459-08:00</updated><title type='text'>در فاصله دو لبخند: ریا و ریو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صبح ها، بعضی روزها، مثلا دو روز در هفته، بین ساعت 30/7 تا 8 که خلوت است؛ برای خرید نان می روم. چهار نان کافی است. چهار نان سنگک. در صف چند تایی می ایستم و جامعه را زیر نظر دارم. مردم را شاطر و ... گوشه دنجی است.&lt;br /&gt;امروز آقای جوان و خوش تیپی کنار من ایستاده بود. فکر می کنم در صف یکدانه ای. پیرمردی سیاه سوله مثل پدر بزرگ های ما و حتی خود ما نه مثل آن جوان؛ نوبت قبل بود. پولش را داد 150 توامان بود. بچه شاطر گفت 350 تومان است. پیرمرد یواش راهش را کشید و رفت. من همچنان مشاهده گر بودم، نه خیلی متمرکز و متوجه! جوان خوش تیپ به دم پله های نانوایی آمد پیرمرد را چیزی گفت. او برگشت نگاهی کرد، نگاهی پر معنا، صدایشان را نمی شنیدم؛ با لب خوانی شاید می گفت نه و رفت. جوان برگشت کنار من ایستاد. پایین را نگاه می کرد و من اطراف را. چند دقیقه قبل از من پرسیده بود چندتا نان می خواهم. راه ارتباط خوبی بود. من هم از او پرسیدم، چندتا می خواهد، حواسش نبود!. دوباره پرسیدم حواسش نبود!. خلوت شده بود، چون نان صبح داشت تمام می شد. یک نفر غیر از من او بیش نبود(منظور نشنیدنش از شلوغی و ازدحام نبود). به پشتش زدم و گفتم: پیرمرد رفت، رفتی تولک! لبخند تلخی زد، خیلی تلخ. ادامه دادم: چندتا می خواهی. گفت دوتا. اما او در صف یکدانه ای ایستاده بود. کیف دست مرا ارزیابی می کرد، کیفی سیاه که رویش آرم چند دانشگاه و موسسه خارجی بود. نوبت من شد. چهار نان را گرفتم. سه تا در کیف جا شد، اما یکی دیگر جا نشد. آن یک نان را روی دست گرفتم و از نانوایی خارج شدم. پیرمرد با همسر محترم در همان نزدیکی می پلکید. انسان بسیار محترمی بود. سعی کردم بطرفش بروم. اما اگر قبول نمی کرد چه! در استانی که من زندگی می کنم. ارتباط برقرار کردن مشکل است. جهت را تغییر دادم؛ با گام هایی استوار بطرفش رفتم. خوشبختانه کمی از عیال محترم فاصله گرفته بود. یک نان را پس از سلام تقدیم کردم. نمی پذیرفت. گفت باید پولش را بدهد. دستی به پشتش کشیدم، با تمام توان عاطفی ام گفتم جای پدر من هستید. من برای پدر بزرگم خیلی وقت ها این کار را می کنم. به صورتش نگاه نکردم، نمی دانم چه واکنشی داشت. دور شدم. در کنار خیابان می خواستم رد شوم. یک ماشین ریو را دیدم. راننده اش اطراف را نگاه می کرد. همان جوان خوش تیپ داخل نانوایی بود. من این بار زمین را نگاه می کردم و او اطراف را. مثل اینکه ابتدا پیرمرد را دیده بود. نمی دانم مرا دید یا نه. من که زیر چشمی نگاه هش کردم، لبخندی بر لب داشت. تلخ نبود. رفت. اطمینان دارم یک نان می خواست؛ چون در صف یکدانه ای ایستاده بود. اما دوتا گرفت: راستی چرا؟ با نان دیگر چه خواهد کرد؛ نمی دانم؟!&lt;br /&gt;یاد این جمله کتیبه گنجنامه افتادم"اهورا مزدا این کشور را از دروغ(آفتی درونی) خشکسالی (بلایی طبیعی و عمومی در فلات ایران) و دشمن(به نظرم حمله مهاجم خارجی) حفظ کند". یاد سفرهای استانی افتادم، یاد پول نفت. یاد سفره های مردم. یاد اسفند ماه. یاد تورم. یاد عید نوروز. یاد نوه های پیرمرد و همسرش. که من و پسر خوش تیپ هردو، نوه همان پدر بزرگ هستیم. یاد این روزها یاد چند سال گذشته، برای همیشه، در هرجاییکه باشم، در خاطرم می ماند؛ مانند خاطرات کودکی. این عنوان هم در خاطرم خواهد ماند:&lt;strong&gt; &lt;em&gt;در فاصله دو لبخند: ریا و ریو&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;. کاشکی کسی غیر از ما، غیر خودی ها هم، این متن را بخواند. کاشکی!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تقدیم به مسیح علی نژاد که اینگونه نوشتن را از نوشته های او آموختم و آن پسر خوش تیپ ریو سوار و مردانگی اش...      &lt;br /&gt;بدرود&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5823395630039733533?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5823395630039733533/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5823395630039733533&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5823395630039733533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5823395630039733533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='در فاصله دو لبخند: ریا و ریو'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2087799752361511762</id><published>2010-03-03T00:37:00.000-08:00</published><updated>2010-03-03T00:40:35.193-08:00</updated><title type='text'>(Serge Cleziou) سرژ هستم، به یاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بنام خدا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;درآمد&lt;br /&gt;والدین ما توصیه می کردند که در مراسم ختم و سوم و هفتم نزدیکان و آشناسان شرکت کنیم. وقتی که می پرسیدیم، چرا اینقدر تاکید می کنند؛ می گفتند برای اینکه این رفتار اجتماعی در مورد انها(که والدین ما هستند، خداوند عمر طولانی و ابرومند نسیب شان کند) و والدین شان تکرار شود. منظور مراسم شان پرفروق باشد؛ نه سوت و کور. نوشته های من در این روزها نیز مصداق همان سفارش والدین است(برای مثال نگاه کنید به نشریه باستان شناسی و تاریخ ش.44س. 1387 صص76-98 به یاد آذرنوش). می نویسم تا همکاران و دانشجویانم در مورد من نیز بنویسند. چراکه به عنوان یک باستان شناس در عمل و در میدان و ملموس آموخته ام، که آن واقعیت را گریزی نبوده و نیست؛ پس بهتر است زمینه برسازیم.&lt;br /&gt;بیش از دو هفته بود در پاریس 10 در نانطق در حاشیه شهر پاریس مشغول پژوهش بودم. قبل از رفتن به بلاد فخیمه فرنگ، مکاتبات و هماهنگی باید با تایید نهایی سرژ انجام می شد. چون تنها او بود که موقعیت آموزشی داشت. روز اول سرکار خانم تنبرگ هماهنگی را با کتابخانه و همه بخش ها انجام داد. کلید اطاقی را نیز به من سپرد که دو میز داخل آن بود. خود اطاق اضافه بر تلفن، کامپیوتر و دیگر لوازم ضروری کتابخانه ای غنی در مورد باستان شناسی خاور نزدیک در قفسه های اطرافش بود. قفسه هایی که تا نزدیک سقف پر شده بود از کتاب و مدارک باستان شناسی. گفت این اطاق سرژ است گفته در  در اختیار شما قرار دهم و رفت. آن یکی میزکار خانم کازانوا بود که به انجا می آمد. هر روز مشغول بودیم روزی بطور متوسط 30 تا 60 مقاله دانلود می کردیم. کتاب ها را بررسی می کردم و فعالیت هایی که یک پژوهشگر انجام می دهد.&lt;br /&gt;مردی با پیشانی بلند، موهای سفید قد متوسط (تقریبا هم قد من) کاپیشن و شلوار لی با کوله ای چرخدار که دنبال می کشید، وارد شد. موقعیت اطاق در ساختمان بگونه بود که افراد زیای برای سئوال و ادرس اینطور موارد می شدند. فکر کردم سئوالی در مورد جایی ادرسی ... دارد. پشت میز نشسته نگاه می کردم. جلو آمد، کوله اش را به میز تکیه داد و "گفت سرژ هستم". از جا بلند شدم. صمیمانه دستش را فشردم. از پشت میز سرژ کنار آمدم، اما هرچه کردم گفت بکارت ادامه بده و روی یکی از صندلی ها در طرف دیگر میز بساط کرد. نفسی گرفت و سر صحبت را باز کردیم. می دانید دیگه دو باستان شناس که به هم می رسند چه می گویند خاصه از دو نسل دو فرهنگ دو کشور اما تخصص هایی نزدیک داشته باشند(عصر مفرغ و مس- سنگی در شمال شرق ایران). البته آن روز ها من برای متخصص شدن تلاش می کردم.&lt;br /&gt;حدود یک ساعت گفتگویی دقیق داشتیم. تمامش یادم هست. زمان دیگری بحث می کنم. سپس پرسید مشکلی در آنجا و پاریس داریم. در ادامه گفتگوهای تخصصی مان از مدارک تورنگ پرسیدم. واقعا نمی دانستم، اجازه استفاده اش در اختیار اوست، بعدها فهمیدم. دست مرا گرفت به اطاقی در بخش اداری برد. دو خانم محترم کارشناس در آن بخش بودند. مرا به آنها معرفی کرد. یادآور شد که فرانسه زبان نیستم و با من انگلیسی صحبت کنند. خودش از من پوزش خواست و فرانسه با آنها چند دقیقه صحبت کرد. کمی و بطور کلی متوجه می شدم. از اخر انگلیسی هم شرح داد. مضمونش این بود هر مدرک یاد داده های می خواهم در اختیار من قرار دهند. تاکید کرد که من متخصص در مورد منطقه هستم و از عکس گرفتن تا دراختیار داشتن مدارک در اطاق همه گونه اختیاری دارم. در مسیر به من گفت شماره ها را بدهم آنها جعبه های مدارک را می آورند. هر روز این کار را می کردم. کاری به کارهایم اضافه شد. در اطاق قفسه ها را معرفی کرد و یادآور شد اجازه استفاده از همه آنچه در آنجا هست را دارم.&lt;br /&gt;یادم نمی رود، وقتی می خواست برود، شماره منزلش را داد و تاکید کرد، اگر کاری داشتم زنگ بزنم. چنین ادامه داد کمی مریضم، شیمی درمانی می کنم و گاهی سرفه امانم نمی دهد در این موارد مطلع باش. منظور گاهی نمی تواند صحبت کند.&lt;br /&gt;هنوز که هنوز است آن صدایش که گفت "سرژ هستم" در حافظه شنیداری ام باقی است. من تنها دو بار و هر بار حدود یک و نیم ساعت او را دیدم اما از او بسیار آموختم. بویژه رفتار صمیمی، دست دل باز بودن از نظر علمی، روحیه قوی، شادابی و سرزندگی. او واقعا استوانۀ استوار مطالعات باستان شناسی خاور نزدیک در فرانسه و اروپا بود.&lt;br /&gt;هفته ای پیش مطلع شدم فوریه 2009 دار فانی را وداع گفته است. وظیفه علمی واخلاقی خود دیدم از او یاد کنم. من البته خود را مدیون الطاف او می دانم. روحش شاد و مشی استادانه اش پر رهرو باد.&lt;br /&gt;می توانید مطلبی مختصر در باره او در صفحه باستان شناسی سایت :anthropology.ir به قلم کورش محمد خانی بخوانید.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عمران گاراژیان                  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2087799752361511762?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.anthropology.ir/node/4144' title='(Serge Cleziou) سرژ هستم، به یاد'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2087799752361511762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2087799752361511762&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2087799752361511762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2087799752361511762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/03/serge-cleziou.html' title='(Serge Cleziou) سرژ هستم، به یاد'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-1131006171034854753</id><published>2010-02-26T01:23:00.000-08:00</published><updated>2010-02-26T01:28:42.362-08:00</updated><title type='text'>شاید پارادیمی در نطفه، تا حدودی خودمونی برای دانشجویان بوعلی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شاید پارادیمی در نطفه&lt;br /&gt;بازیگرانش و تماشاگرانش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در همین وب لاگ درباره پارادیم به آن اندازه نوشته ام که حال نیاز نباشد دربارۀ آن شرح دهم. همچنین می توانید به شماره پنج نشریه باستان پژوهی(صص 100تا 102) نگاه کنید.&lt;br /&gt;در پژوهش قوم باستان شناسی فاجعه بم پس از زلزله(اطلاعات در مورد آن در سایت Anthropology.ir شاخه باستان شناسی در اختیار است) ما بویژه من آموختم(برخلاف باستان شنان، روش های مورد علاقه و پسند شان و اقضای داده هایشان) در عرض موضوع، تماشاگری کنم. سوژه در آنجا جامعه بم در بافتار فاجعه زلزله و فرآیند بازگشت به روال عادی بود. حال از آن تجربه بهره می برم و پارادایمی شاید در نطفه را تماشاگری می کنم. پیشینه موضوعِ اکنون را چنین شرح می دهم: قوم باستان شناسی فاجعه پس از چند سال منتج به این واقعیت شد که آنچه ما در آن شهر انجام می داده ایم باستان شناسی معاصر بوده است. این در پژوهش های میدانی ما معمول است که در عمل پژوهشی را انجام می دهیم، بعد می فهمیم که نام و اصطلاح و رویکرد آنچه انجام داده ایم، چه بوده است. پس از کسب اطلاعات در مورد باستان شناسی معاصر و حتی پیشنهاد گرایشی با همین نام به دانشگاه های تهران و تربیت مدرس(گروه های باستان شناسی) که هرگز جدی گرفته نشد. خانم پاپلی کاوش در لایه های معاصر بم پس از زلزله را آغاز کرد. به نظرم این سنگ بنایی بود که من به عنوان باستان شناس میدانی نصف و نیم سنتی آشنا با باستان شناسی مدرن و تا حدودی فرامدرن یارای مشارکت در آن را نداشتم. او با پژوهشی در کویت این سنگ بنا را محکم کرد. این پیشینه، از منظری ( شاید در آینده) سوء پیشینۀ او و من در باستان شناسی ایران است. به ادامه بنگرید شما را خسته نخواهم کرد.&lt;br /&gt;این بار مسئله و موضوع چگونه متولد شد؟ ما در همدان از بافتار و حوزه تخصصی و زیست بوم خود دور افتاده ایم. دنبال موضوع متناسب با باستان شناسی معاصر می گشتیم. حتی یادم هست، خانم پاپلی گفتگویی برای چنین پژوهشی در مورد هگمتانه انجام داد. چند دانشجوی کنجکاو داده هایی از زیر زمین دانشکده معرفی کردند. بررسی داده ها نشان می داد که قابلیت برای توسعه بصورت پژوهشی معاصر را دارند. کسب اطلاعات ادامه داده شد. زمینه ها گسترش یافت. سازه و ساختمان دانشکده نیز قابلیت هایی داشت. منظورم دقیقا این است که به همین سادگی که مورد بهره برداری قرار می گیرد نیست!؟ ساختاری پیچیده و چند طبقه و پیشینه ای حیرت افکن و سئوال برانگیز دارد(بیش از این قصد ندارم ابژه را لو دهم). در فرآیندی تدریجی تغییرات کارکردی و توسعه های معنا دار یافته. ابژه چند لایه و برای پژوهش در باستان شناسی معاصر دارای قابلیت انکار ناپذیری است. البته چرا تا حال مورد توجه قرار نگرفته پرسش من نیست. شاید به این سبب که رویکرد معاصر متولد نشده بوده و ... من طبق روال معمول خودم را از باستان شناسی معاصر کمی کنار کشیدم. اکنون توجیه می کنم: برای مشاهده گری.&lt;br /&gt;داده ها و ساختارها ارزیابی شدند مشاهدات ادامه پیدا کرد. ارزیابی مثبت بود. مصداق آب در کوزه ما گرد جهان می گردیم. نگشتیم یا من مشاهده گر بهتر است بنویسم نگشتند. در این نیمسال درس هایی داشتیم پایان نامه های کارشناسی هم می توانست به کلاس ها و دانشجویان اضافه شود. منظور پرسنل مهیا بود. تا اینجا موضع ها مشخص است. من در کنار موضوع و مشاهده گر هستم مانند بم. خانم پاپلی بازیگر اصلی است و دانشجویان باستان شناسی که پایان نامه با ما دارند یا کلاس موزه داری را می گذرانند بازیگران دیگر. شاید من کارم مشاهده انها و فرآیند پژوهش است. در شعار چیزی مانند باستان شناسی باستان شناسان. در عمل کسی که کنار ایستاده و می گوید لنگش کن.&lt;br /&gt;بدون شک من تنها مشاهده گر نخواهم بود. این نطفه تماشاگران بسیاری خواهد داشت. تماشاگرانی که در فرآیند پژوهش بازیگری و تماشاگری خواهند کرد. دانشکده رحمی است که تازه باردار شده. موضوع متولد خواهد شد. دهان به دهان پخش می شود. عمل و عکس العمل، کنش و واکنش در بافتار زنده در پی خواهد داشت. شاید پارادایمی در باستان شناسی ایران در حال شکل گیری است؛ کسی چه می داند. قابلیت بازیگرنش و تماشاگرانش و خودش من را به این نتیجه رسانده که دیر یا زود پارادایمی یا بخش قابل توجه از پاردایم باستان شناسی معاصر در ایران خواهد شد(بازهم بیش از این قصد لو دادن ندارم شاید چنین حق و مجوزی را برای خودم قائل نیستم و ندارم؛ با پوزش از خواننده محترم ).&lt;br /&gt;باستان شناسی آینده: آنچه اکنون درعمل مزمزه می کنم. آیندۀ این پژوهش، آینده عوامل دخیل در آن و آییندۀ این بافتار؛ بحث هایی هستند، که در ادامه به آن می پردازم. این پژوهش در عمل از نظر من با فراگیری که شروع کرده، نخواهد توانست ادامه دهد. آنقدر روز آمد است که مخالفت های شدیدی را بر خواهد انگیخت. تنها امیدم به این است که مخالفت ها از راهکارهای اخلاقی و با روش های علمی ارائه شود. در این صورت قابلیت تبدیل شدن به گفتمان را خواهد داشت؛ یادآوری می کنم این تنها امید و آرزو است. راهکار پیشنهادی این مشاهده گر تبدیل کردن زود هنگام آن به رویکرد چند رشته ای و بین رشته ای است. مشارکت دادن دانشجویان رشته های دیگر حتی با رویکرد های خودشان بجای بستن درب های رابطه پیشنهاد به عوامل آن است.&lt;br /&gt;عوامل دخیل در پژوهش بخصوص دانشجویان تازه وارد به باستان شناسی با مشارکت در این پژوهش گرچه خود را در اکثر موارد از بیهودگی و سردرگمی و اتلاف وقت و ناتوانی در برقراری ارتباط با باستان شناسی نجات خواهند داد اما لازم است بدانند انچه موجب ابقای و انگیزه انها در باستان شناسی شده در آینده نزدیک ممکن است به حربه ای برای حمله به انها و ایجاد محدودیت برایشان تبدیل شود. چراکه عمده باستان شناسی در ایران رویکرد ناسیونالیستی و تمامیت خواه است که هیچ رویکردی جز رویکرد تاریخ گذشته خود را بر نمی تابد. وظیفه من آگاهی دادن و خودآگاه کردن آنها است. آنها به نظرم باید در نظر داشته باشند آنگونه که در مطلب قبلی پیشنهاد کرده ام این آغاز شیرین و ملموس باستان شناسی برای آنها است نه انتها و غایت آن؛ این مورد البته امید و آرزوی این مشاهده گر است امید و آرزویی که واقعی بودنش را آینده نشان خواهد داد. دانشجویان ترم بالایی منظورم آنها که پایان نامه دارند اگر تا حالا واحدهایشان را با کیفیت جذب کرده باشند بزوردی دچار پارادوکسی بنیادی در رویکردشان می شود. پارادوکسی که کنار آمدن با آن بستگی بسیاری به عاملیت خود آنها خواهد داشت. اگر تا حال بطور غیر فعال تنها واحد ها را گذرانده باشند و در آن عمیق نشده باشند، آینده روشنتری در این پژوهش خواهند داشت؛ چون با آن ارتباط بدون پارادوکسی برقرار خواهند کرد. یادآوری آنچه در اینجا می نوسیم از واقعیتی که پیش بینی می کنم مطلق تر است این به سبب ابزار بیان و نوشتار است.&lt;br /&gt;آینده این بافتار به این صورت پیش بینی می شود: هرچه این پژوهش جدی تر گرفته شود یا پربار تر پیش رود حاشیه های بیشتری خواهد داشت. این پژوهش اندک آرامشی  که در بافتار ما ممکن بود پدید آید را از بین خواهد برد. برداشت من براین است که پیشنهاد دهندگان ناگزیر به ترک این بافتار می شوند. اگر این پیش بینی جامه عمل بپوشد جای نگرانی در مورد پژوهشگران باقیمانده در این بافتار است و حداقل آن است که رنگ عوض کردن را برای بقا تجربه خواهند کرد و طیف متکثری از این رفتار بسته به عوامل متکثر دخیل در آن. واقعیت این است که این قبض و بسط ها عوامل تقویت و تبدیل شدن یک پژوهش به پارادایم است. هزینه و تاوان چیزی شبیه این؛ چراکه با مخالفت های شدید است که پژوهشی با مبنا و به روز مطرح شده، فراگیر می شود و در نهایت پارادایم می شود. من اگر جای اندیشه های مخالف این پژوهش بودم با جدی نگرفتن آن زمینه های خاموشی این آتش زیر خاکستر را فراهم می کردم. اما کو خوداگاهی! همه منتظر می مانیم تا آینده، تبدیل به زمان حال شود. انگاه زمان ارزیابی بی رحمانه و البته مبتنی بر مبانی صاحب این قلم و پیش بینی هایش فرارسیده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;من همیشه منتظر شنیدن هستم و از بسیار گفتن در رنجم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;درود و بدورد&lt;br /&gt;عمران گاراژیان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-1131006171034854753?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/1131006171034854753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=1131006171034854753&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1131006171034854753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1131006171034854753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/02/blog-post_26.html' title='شاید پارادیمی در نطفه، تا حدودی خودمونی برای دانشجویان بوعلی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5346847492638284345</id><published>2010-02-23T13:42:00.000-08:00</published><updated>2010-02-23T13:48:19.271-08:00</updated><title type='text'>باستان شناسی در بوتۀ آموزش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;مدخل&lt;br /&gt;آموزش باستان شناسی در ایران در نگاه اول و با دیدی عمومی ممکن است ساده به نظر آید، اما با تعمقی مقدماتی اهمیت آن روشن می شود. البته قصد ندارم موضوع را مهم تر از آنچه هست معرفی کنم بلکه می خواهم حق مطلب را ادا کرده باشم. به نظر می رسد اکثر رویکردهای باستان شناسی در دنیای معاصر آن را به مثابه یک نظام (As a discipline) معرفی می کنند. نظامی که در فرایندی تدریجی و دانشگاهی با علوم(اعم از پایه و انسانی) دانش ها (مانند فلسفه، تاریخ و ادبیات) همچنین هنر و هنر شناسی درآمیخته است. در آمیختگی از نوع آنچه اشاره کردم از یک سو و تکثر منابع مطالعاتی، موضوعات و مباحث مطروحه از سوی دیگر بر پیچیدگی آموزش باستان شناسی افزوده است. طولانی بودن برهه های زمانی که باستان شناسی مورد مطالعه قرار می دهد و موضوع آن که انسان و فرهنگ اوست. مسئله را آنقدر پیچیده می کند که ادامه ندهم بهتر است. اما لازم است پایان پاراگراف را جمع کنم: آموزش در باستان شناسی، آموزشِ به زبان در آوردن ماده و به متن در آوردن چیز(Thing) است. مواد و چیزهایی که در اکثر موارد در ساختار و بافتار اصلی تنها و تنها یکبار تجربه می شوند. مواد و چیزهایی که هر کدام سرنوشتی از سرگذارنده تا به دست باستان شناس رسیده اند. ممکن است بارها و بارها توصیف و تفسیر نوشتاری شده باشند یا بصورت روایی شرح و بسط  داشته باشند.&lt;br /&gt;آمیختگی های روشی و نظری آموزش باستان شناسی را مرور کردم. آمیختگی های آن در بافتار جامعه ایران را نیز مرور می کنم. چون نمی خواهم طولانی و کسالت آور شود تنها مدخل گونه، تلنگُر می زنم(خواننده مرور می کند) آموزش باستان شناسی و دولت. آموزش باستان شناسی و هویت فرهنگی. آموزش باستان شناسی و میراث فرهنگی. آموزش باستان شناسی و معیشت، آموزش باستان شناسی و سیاست، آموزش باستان شناسی و حفاری های قاچاق، آموزش باستان شناسی با دیدی تخصصی (آموزش باستان شناسی از حجر تا قجر) آموزش باستان شناسی در عمل، آموزش باستان شناسی نظری. آموزش باستان شناسی و توسعه پایدار. آموزش باستان شناسی و جوانان بی کار. آموزش باستان شناسی و ناسیونالیسم. آموزش باستان شناسی و علوم انسانی. آموزش باستان شناسی و هنرها و دانش های انسانی. آموزش باستان شناسی و جامعه دینی. آموزش باستان شناسی و توسعه منطقه ای. آموزش باستان شناسی و تولید مدرک. آموزش باستان شناسی و فرار مغزها. آموزش باستان شناسی و روش ها.&lt;br /&gt;موضوع:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آموزش باستان شناسی در ایران، دمیدن سُرنا از سرگشادش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;  اول از همه استادانی که در آموزش نظری و عملی من نقش داشته اند عذر می خواهم. البته که منظورم انها نیستند چون انها خودشان در این معرکه گرفتارند.&lt;br /&gt;دوم همه دانشجویانم را و همه دانشجویان باستان شناسی را به آرامش دعوت می کنم و امیدوارم متون من انها را به تحرک عصیان و سرکشی بیش از اندازه در برابر نظام آموزشی موجود نیاندازد.&lt;br /&gt;سوم آنچه می نویسم دلسوزی از سر آن است که نمی خواهم دانشجویانم و نسل های آینده خطاهای من را تکرار کنند.&lt;br /&gt;چهارم " دمیدن سرنا از سرگشادش" مثل است و البته در مثل مناقشه نیست.&lt;br /&gt;پس از این همه حاشیه حال متن(به ادامه بنگرید)&lt;br /&gt;آموزش باستان شناسی و خود باستان شناسی از نظر من چنانکه باره ها نوشته ام آموزش کسب اطلاعات از مواد و ساختارهای فرهنگی است. موضوع این دانش از نظر من ضرورتا مطالعه گذشته نیست؛ بلکه مطالعه انسان و فرهنگ او براساس داده ها مادی و ساختار های فرهنگی است. من بیشتر آن را همسایه انسان شناسی می دانم تا اجاره نشین خانه ای که مالک آن دانش تاریخ است.&lt;br /&gt;با خاطره آغاز می کنم تا فرآیندی را در اموزش باستان شناسی معرفی کنم: ما در مقطع کارشناسی سال های 96تا 73 پس از حدود 6 نیمسال تحصیل باستان شناسی تنها با آموزش باستان شناسی میدانی در دشت قزوین بود که توانستیم با آن ارتبا برقرار کنیم. چرا چنین بود؟ نکند ما یا نظام اموزشی ما مشکلی داشت؟ شاید اما نتیجه نشان می دهد که ما مشکل بنیادی نداشته ایم، فرآیند و پزشکان هم می توانند این موضوع را تایید کنند(بازهم به ادامه بنگرید).&lt;br /&gt;ما مانند امروز با مبانی و پیش از تاریخ شروع می کردیم. با دوره تاریخی ادامه می دادیم و با دروس دروه اسلامی و دروس اختیاری؛ کارشناسی را ختم به خیر می کردیم. شاید هم شر&lt;br /&gt;کجای این فرآیند مشکل داشت و چرا نمی توانستیم با باستان شناسی ارتباط برقرار کنیم. همه با من موافق هستید که داده ها، بافتارها و ساختارهای فرهنگی هرچه از نظر زمانی از ما دور باشند معانی دور از ذهن تری نسبت به زمان معاصر دارند و درکشان برای ما مشکل تر می شود. برعکس هرچه به ما از نظر فرهنگی و زمانی نزدیک تر باشند، لایه های معنایی بیشتری از آنها برای ما شناخته شده است.&lt;br /&gt;حال معما چو حل گشت اسان شود. ما از ابتدای مقطع پایه به پیش از تاریخ و مبانی پرت می شدیم: استادان ارجمندمان نیز همراه ما بودند، اما قبول کنیم که جمع المجهولات را باید به ما اموزش می دادند. داده های توصیفی، اصطلاحات تخصصی، چارچوب های مثل دوره های تاریخی و فرهنگی، رویکرد و روش ها و نگرش ها و .... بدیهی است که نباید می توانسیم با باستان شناسی ارتباط برقرار کنیم. شاید هنوز هم این مشکل برای دانشجویان مقطع پایه یعنی کارشناسی وجود دارد.&lt;br /&gt;راه حلی که به نظر من می رسد این است که ساعت شنی اموزش را برعکس کنیم. یعنی اول دوره های نزدیک به زمان معاصر که ملموس ترند را به دانشجویان اموزش دهیم تا انها بتوانند با باستان شناسی ارتباط برقرار کنند. سپس به دوره های دورتر و قدیم تر بپردارزم. اصطلاحات تخصصی را به میدان اوریم و روش و تئوری ها را اموزش دهیم.&lt;br /&gt;این پیشنهاد حداقل یک آسیب شناسی دارد و آن این است. از انجا که در باستان شناسی ایران دوره اسلامی از نظر روش و رویکرد بسیار ضعیف است و انچه آموزش می دهد بیشتر اطلاعات تاریخی- هنری وداده های متکثر از مسائل گوناگون و بصورت بی ساختاراست بصورتی که اکثرا آن را باستان شناسی نمی دانند. ممکن است موجب شود که پایۀ مقطع پایه بطوری نهاده شود که هرگز نتوانیم باستان شناس تحویل دهیم. بلکه فارغ التحصیلانی داشته باشیم که اگر ما نمی توانستیم تا پایان کارشناسی با باستان شناسی ارتباط برقرار کنیم؛ انها تا پایان عمر نتوانند با باستان شناسی ارتباط برقرار کنند! برای این مسئله و حل آن بهتر است روش های باستان شناسی را فارغ از دوره ها بلکه روش های پایه را وارد باستان شناسی کرده و اموزش دهیم. به عبارتی مانند باستان شناسی مدرن بیش از انکه باستان شناسی را در بافتار دوره های تاریخی و مناطق جغرافیایی آموزش بدهیم؛ در ساختار روش ها  و رویکرد ها اموزش دهیم. از محوریت دادن به داده های توصیفی نیز پرهیز کنیم. انها را دانشجویان خود می توانند از منابع کسب کنند. به زبان ضرب المثل بجای ماهی دادن(مصداق داده های توصیفی) ماهی گرفتن (مصداق روش ها) آموزش دهیم.&lt;br /&gt; نظر خودم: باش تا صبح دولتت بدمد!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;عمران گاراژیان      &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5346847492638284345?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5346847492638284345/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5346847492638284345&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5346847492638284345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5346847492638284345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title='باستان شناسی در بوتۀ آموزش'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6243135627399368074</id><published>2010-02-05T17:56:00.000-08:00</published><updated>2010-02-05T18:15:53.374-08:00</updated><title type='text'>کلاس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;...کلاس خوب، مثالی برای تمثیل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;استاد محترمی که به ما زبان خارجی درس می داد می گفت ساندویج خوب این مشخصه رو داره که هرجاشو گاز بزنی چیز دندون گیری زیر دندونت بیاد. منظورش دقیقا این بود که پراکنش محتوا در متن نان یکسان باشه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همکار محترمی می گفت کلاس خوب اونه که هر بخش کلاس و هر وقت منظور ابتدا انتها یا پس از "خسته نباشید" های مکرر سئوالی پرسیدی دانشجوی حاضر جوابی باشه که پاسخ نصف و نیم قانع کننده ای بده. منظور دقیقا این بود که پراکنش دانشجویان متوسط به بالا در متن کلاس قابل توجه باشه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آنچه تا اینجا اشاره کرده ام تمثیل است: دهان و انسان که صاحب دهان است کلیت تمثیل است. حرکات زبان و دهان در خوردن و حرف زدن و شکل کلی آن مبنای تمثیل است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دانشجویان در کلاس و محتوا در ساندیج ساختاری مفهومی دارند که یکی در بافتار کلاس و دیگری در بافتار نان واژگانی هستند که نه با معنی واژگان بلکه با ساختار و چیدمان مفهومی شان مرا برای رساندن مفهوم به شما یاری می کنند این ها قراین بافتاری هستند و نمی توانیم نتیجه بگیریم که با هم نسبتی واقعی یا همانندی یا ناهمانندی دارند در این بیان از انها برای رساندن مفهوم مد نظر استفاده کرده ام و گرنه گاز زدن و حرف زدن سر کلاس تنها شباهت شکلی دارند و محتوا و دانشجویان به همین صورت این کلیتی مفهومی است که اجزای آن را نمی توان تک تک &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مورد استفاده قرار داد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6243135627399368074?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6243135627399368074/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6243135627399368074&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6243135627399368074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6243135627399368074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/02/blog-post_05.html' title='کلاس'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-843809957721484441</id><published>2010-02-03T12:03:00.000-08:00</published><updated>2010-02-03T12:06:54.621-08:00</updated><title type='text'>زندگی، زندۀ میرا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;زندگی مثل یک روز است:&lt;br /&gt;صبح بخیر کوچلو، خوب بخوابی!&lt;br /&gt;نیمه بیداری عزیزم، پیش از ظهر است، پا نمی شی؟&lt;br /&gt;ظهر به خیر، مشغولی، کار و بارت خوبه؟&lt;br /&gt; مواظب باش خودتو گُم نکنی.&lt;br /&gt;بعد از ظهر بخیر مرد؛ شاید هم شیر زن.&lt;br /&gt;بچه ها خوبن سلام برسان، روی ماهشنو ببوس!&lt;br /&gt;رفتن، داری تنها میشی، همدمو دریاب!&lt;br /&gt;عصر بخیر پیرمرد، (یا مادر) نبینم کسلی!&lt;br /&gt;رفتی، برو که ما هم اُّومدیم.&lt;br /&gt;بدرود، دیدار ...&lt;br /&gt;کیومرث (همان زندۀ میرا)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-843809957721484441?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/843809957721484441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=843809957721484441&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/843809957721484441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/843809957721484441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='زندگی، زندۀ میرا'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2597028336842473168</id><published>2010-01-24T21:47:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T21:58:40.700-08:00</updated><title type='text'>امتحان مبانی فرهنگی باستان شناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نام نامداران  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این درس را در این ترم ارائه می کردم دانشجویانم ترم اولی بودند در این درس باستان شناسی انسان شناسانه بحث می کردم. منابع آن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اضافه بر بحث های کلاس فصل اول از ج. اول کتاب فاگان ترجمه دکتر شاملو و بخش اول از کتاب نظریه علمی در مورد فرهنگ نوشته برونیسلاو مالینوفسکی ترجمه عبد الحمید زرین قلم بود. سئوالات آن را برای اطلاع همکاران و استفاده از راهنمایی هایشان اطلاع رسانی می کنم. بخش اول معمولی اما در بخش دوم دانشجویان می توانستد بطور گروهی با هم تبادل نظر کنند. نمرات خوبی هم گرفتند.در بخش دوم دانشجویان باید با استفاده از مبانی که اموخته اند جواب دهند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سئوالات پایان ترم درس مبانی فرهنگی باستان شناسی&lt;br /&gt;روی ورقه های سفیدی که به شما داده می شود پاسخ دهید&lt;br /&gt;(از سئوالات زیر انتخاب کرده فقط به 14 نمره پاسخ دهید؛ سئوال 10 و یکی از 1یا 2 اجباری است)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;1)      تعریفی از فرهنگ را ارائه نموده و در مورد آن بحث کنید؟2&lt;br /&gt;2)      تعریفی از باستان شناسی را ارائه نموده و در مورد آن بحث کنید؟2&lt;br /&gt;3)      بافتار را تعریف کنید؟ 1  &lt;br /&gt;4)      تفاوت بافتار زنده و بافتار مرده را توضیح دهید؟ 1&lt;br /&gt;5)      بافتار در شرایط معمول و غیر معمول را با مثال هایی شرح دهید؟1 &lt;br /&gt;6)      بازیگری و تماشاگری را شرح دهید؟1&lt;br /&gt;7)      با مثالی انطباق زیستی را شرح دهید؟1&lt;br /&gt;8)      با مثالی انطباق فرهنگی را شرح دهید؟1&lt;br /&gt;9)      انواع مقیاس در پژوهش های باستان شناسی را معرفی کرده در مورد هر کدام دو جمله شرح دهید؟1&lt;br /&gt;10)   منابع مطالعه فرهنگ انسان را شرح داده بر هرکدام مثالی بیاورید؟ 3&lt;br /&gt;11)   تصور کنید با دانشجویی از رشته ای دیگر در مورد باستان شناسی بحث می کنید و او سئوال ها و مسائل زیر را طرح می کند. پاسخ هایی بدهید که موضوع را بفهمد.&lt;br /&gt;الف) باستان شناسی فقط مربوط به گذشته است و شما مرده ریگ گذشته گان را زیر رو می کنید؟1&lt;br /&gt;ب) باستان شناسی چه ربطی به انسان شناسی دارد شما خود را به آن وصل کرده اید که اعتبار برای خود کسب کنید؟1&lt;br /&gt;پ) رشته شما غیر کاربردی است؟1&lt;br /&gt;ت) رشته شما اصول و مبنای خاصی ندارد سلیقه ای کار می کنید؟1&lt;br /&gt;ث) بگو "تاریخ" خودت را خلاص کن؟1&lt;br /&gt;ج) مردم چه می گویند، خودت را چکاره معرفی می کنی "مهندس قبر کنی"؟!1&lt;br /&gt;ح) واقعیت کدام است تپه زباله دانی ها کجا و نیاکان آریایی ما کجا! من به کیومرث همان "زندۀ میرا" و مشی و مشیانه علاقه دارم، انها افتخار من هستند ایرانیان باستان؟(درباره حرف های دوستتان بحث کنید)1&lt;br /&gt;چ) فرهنگ یعنی "ادب" تمام شد. حال چند تا کاسه کوزه را برای من فرهنگ معرفی می کنی! گذشته مرده تمام شده رفته وقت خودت را هدر می دهی؟1&lt;br /&gt;خ) "مالینوفسکی" کیلویی چند فقط اسمشو حفظ کردی می زنی تو سر من؟1&lt;br /&gt;د) "برایان فاگان" کیه بابا؟ 1&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;امتحان وقتش تمام شد اما بحث با دوست همچنان ادامه دارد...&lt;br /&gt;ورقه را یادگاری ببرید!&lt;br /&gt;پیروز و پایدار باشید!&lt;br /&gt;ع.گ. 3/11/1388 بوعلی سینا دانشکده هنر و معماری &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2597028336842473168?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2597028336842473168/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2597028336842473168&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2597028336842473168'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2597028336842473168'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='امتحان مبانی فرهنگی باستان شناسی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6182443116478425233</id><published>2009-12-26T20:29:00.000-08:00</published><updated>2009-12-30T08:13:04.464-08:00</updated><title type='text'>ما و عاشورا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بی ساختار ترین فرامدرن ها که مرگ را به سُخره می گیرند و زمان و تصور خطی از آن را بازیچه می کنند؛ در نظر آورید. اگر چنین کنید، پیچدگی انسان را دریافته اید؛ و گام اول را برداشته ایم. خوب پا پیش بگذارید، نهراسید! چیزی نمی شود. دیالکتیک گذشته و زمان حاضر و فرآیند اجتماعی بودن گذشته را آنچنان که هادر (Hodder) شرح می دهد با هم مرور کنیم: فردا صبح، صبحی مانند همه صبح هاست؛ اما عاشورا بودن آن را از یاد نبرید. جلو آیینه که رفتید فکر کنید حافظۀ شما(به قول کامپیوترها) بالا نمی آورد. خوب ساده است حتی خودتان را نخواهید شناخت. حال که خود را می شناسید برچه مبنایی است؟ بازهم ساده است. براساس اطلاعاتی از گذشته که در حافظه دارید. پس ما زمان حال و خودمان را در زمان حال براساس اطلاعاتی که از گذشته ذخیره کرده ایم، می شناسیم. (گو اینکه جامعه ما نیز چنین است) زمان حال را نخواهیم توانست شناخت اگر اطلاعات گذشته را ذخیره نکرده باشیم. نتیجه بازهم ساده است: شناخت زمان حال ما، با واسطۀ اطلاعات ذخیره شده از گذشته است و گذشته با فرآیند اجتماعی بودن ما در زمان حال موجودیت و موضوعیت می یابد. این می شود دیالکتیک گذشته و زمان حال و اینکه آن فرآیندی اجتماعی است و آن دو از هم گسسته نیستند بلکه کاملا وجودشان به هم پیوسته است.(براساس بخشی از مقاله Hodder,199130to32).&lt;br /&gt;حال می خواهم مثل بعضی فیلم های فرامدرن، مرگ (از نوع با شرافت یعنی شهادت) و زمان را به کناری بگذاریم. در تصور که می توانیم مکر نه؟! و فرآیند اجتماعی که شرح دادم را به میدان آورید. فرآیند اجتماعی عاشورا را مثال آن بدانید. هرسال ما با زنده بودن و فعالیت اجتماعی مان به آن حیاتی دوباره می بخشیم و آن را وجودی نو می دهیم. حیات دارد و تا در میان انسان هایی مثل ما این سنت زنده است، این فرآیند اجتماعی تکرار و باز موجود می شود.&lt;br /&gt;بازهم در تصورتان سیرکنید بازیگر اصلی صحنه کربلا یعنی امام حسین (ع) را در نظر آورید که امروز در مراسم پس از هزاره خودش شرکت کرده است. تماشاگری می نمایید. هیچ فکر کرده اید چه نظری در مورد جامعه ما خواهد داشت؟ اگر بخواهد بازیگری کند، کدام طرفی خواهد بود؟ چه پاسخی می دهید؟ اگر منفعتی دارید به کناری بگذارید، بیاید صادق باشیم؟&lt;br /&gt;راستی را، ما (والبته حافظه جمعی جامعه مان )هستیم که همه چیزی را از گذشته در حافظه خودمان نگه می داریم و در فرآیندی اجتماعی آن را دوباره وجود می بخشیم. تصور نکنید گذشته بی اهمیت است. به نظرم آن حدود نصف فعلیت و فرآیند اجتماعی معاصر ما را می سازد. بیاید خود و گذشته را به همین ترتیب با فعلیت اجتماعی مان پیوند داده و فعال عمل کنیم. یادتان نرود تا ما فعالیت نکنیم گذشته هیچ است، یعنی آن نصف با تلاش ما برای شناخت، در زمان حال، وجود می یابد.&lt;br /&gt;پس جمله آخر این است(بجای نتیجه) زنده و پاینده و وجود بخشنده باشید؛ که بی شما هیچ موجودی در زمان حال وجود و فعلیت نمی یابد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;عمران گاراژیان، براساس آموخته ای از کلاس درس مبانی فرهنگی باستان شناسی (تقدیم به دانشجویان همان کلاس). &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6182443116478425233?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6182443116478425233/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6182443116478425233&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6182443116478425233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6182443116478425233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/12/blog-post_26.html' title='ما و عاشورا'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-1562725954279303964</id><published>2009-12-21T10:28:00.000-08:00</published><updated>2009-12-21T10:39:52.074-08:00</updated><title type='text'>تنهایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.&lt;br /&gt;وقتی که کفدارها از مُردار عمرم بهره بر می گیرند،&lt;br /&gt;وقتی که بافتار خونآشام چون زالویی مرا می مکند!&lt;br /&gt;وقتی که روبه هان مکار، تا اتمام کار، منتظر کفدارها هستند.&lt;br /&gt;تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.&lt;br /&gt;وقتی که در غروب ابری و مه آلود،&lt;br /&gt;همه چیزی حتی بودن در ابهام فرو می رود.&lt;br /&gt;وقتی که زالوهای نفت خور سرزمین مرا می مکند!&lt;br /&gt;و صنعت سر دیگر زالوها، ابر و مِه و تاریکی تولید می کند.&lt;br /&gt;وقتی که گونه ای از میان گونه ها؛ گوناگون می شود،&lt;br /&gt;سیطره می افکند به بردگی بر، می کشد.&lt;br /&gt;تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.&lt;br /&gt;وقتی که پول نفت، سیاه پلشت زفت،&lt;br /&gt;از فراز هرم قدرت، آلوده می کند.&lt;br /&gt;وقتی که پول نفت، انسانیت بی جنبه گان را&lt;br /&gt;به حیوانیت، درنده خویی،ک ... منتهی می کند.&lt;br /&gt;وقتی که دین، این پاک متین، ریشه در انسانیت و تمکین،&lt;br /&gt;دستمایه می شود، با قدرت همسایه می شود، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.&lt;br /&gt;در روح و جسم، در جان و تن، در بافتار میهن،&lt;br /&gt;در جهان پر پیچ و خم، در آسمان، در زمین،&lt;br /&gt;همزمان و در زمان.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم؛ همین ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مهران مهرانگیز&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-1562725954279303964?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/1562725954279303964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=1562725954279303964&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1562725954279303964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1562725954279303964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/12/blog-post_1176.html' title='تنهایی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6681060423685022717</id><published>2009-12-21T10:25:00.000-08:00</published><updated>2009-12-21T10:28:02.797-08:00</updated><title type='text'>کتیبه داریوش (بخش دوم) چند سئوال؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;  &lt;span style="color:#663333;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;دوباره از اول کتیبه و از نسب آغاز می کنم. من داریوش شاه پسر ویشتاسب..... ویشتاسب پدر من است، ارشامه پدر ویشتاسب، اریامنه پدرارشامه، چیش پیش پدر اریامنه، هخامنش پدر چیش پیش (است).... آنها هشت تن هستند از دودمانم که شاه هستند من نهمین .... (اکبرزاده 1388ص45).&lt;br /&gt;اینجا نامی از کمبوجیه و کورش نمی برد اما در ادامه در بند(10) چنین امده بود کمبوجیه، پسر کورش، شاه پارس، شاه شاهان، او از دودمانم بود(پیشین ص 46).&lt;br /&gt;اینجا یک سئوال مطرح می شود چگونه کورش از دودمان داریوش است؟ آنجا که دودمانش را در ابتدا شرح می داد نامی از او نبرده است؟ می دانم که گروهی از پژوهشگران این دو را پسر عمو دانسته اند و هرودت و کتیبه ها را توجیه کرده اند. اما اگر پسر عمو باشند باید در نسلی پیشین به هم برسند و نیا مشترک شود. چنین نشده پس انچه شرح داده شده توجیهی غیر قابل قبول بیش نیست! یادتان نرود من متخصص این برهه نیستم.&lt;br /&gt; همچنین در شرح این دودمان سنت پارسی رعایت نشده است یعنی همان سنتی که هنوز هم رایج است: نام پدر پس از فوت او بر روی فرزند نهاده می شود. به شرحی که کورش می دهد نگاه کنید: من کورش هستم شاه جهان....پسر ک- امبو- زی- یه(کمبوجیه یکم) پسر کورش شاه بزرگ، شاه انشان از دودمانی که همواره شاه بوده اند(شریعت زاده 1388 ص 19) در اینجا سنت پارسی رعایت شده اسم ها یک نسل در میان تکرار می شوند.&lt;br /&gt;در ادامه داریوش به شرح داستان بردیا و گوماتای مغ می پردازد واینکه دروغ در دهیو ( ایالت ها) رواج پیدا کرده است. گوماتای مغ شهریاری را ربوده و خود را بردیا معرفی کرده است و کسی را یارای دم برکشیدن نبوده است؛ و داریوش که ظهور کرده و شهریاری را باز پس گرفته است. ادامه کتیبه به بازسازی پرستشگاه های ویران شده بوسیله گوماتای اشاره کرده که سئوال برانگیز است به شرحی که خواهم داد:&lt;br /&gt;در بخش پیشین به حضور دو گروه در ساختار قدرت دوره هخامنشی اشاره کردم. سیاسیون و دینیون و داریوش و گوماتا را به ترتیب نماد آن دو دانستم. تناقض آنجا پدید می آید که حاکم سیاسی دم از ویران کردن پرستشگاه ها، بوسیله کسی می زند که نامش در جرگۀ دینیون است؟! توجیه های بسیاری می توان آورد مثل آنکه گفته اند دو رویکرد دینی(زرتشتی گری و زوروان ایسم) یا حتی چند رویکرد دینی وجود داشته که با هم متفاوت و برای بدست آوردن اریکۀ قدرت در کشاکش بوده اند. چون ابزار ارزیابی و کنترل چنین برداشت ها را ندارم به انها نمی پردازم.&lt;br /&gt;چند پیش فرض: داریوش و کورش هرکدام از یکی از خاندان های حاکم و اقوام زمان هخامنشی بوده اند. مثلا کورش اصل و نسبی ایلامی دارد و داریوش پارسی است، منظور از اقوام وارد شده به منطقه است. اما چرا در کتیبه داریوش تلاش می کند خود را به شاهان پیشین وصل کند.&lt;br /&gt;مثل اینکه موروثی بودن حاکمیت در ابرامپراطوری هخامنشی پذیرفته شده بوده به همین سبب هرکه شاه می شده نیاکان خود را شاه برمی شمرده تا وضع موجود را توجیه کند. در حکومت دینی هخامنشی چنانکه در چند کتیبه نیز اشاره شده دروغ افت دانسته شده است. داریوش نیز در چند مورد به این مسئله اشاره دارد. سئوال: از کجا معلوم که خود داریوش نیز دروغ نمی گوید و دبیرانش دروغ ننوشته اند! در بخش پیشین اشاره کردم که او در 69 مورد از حمایت های اورمزد برای غلبه و پیروزی یاد کرده برمبنایی امروزی آیا نمی توان همه 69 مورد را دروغ داریوش قلمداد کرد. او هرچه می خواسته انجام می داده و در نهایت به اورمزد منسوب می کرده است.&lt;br /&gt;حکومت هخامنشی، حکومتی دینی است قبلا آن را نشان دادم. افت این نوع حکومت که ابرامپراطوری هخامنشی در گسترۀ ایران فرهنگی بزرگترین آنها است؛ دروغ است. چرا؟ ساده است چون این نوع حکومت(و در آن دوره) برای واقعیت ها مبنای واقعی قائل نیست و امیال خود را با دین توجیه می کند. مبنایی واقعی برای نشان دادن دروغ چه کوچک چه بزرگ در ساختار انتزاعی باقی نمی ماند. در نتیجه داریوش چنانکه شرح داده همه گونه جنایتی انجام می دهد و در نهایت در کتیبه می نویسد که اورمزد او را پشتیبانی کرده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تا فرصتی دیگر   &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6681060423685022717?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6681060423685022717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6681060423685022717&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6681060423685022717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6681060423685022717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html' title='کتیبه داریوش (بخش دوم) چند سئوال؟'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4776334136833697380</id><published>2009-12-05T21:49:00.000-08:00</published><updated>2009-12-05T21:59:47.333-08:00</updated><title type='text'>تقدیم به دانشجویان باستان شناسی برای فعالیت منظم در همایش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بنام خدا&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;کتیبه داریوش (بخش نخست)&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به عنوان باستان شناسی با تخصص پیش از تاریخ، کتیبه داریوش را خواندم. همانکه بر سینه کوه بیستون است. همانکه به سه زبان روز آن زمان نوشته شده: فارسی باستان، عیلامی هخامنشی و آکدی(اکبر زاده 1388،ص9). زبان اصلی آن کتیبه را نمی دانم. به زبان امروزی ترجمه شده بود، من آن ترجمه را خواندم. منظورم اینکه با طناب مترجم به چاه رفتم و مسئولیت ترجمه البته با مترجم است نه با اینجانب.&lt;br /&gt;وقتی ترجمه کتیبه را می خواندم به یاد "کهریزک" و "فرودگاه امام خمینی" افتادم. کهریزک ناحیه ای در جنوب تهران است که در ماه های اخیر به سبب وجود بازداشتگاهی در آنجا مشهور شده است. من البته درباره امروز و مسائل جاری امروزی بحث نمی کنم، بحث من در مورد باستان شناسی است. باستان شناسی کتیبه داریوش بر کوه بیستون. چرا به یاد کهریزک و فرودگاه افتادم؟ در منابع باستان شناسی کهریزک نام اثری باستانی است که بوسیله سیف ا... کامبخش فرد کاوش شد و در آنجا نامبرده کوره های تولید سفال خاکستری را معرفی کرد(نک به تهران سه هزار و دویست ساله نوشته کامبخش فرد). منظورم از فرودگاه امام خمینی مرقد آن بزرگوار که بین کهریزک و بهشت زهرا واقع شده البته که نیست. منظورم اثر باستانی دیگری است که در محدوده فرودگاه بین المللی امام خمینی هنگام ساخت آن فرودگاه به آن برخورد شد و بوسیله همکار ارجمند جناب آقای جعفر مهرکیان کاوش شد. او نیز در آن اثر که گاهی "معمورین" نیز معرفی می شد و خود نامبرده هم گویا قبلا جعفرتال بلاغی خوانده می شده است، آثاری از سفال های خاکستری در جنوب تهران معرفی کرد. اگر از یاد نبرده باشم سال های دهه 1370 ه.ش. که ما به بازدید کاوش در فرودگاه امام خمینی می رفتیم. او این اثر را بسیار مهم معرفی می کرد نه به آن سبب که در آن موقعیت واقع شده، بلکه به آن سبب که آثار استقرار دارندگان سفال های خاکستری در آن شناسایی شده بود. فرهنگی که اصولا آثارش در فلات ایران از گورستان ها بدست می آید و به تازه واردهایی نسبت داده می شود که پیشنه هخامنشیان هستند؟ حال می توانید مطمئن باشد که قصد وارد کردن بحث های امروزی به باستان شناسی را ندارم. آنچه از فرودگاه امام خمینی و کهریزک ذکر کردم آثاری است که معرف پیشینه هخامنشیان در حاشیه پایتخت معاصر ایران است.&lt;br /&gt;یادآوری تئوریک: مدعیان باستان شناسی فرامدرن، ادعای مطالعه و پژوهش در مورد فرآیندهای فرهنگی بلند مدت را دارند. فرآیند هایی که با دید "فرازمانی" اضافه بر دید "درزمانی" به مطالعه خصوصیات فرهنگ ها می پردازند. فرآیند هایی که خصوصیات و صفات و ویژیگی های فرهنگ ها را فارغ از زمان و حتی مکان به بحث می گذارند. فرآیند هایی که انسان ها و فرهنگ شان را از آن نظر که انسان هستند در نظر می گیرند نه از آن نظر که "احمد" "محمود" یا "داریوش" و "خشایار" و "علی" یا "نقی" هستند.&lt;br /&gt;کتیبه داریوش و مفاهیم آن که از طریق ترجمه آن به مفاهمیش دست یافتم، آنقدر تکان دهنده بود که هرچه تلاش کردم برآن فرد و کردارش مباهات کنم، نشد که نشد. اگر او و کاتبانش(دبیرانش) راست و درست نوشته باشد و آنچه نوشته انجام داده باشد، "مرا شرم باد که براو بنازم". همچنین مرا شرم باد که بر پیشنیان او یعنی کهریزک و فردوگاه امام خمینی ببالم. مرا نیز شرم باد که با دیدی انسانی و با رویکردِ مطالعه فرآیندهای فرهنگی بلند مدت بر پسینیان او مباهات کنم. اما مرا افتخاری خواهد بود اگر وجهی از فرهنگ را با دیدی فرازمانی و انسانی رونمایی کنم. چه آن فرهنگ در ایران زمین باشد چه در اروپا، افریقا، امریکا یا آلاسکا.&lt;br /&gt;بررسی کتیبه داریوش&lt;br /&gt;در بندهای ابتدای کتیبه، داریوش اجداد خود را معرفی می کند و سپس چنین می گوید: "بدین بهانه است که ما خود را از تخمه هخامنشی می دانیم"(اکبرزاده 1388ص45) در ادامه او خود را نُهمین از دودمانی پیوسته معرفی می کند که همگی شاه بوده اند و بند بعدی چنین است: "با خواست اورمزد است که من شاه هستم اورمزد مرا شاهی ارزانی فرمود" (پیشین همان صفحه). او همین مضمون را در طول کتیبه 69بارتکرار کرده است(تاکید و تکرار مثل شانتاژ رسانه ها)! از همین بند و تکرارش می توان حکومت او را حکومتی دینی دانست. یا لااقل چنین وانمود می کند و در کتیبه نوشته است.&lt;br /&gt;در بند بعدی او سرزمین هایی را که برآنها فرامانروایی می کند، نامبرده، بروی هم 23 دهیو(ایالت) در هر بند برخواست اورمزد تاکید می کند. سپس کتیبه در چند بند ماجرای بردیا برادر کمبوجیه و گوماتای مُع را روایت می کند و از گسترده شدن دروغ در دهیو{ها} (ایالت ها) شرح می دهد. ماجرای مرگ طبیعی کمبوجیه را شرح کرده و اینکه گوماتای مُغ شهریاری را از او ستانده ... ( پیشین صص47- 46).&lt;br /&gt;در روایت داستان گوماتا و بردیا و با دیدی پیش از تاریخی بدیهی است که به سادگی نمی توان همه آن روایت را واقعی دانست. داده های مادی نیز نیز در اختیار نیست و اگر هم هست تخصص این نویسنده نیست. اما شواهد و قراین متن و استدلال برآن ممکن است. لقب گوماتا نشان از جایگاه دینی او در جامعه هخامنشی دارد. کمبوجیه شاه یا حاکم سیاسی است. کشاکش بین این دو منجر به غلبه گوماتا یعنی دینیون برسیاسیون در روایتی می شود که قبل از داریوش روی داده است. داریوش در بافتاری که شرح داده و ما برآن شرحی اضافه کردیم؛ گوماتا را غاصب شهریاری معرفی کرده و خود را ناجی ایران و پس گیرندۀ جایگاه شهریاری معرفی می کند. چنین است که کشاکش او با دارندۀ جایگاه دینی در جامعه هخامنشی(برسر شهریاری) او را مجبور می کند که هرآنچه بدست آورده را به پشتیبانی اورمزد نسبت دهد. " هیچ کس را جسارت اقدام در برابر کئومات مُغ نبود... تا اینکه من رسیدم. آنگاه من بس از اورمزد یاری خواستم (و) اورمزد مرا یاری داد"(پیشین ص48).&lt;br /&gt;تا اینجا چند نکته: اول آنکه حکومت داریوش حکومتی دینی است. ارجاع مکرر به اورمزد و پشتیبانی از داریوش مقدمه این نتیجه است. دوم اینکه جامعه ایران در زمان داریوش نیز جامعه ای دینی است چراکه در جامعه ای که مُغ به شهریاری می رسد و شاه به عنوان حاکم سیاسی مجبور می شود همه اعمال خود را به پشتیبانی اورمزد نسبت دهد لااقل در رده حاکمان و حاکمیت که اطلاعات تاریخی از آن در اختیار است جامعه ای دینی قلمداد می شود. اگر غیر این باشد باید در عاملیت و نخبگی گوماتا و داریوش هردو شک کرد.&lt;/span&gt; امید است ادامه یابد ان شاء... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4776334136833697380?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4776334136833697380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4776334136833697380&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4776334136833697380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4776334136833697380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/12/blog-post_05.html' title='تقدیم به دانشجویان باستان شناسی برای فعالیت منظم در همایش'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2831074310801151415</id><published>2009-12-03T21:38:00.000-08:00</published><updated>2009-12-03T21:40:18.012-08:00</updated><title type='text'>باستان شناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است!&lt;br /&gt;این مصرع از حافظ شیرازی است و به نظرم مصداق بارز آن، باستان شناسی ایران است. چرای این مهم را تاریخچه ای شرح می دهم؛ اما اگر فرآیندی بنگرید، حتما می پرسید باستان شناسی ایران در کدام دوره و تحت تاثیر چه عواملی مد نظر من است. دید من کلی است و تلاش می کنم آن(باستان شناسی) را به عنوان پدیده ای ناهمگن با بافتارش یعنی جامعه ایران شرح دهم. پدیده ای که ارتباط وثیق با بافتارش برقرار نکرده و نمی کند، تاثیر گذار نیست و برعکس به شدت تحت تاثیر شرایط بافتارش قرار می گرفته است.&lt;br /&gt;دوره قاجارها را در نظر آورید. کشف آثار باستانی و عتیقه جویی بوسیله، عاملان مجموعه داران و موزه های اروپایی و پس از غارت سرزمین خودشان در خاورمیانه انجام می شود. در جامعه ایران در ابتدا شناختی از این پدیده وجود ندارد. فعالیت این طیف موجب شکل گیری ذهنیتی در جامعه ایران می شود، که هنوز مبنای شناخت آنها از باستان شناسی است. برای مثال می توانید در جامعه حتی دانشگاهی ایران خود را معرفی کنید. عباراتی خواهید شنید که یادآور دوره قاجار خواهد بود. سئوال بنیادی که به ذهن می رسد این است که در طول 150 سال گذشته، ما باستان شناسان سازمان های عریض و طویل دولتی در این زمینه چه می کرده اند. جواب به نظر اینجانب ساده است. ابتدا معیشت عده معدودی خارجی را تامین می کرده اند مانند گدار و ... و حالا وسیله ای برای تامین معاش عده ای دیگر در زمان دیگری. این دید البته حداقلی است، اما امیدوارم آن را جزم اندیشانه تفسیر نکنید. ساختار معیشت زده جامعه ایران چنان بر همه اجزا و ارکان آن سایه افکنده که از عاملان و فاعلان گرفته تا تا ساختارهای اجتماعی – فرهنگی و اجتماعی همه و همه را تحت تاثیر قرار داده است. آنچه در این میان پایمال شده معدود علاقه موجود در علاقه مندانی است که با انگیزه وارد باستان شناسی یا هر رشته و تخصص دیگری می شوند. این اقلیت تحت تاثیر اکثریت معیشت زده و معاش جو قرار گرفته اند. تلاش ها راه بجایی نمی برد. اگر می برد، شرایط اینی نبود که هست. اگر اکنون به جاه طلبی و ... نیز بپردازم تماماً نگاهی از پایینی و افقی را ادامه داده ام. اما چنین نمی کنم. در گام بعد به عاملان می پردازم.&lt;br /&gt;عاملان را در فرآیند و تحت تاثیر عوامل و خاصه بطور عمومی بافتار جامعه ایران بررسی می کنم. چند الگوی کلی برای عاملان متکثر پیشنهاد کردنی است: 1)آنها از ابتدای ورود به باستان شناسی، شناختی از آن نداشته اند. بطور تدریجی شناختی از آن کسب نموده اند. در همیجا لازم است تاثیر کم و کیف این شناخت و حصول آن را بررسی کنیم. منظورم دقیقا این است که آموزش باستان شناسی را در فرآیندی بررسی می کنم:&lt;br /&gt;در دوره قاجار آموزش رسمی باستان شناسی در ایران وجود نداشته، اما این به آن معنی نیست که عده ای در ارتباط با عتیقه جویان قرار نمی گرفته و یا آموزش های غیر رسمی نمی دیده اند. کاشکی کسی از نسل پیش در این خصوص یاری کند. مثلا حداقل خاطراتی بگوید که چه کسانی عتیقه جویان را همراهی می کرده اند. آیا از میان آنها علاقه مندی به باستان شناسی ظهور کرده است؛ یا همه دلال مسلک و معیشت باز بوده اند. درست بودن چنین گزاره ای بعید است! حداقل کسی پیدا شود از نخستین ها در باستان شناسی ایران پرده هایی، رونمایی کند. مثلا اگر سیدمحمود موسوی با قلم شیوایش که چون ساز می نوازد، به عرصه درآید، حتما گفتنی هایی خواهد داشت. گفتنی هایی شیرین و شفاف.&lt;br /&gt;در زمان پهلوی اول آموزش رسمی باستان شناسی وجود نداشته اما مصوبات مجلس در دوره های مختلف نشان می دهد که اطلاعات ریشه داری در جامعه ایران و در پی غارت دوره قاجارها وجود داشته. در شرح مسئله همین بس که اکثر قوانینی که اکنون هنوز مرجع هستند، مربوط به این دوره است. قانون عتیقات را مثال می آورم. گرچه قصد ارائه اطلاعات ندارم و چنین اطلاعاتی را فی البداهه در اختیار هم ندارم اما می توانم تصور کنم که در دوره پهلوی اول باید موضوع باستان شناسی با رویکرد هویت جویانه و باستان شناسی پادو تاریخ رواج نسبی داشته باشد.&lt;br /&gt;در زمان پهلوی دوم آموزش دانشگاهی در ایران که قبلا پی افکنده شده بود(بین 1310 تا 1320 ه.ش.) توسعه یافت و دانشگاه تهران ساخته شد. تحت تاثیر فرآیندی منطقه ای که خاور میانه مورد توجه عتیقه جویان و جهانگردان و مکتشفین قرار گرفته بود و طبق روال دوره قاجار درخواست های دولتی برای فعالیت های باستان شناسی وجود داشت. به نظرم باستان شناسی در ایران مانند نوازد زودرس و هفت ماهه ای بدنیا امد. نوزادی که والدینش یعنی جامعه ایران امادگی پذیرش او را نداشتند. آموزش باستان شناسی در دوره های اولیه به نظر می رسد تحت تاثیر تقاضای دولتی برای ناظران دولتی بر فعالیت های رسمی خارجیان وجود داشته است. این فرآیند همچنان ادامه دارد و بسیار دردناک است که هنوز هم پروژه هایی تعریف می شود که مسائل آن و عاملان آن وارداتی هستند. البته جامعه جهانی با شعارهای دهکده جهانی در زمان معاصر گسترش روابط و ... بدیهی است با برهه ای که در باره آن بحث می کنم قابل قیاس نیست. اما یک الگو پیشنهاد کردنی است. نبود تامل و رویکردهای نظری بنیادی، نیاز سنجی جامعه ایران، دولتی و از بالایی بودن باستان شناسی ایران. اصلا مطرح نبودن آن در تعاملات فرهنگی، حتی هویت فرهنگی جامعه ایران فرآیندی است که نهادینه شده و ادامه دارد. هیچ از خود پرسیده ایم تا کی قرار است این فرآیند کورکورانه را ادامه دهیم؟ تاکی می خواهیم زیر لوای دولتی ها و رویکردهای غیر تخصصی افراد سیاسی قرار داشته باشیم؟ اصلا سئوال این است مگر راه حل دیگری هست؟&lt;br /&gt;(غُرغُر شعاری)آموزش باستان شناسی در ایران نیازمند بومی شدن، بروز شدن، بیدار شدن از خواب یکصد ساله، نیارمند بنیان های نظری جوشیده از جامعه ایرانی، در چارچوب روشیِ باستان شناسی جهانی است. نیازمند همگرایی غیر معیشت گرایان و طیفی همگرا بدور از انحصارگرایی هاست. نیازمند آسیب شناسی همراه با مطالعه فرآیند فسیل شدن آن است. نیازمند نهاد سازی، معیارمندی و طبقه بندی است. نیازمند روشنایی است نه تولید تاریکی برای خودنمایی زیر نور شمع برای بینندگان کور وکر. نیازمند دانش شدن است نه نیازمند عارفانه شدن و تولید گزاره های شخصی. نیازمند تولید مسئله است، مسائل کلان ملی، نه خُرداندیشی و خرده خوری و خرده گیری توائم. نیازمند سعه صدر است نه نیازمند بی ظرفیتی. نیازمند تبادل نظر افراد هم سطح است نه نیازمند مانور در کلاس هایی آموزشی و برای دانشجویانی که حتی سئوالشان برتابیده نمی شود. نیازمند همگرایی نسل ها است نه نیازمند کشاکش بین نسلی. نیازمند طیفی از دانشجویان علاقه مند است نه نیازمند گروهی معیشت اندیش که همه دغدغه شان شغل است که این البته نیازی مبرم است؛ اما چون که صد آمد نود هم پیش ماست. حال که صفر هم پیش ما نیست.&lt;br /&gt;2) عاملانی که وارد باستان شناسی می شوند از همان ابتدا با رویکرد معیشت گرایانه وارد می شوند چون این وجه را مساعد نمی یابند به نامیدی در می افتدند.&lt;br /&gt;3) عاملانی که وارد باستان شناسی می شوند براساس اطلاعات غیر واقعی جامعه ایران وارد می شوند و در نهایت نمی تاونند خود را با شرای تطابق دهند.&lt;br /&gt;4) مشکل از عاملان یعنی دانشجویان نیست مشکل از ساختار سرگردان و بی جهت در عین حال کلی باستان شناسی است که دانشجویان را سرگردان می کند. معیشت زدگان حداقل گرا فقط به رفع نیازهای خود می اندیشند نه به مسائل بنیادی.&lt;br /&gt;5) ساختار امتحاناتی مانند کنکور ورودی مقاطع گوناگون آنقدر با رویکردهای آموزش باستان شناسی تفاوت دارد که افراد متناسب برای باستان شناسی وارد آن نمی شوند یا حداقل چنین افرادی اکثریت ندارند.&lt;br /&gt;و در نوشته دیگری راه حل های پیشنهادی را بررسی می کنم.&lt;br /&gt;عمران گاراژیان&lt;/span&gt;         &lt;br /&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2831074310801151415?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2831074310801151415/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2831074310801151415&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2831074310801151415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2831074310801151415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='باستان شناسی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6035425384262888521</id><published>2009-11-14T08:48:00.000-08:00</published><updated>2009-11-14T09:00:00.758-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;نمودی دیگر از فروپاشی فرهنگی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اخیرا شرایطی پیش آمد تا درباره ادب و نزاکت و رو به انحطاط رفتن آن در جامعه ایران تامل کنم. هیچ فکر کرده اید طی چند سال گذشته از نظر رعایت ادب و نزاکت چند رتبه افت کرده ایم؟ با اینکه فرهنگ عامه و ادب نزاکت در اصل ربطی به دولت ندارد اما درتعجب هستم چرا این اتفاق افتاده. البته به نظر می رسد موضوع ساده است. هنگامیکه معیارها از میان برخیزد. فشار ها بر همه اقشار تحمیل شود. انتساب های از بالایی رواج پیدا کند و انسان ها بی صلاحیت مرجع امور شوند. مشی خود را در جامعه رواج می دهند. کجا مشاهده شده بود که دختران و زنان در خیابان مورد هتک حرمت قرار گیرند. من واقعا به تامل وادشته شده ام که چه می شود که با عوض شدن یک دولت اینقدر ساختار های فرهنگی دگرگون شود. فروپاشی فرهنگی که گفته بودم در حال فراگیر شدن است. نمود یافته است. بیایید با رعایت ادب و نزاکت و حرمت بزرگترها وجهی از فروپاشی فرهنگی را جلوگیری کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به امید رعایت ادب و نزاکت و حرمت یکدیگر اصلا حرمت انسان ها چه بزرگتر و چه کوچک تر&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6035425384262888521?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6035425384262888521/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6035425384262888521&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6035425384262888521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6035425384262888521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4954508353103882212</id><published>2009-10-29T20:25:00.000-07:00</published><updated>2009-10-29T20:53:39.260-07:00</updated><title type='text'>همایش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چاه کن خودش تو چاه است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در چند همایش گذشته مانند رامسر که به عصر مفرغ مشهور شد همایش بندرعباس که هردو با همایش امکان ها و آموزش باستان شناسی از نظر مقیاس تفاوت داشتند شاید نخستین اخبار داخلی همایش ازتارنمای(  وبلاگ) من منتشر می شد اما در همایش اخیر که اینجانب یکی از صحنه گردانان آن بودم، چاه کن خودش تو چاه بود حالا گزارش می دهم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از نظر موقعیت مانند همایش های پیشین گزارش می دهم به عنوان فردی از داخل همایش شاید با اطلاعات اجرایی بیشتر. دبیر اجرایی به همکاران وبلاگ خوان گزارش می دهد. دبیراجرایی که از ابتدا پیشنهاد همایش را آورده بود. با همکاری همکاران در گروه بوعلی و به همت انها تصویب شد و ... تا به اجرا درآمد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این همایش بر محور آموزش متکی بود و تحول آن را مد نظر داشت. فرآیند پیگیری موضوعات آن با همایش های مرسوم متفاوت طراحی شده بود چون بحثی آموزشی را در دانشگاه پیگیری می کرد در عین حال ساختاری اجرایی و اداری داشت چون مصوبات باید بطور مصوبه مکتوب می شدند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از ابتدا طی جلسات کارشناسی واحد های مقطع کارشناسی بررسی و به اطلاع گروه های آموزشی در سراسر کشور رسیده بود. این اطلاع رسانی بنام یک یک اعضای محترم هیئت علمی بود. بعضی گروه های آموزشی خود گروه ها به عنوان شخصیتی حقوقی از ابتدا در مقابل همایش موضع گیری کرده بودند. برای مثال یکی از گزوه های آموزشی که خود را قطب هم می داند با تماس های مکرر دبیرخانه حتی حاضر نشده بود اطلاعیه های فراخوان را در تابلوهای گروه نسب کند یعنی حق دانستن را از دانشجویانش گرفته بود. مانند اداره هایی که ریئس همه تصمیم ها را می گیرد. البته آینده مشخص خواهد کرد که این رویکرده ها چقدر به ضرر باستان شناسی ایران به عنوان یک پیکره واحد تمام خواهد شد. همایش اما راه خود را می رود و البته منتظر نمی ماند. چراکه تکثرگرایی به اوج رسیده است این نشد آن گروه. زمان انحصارها شاید گذشته باشد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گروه هایی بودند که در شرف همایش با اطلاعات اشتباه در مورد تصمیمات داخلی از مشارکت پرهیز کرده بودند. گروه هایی بودند که دعوت نامه ها را به سبب مشکلات ارتباطات دیر یا دریافت نکرده بودند. در نتیجه مشارکت چشم گیر نبود اما آنقدر بود که بتوان همایشی با نشست های چند رده و در اکثر موارد پر بار برپاکرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادآوری کنم در مورد اعضای محترم و در زمینه تصمیمات انها جای بحث نیست اما گروه های آموزشی وظیفه دارند بطور قانونی که اطلاع رسانی کنند نه اینکه اطلاعات حبس نمایند. دانستن حق دانشجویان و دیگر اعضا است بحث در اینجا است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا بعد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4954508353103882212?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4954508353103882212/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4954508353103882212&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4954508353103882212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4954508353103882212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/10/blog-post_29.html' title='همایش'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7306208011841394360</id><published>2009-10-10T09:15:00.000-07:00</published><updated>2009-10-10T09:17:32.798-07:00</updated><title type='text'>تبصره ای بر فروپاشی فرهنگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font size="4"&gt;سرزمین من کهنه شده&lt;br /&gt;امروز مخابره شد که باراک اوباما جایزه صلح نوبل را خواهد گرفت. نمی دانم چرا؟ اما انقدر هم اهمیت ندارد که به آن بپردازم که چرا چنین خواهد شد. انان که با آن سابقه طولانی جایزه صلح می دهند مبانی و قواعدی دارند و جلو نکته سنجی رسانه ها جهان این مهم را انجام می دهند. اعتبار دارند و تصمیم شان نیازمند بررسی من نیست.&lt;br /&gt;نیاکان او(باراک) و احتمالا همسرش برده بوده اند. در دنیای جدید (منظورم سرزمین امریکا است) جایی که ما فکر می کنیم جهان را به بردگی می برد؛ برده زاده ای ریئس جمهور شده و هم او برنده جایزه صلح نوبل می شود و او این جایزه را با تعداد زیادی از جمله چند ایرانی تقسیم می کند. می توانیم برای اینکه خود را راحت کنیم همه و همه آنچه برخواسته از شکوفایی فرهنگ، تمدن و انسانیت بشری است را زد و بند استکبار جهانی بدانیم! اما اگر چنین کنیم که انسان، فرهنگ و بافتار فرهنگی و ساختارهای آن را به تعصب فروخته ایم. یا بهتر است بگویم مرض کج فهمی در دنیای معاصر ما را گرفتار کرده است.&lt;br /&gt;قصد جسارت به احدی را ندارم اما می خواهم همسانان او در خاور نزدیک را که گویند خاستگاه تمدن بشری بوده است با او مقایسه کنم. مگر نه او برخاسته از فرهنگی کم ریشه است و ما بر تمدنی دیرپا تکیه زده ایم. پسر اسد پس از مرگ پدرش در سوریه به قدرت رسید و برحدود یک سوم لوانت(مدیترانه شرقی) حکم می راند. به اندازه باراک اوباما از او اطلاعات نداریم اما می دانیم بر سرزمینی در زمان معاصر حکومت می کند که خاستگاه دیرپاترین فرهنگ بشری در روستا نشینی است. می دانیم مادام العمر براین جایگاه تکیه زده. می دانیم با کشور ما دوستی دارد و ... البته می دانیم که بعید است تا اخر عمر بتواند جایزه صلح نوبل بگیرد.&lt;br /&gt;حسنی مبارک در مصر دیگر خاستگاه تمدن بشری، مشابه او و حتی بدتر از اوست. سال هاست بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زده و بجز همان جایگاه به نظر می رسد چیز دیگر برایش اهمیت ندارد. به هر قیمت همان جایگاه را چسبیده است. جای شکرش باقی که با کشور ما دستش در یک کاسه بزرگ مانند خاور نزدیک نیست. اما نه تنها جایزه صلح نگرفته و نخواهد گرفت بلکه به سبب کهولت و کسالت صدها و هزاران بهتر از او برای مصر هست. اما ساختار و راهکاری که انها را به این جایگاه برساند و به جایزه صلح نوبل نزدیک کند در مصر و پیشینه اش از قرار معلوم وجود ندارد.&lt;br /&gt;عراق وارث سرزمین میانرودان را در نظر اورید. کاش مانند مصر و سوریه بود. چنان است که هرروز می بینید و می شنوید" آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است". حاکمان این سرزمین دیرین با دیرپایرین ساختارهای حکومتی و نگارش در فرهنگ بشری نیز یا نمی دانند یا نمی توانند آن ارثیه گرانبها را امروزی کرده و مورد استفاده قرار دهند.&lt;br /&gt;به سرزمین سند هم گذری کنیم و نظری بیافکنیم (پاکستان منظور من است). همکار باراک اوباما آصف علی زرداری که بجای زر ، زرادخانه اتمی دارد(جمله خوب خوانده نمی شود). اما افسوس نمی تواند آن را در مقابل طالبها بکار بگیرد. برعکس خواب از چشم جهانیان ربوده شده که مبادا طالبان بر آن اندوخته دست یابد. آصف پس از ترور ناجوانمردانه همسر مشهورش(بی نظیر بوتو) به این جایگاه رسید. و در خواب شب روی آرامش را نمی تواند دید؛ تا چه رسد به اینکه به جایزه صلح نوبل فکر کند.&lt;br /&gt; دوستی می گفت: به نظر من باراک بیش از آنکه جایزه را برای کارهای خودش در مورد صلح برده باشد، جایزه ای برده برای فرایند بسیار دراز مدتی که طی آن سیاهان از برده به رئیس جمهور تغییر جایگاه داده اند. فرایندی بدون خشونت و بسیار صلح آمیز از طرف سیاهان که نمادهای هنری، رقص، آواز، شعر، داستان و نمادهای مذهبی و علمی – حقوقی آن بسیار بیشتر از نمادهای پارتیزانی اش بوده است. کسی یادش نمی آید سیاهی در این فرایند دراز مدت حتی برای دفاع از خودش ترور کرده باشد اما بسیار ترور شده اند. بیش از آنکه بکشند، دانش و هنر خود را افزودند.&lt;br /&gt;ایران را از قلم نیاندازیم اما نمی توانیم چنانکه واقع نمایی فرهنگ مندانه می طلبد، توصیف و بررسی اش کنیم. جاده خاکی اینجا بکار می آید. سرزمین دیرپای ابرحکومت های دوره تاریخی(مثلا هخامنشی) این روزها زیر دست و پای شماست. خودتان می توانید توصیف بررسی و اظهار نظر کنید. من حتی از همکار باراک اوباما ذکر نام هم نمی کنم و اطمینان دارم هرقدر هم متعصب و یکسویه نگر باشیم نمی توانیم او را لایق جایزه صلح نوبل قلمداد کنیم. حتی به هزار قدمی آن هم نخواهد رسید. شاید اظهار نظر برعکس در موردش واقع نما باشد.&lt;br /&gt;فکر می کنید مشکل از کجاست که بعضی ساختارها باراک اوباما تحویل جامعه جهانی می دهد و بعضی دیگر انان که نام بردم. من فکر می کنم سرزمین ما کهنه شده است. به قول "کتیبه های دوره تاریخی و متون اساطیری" در خاور نزدیک ما ارواح خبیث لانه کرده اند. می توانید جدی بگیرید چون جدی می نویسم. اما آنچه در آن زمان اروح خبیث خوانده می شد امروز و به نظر من ساختارهایی است که بطور پیچیده و در هم تنیده ای از گذشته برای ما در سرزمین دیرپایمان به ارث رسیده است. ساختارهایی که با سروته شدن ساعت شنی توسعه جوامع انسانی طی فرآیند رنسانس و پس از آن هر روز ابتکار عمل را از ما گرفته و به فرهنگ های جدید در دنیای جدید توانایی های نادیده و ناشنیده داده است.&lt;br /&gt;به نظر نباید در مورد جوامع انسانی و دانش های و علوم انسانی فکر کرد. نباید فرایندهای فرهنگی بلند مدت و تاثیر آن بر جامعه معاصر را ارزیابی کرد. لازم نیست علوم انسانی داشته باشیم چون ساختارهای درهم تنیده انتزاعی، همان ارواح خبیثه دوره تاریخی؛ هستند. و جامعه ما و انسان ها را می برند به جاهایی که حتی خیال هم نمی تواند برود.&lt;br /&gt;یادتان نرود در فرهنگ هایی که ریشه ای ندارند اما جهان را در تسخیر دارند تا جایی که من می دانم متخصصان علوم انسانی ( به ویژه حقوق ، علوم سیاسی و اقتصاد) بر کرسی(موقت) حاکمیت پهلو می زنند. یکی از همان ها که پیشینه اش و نیاکانش برده بوده اند برنده جایزه صلح نوبل هم می شود. در کشور ما تا یاد دارم مهندسان و پزشکان همه امور جامعه از انسانی گرفته تا حیوانی را رتق و فتق کرده و می کنند. توسعه هم در فرهنگ ما توسعه فیزیکی درک می شود نه توسعه فرهنگی. در اینجا گویی چنانکه در جوامع انسانی باب است دین جزء فرهنگ نیست کل فرهنگ است. حال دوطرف معادله پیدا شده مجهول علوم انسانی است که در اثر همکاری و همراهی این دو طرف نصف و نیم حذف شده بود حال قرار است تخم و ترکه اش هم بر باد داده شود.&lt;br /&gt;شاید بتوانیم پیشنهاد کنیم که بازهم دارد ساعت شنی توسعه جوامع انسانی سروته می شود. ما و فرهنگ ریشه دارمان در همان گام های اولیه توسعه فیزیکی و فن آوری مانده ایم  و با آن دست و پا می زنیم. نکند سوراخ دعا را گم کرده ایم؛ انهم در هزارتوی فرهنگ دیر پایمان نکند!!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font size="4"&gt;عمران گاراژیان بدرود&lt;br /&gt;&lt;/font&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7306208011841394360?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7306208011841394360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7306208011841394360&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7306208011841394360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7306208011841394360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='تبصره ای بر فروپاشی فرهنگی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-5929430606645863360</id><published>2009-09-30T07:37:00.000-07:00</published><updated>2009-09-30T07:39:50.177-07:00</updated><title type='text'>بدرود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنام خدا&lt;br /&gt;وصیت باستان شناس(1)&lt;br /&gt;وصیت می کنم جسد مرا در جایی دور و بی نام و نشان دفن کنید. نشانی بر آن مگذارید و از سنت تدفین دین و آیین خاصی استفاده مکنید. نمی خواهم دست همکارانم به گور و اسکلتم برسد. بگذارید بقایای من، آرامش داشته باشند. بازماندگان عزیزم حتما می پرسید چرا چنین وصیت کرده ام. چون من یکی از آنها بوده ام و می دانم اگر به گورم دست یابند، چه می کنند. خاصه آن زمان که من اثری باستانی شده باشم، معلوم نیست چقدر پیشرفت کرده باشند. اکنون که این وصیت را می نویسم اطمینان ندارم، که بتوانید جایی را پیدا کنید که از دسترسان در امان باشم. اما یادتان نرود شما همه تلاشتان را بکنید. می خواهم هرچه دیرتر بوسیله آنها شناسایی شوم.&lt;br /&gt;اگر آنها به بقایایم برسند مثل این است که خودم به اسکلتی رسیده باشم. حال برایتان شرح می دهم که حال روز بقایایم چه خواهد بود. برایتان می نویسم که دربارۀ اسکلت من چه خواهند گفت و نوشت. تصمیم گرفته ام خودم برایتان بنویسم درباره خودم(اگر بقایا را به عنوان خود قبول دارید) قبل از اینکه دیگران دربارۀ من بنویسند. این نوشته را دور از دسترشان نگهدارید؛ بگذارید انها شغل داشته باشند، سرگرم شوند و هرچه می خواهند ببافند. پس از انکه تمام تلاششان را کردند این دست نوشته را به انها بدهید. شاید اگر در اصل بودن آن شک نکردند در بافته و دانسته ها و روش هایشان و خاصه تفسیرهای پادرهوایشان بازنگری کنند. شاید، اطمینان ندارم! یادتان نرود شما باید مرا کمک کنید. چون من نمی دانم کجا، منظورم در چه موقعیت مکانی، و باچه سنتهایی مرا به خاک سپرده اید. حتی نمی دانم مرا به خاک می سپارید یا به آب؛ ممکن است به آتش بکشید. همچناکه در پشت پاکت نوشته ام این وصیت نامه را پس از آنکه مراسم مرا به پایان بردید، باز کنید. منظورم دقیقا یادآوری به همکارانم است. می خواهم به انها گوشزد کنم این شما(بازماندگان) هستید که جسد مرا هرگونه با هر مراسم و سنتی که می خواهید یا هنجار جامعۀتان بوده، به خاک سپرده اید. به قول همشهریانم در این زمان دست من از زمین و زمان کوتاه بوده است. می خواهم به آنها و شما یادآوری کنم که این پایان راه همۀ ما وشما در این کره خاکی است. می خواهم به همه یادآوری کنم که آنچه زیر دست و کمچه و کلنگ دارند، من نیستم بقایای من است. مواد فرهنگی من است. این مواد گرچه اطلاعات ارزشمندی دربارۀ من دارد، اما خود من نیستند. خود من همینی ست که پیش رویشان است. خود من تازنده است خود من است، هنگامیکه ازمیان برخواست، آنچه باقی می ماند، بقایای من است که گرچه اطلاعاتی در مورد من ارائه می کند اما خود من نیست. فکر می کنم چنین است، اطمینان ندارم.&lt;br /&gt;همکار چیره دست من به بقایای من رسیده است. انگار این خود من هستم که اسکلتی را کاوش می کنم. او بی ملاحظه خاک ها را با کمچۀ کوچک نوک تیزش کنار می زند. کلنگی دارد. کلنگی که یک سرش پهن و سر دیگر نوک تیز و کشیده است. از سر پهن کمتر استفاده می کند. گو اینکه چپ دست است، چون کلنگ را که بیشتر استفاده می کند، در دست چپش گرفته است (به یاد خودم افتادم). نخستین نشانه های استخوان را که دید کلنگ را به کناری گذاشت، حفاری حرفه ای است. دارد بررسی می کند، می خواهد بداند که استخوانی تک و تنها است یا در ارتباط با استخوان های دیگری است. شانس آورده ام، اگر کم تجربه بود با عجله استخوان را در می آورد، اما چنین نکرد. درفشی نوک تیز را می جوید؛ مجهز به میدان آمده؛ با درفش استخوان را پیگیری می کند. نازک نی است. شکننده و نازک. خاک ها را کمی کنار می زند با شناسایی استخوانی دیگر موازی استخوان نازک نی، آرام آرام می فهمد که به اسکلت رسیده است. حال نوبت اوست که تمرکز کند. فرضیه طرح کند و فرضیه را با نوک درفش و فرچه به آزمون بگذارد. من او را مشاهده می کنم و زیر لب با خود می خندم. اما افسوس لبی برای خندیدن باقی نمانده است. فک پایین که ارتباطی با جمجمه ندارد بین آسمان و زمین رها است. با خود می گویم، خندیدن هم خندیدنِ در زندگی و برزندگی!&lt;br /&gt;انگیزه همکارم بالا رفته است، چشم هایش برق می زند. درخیال خود اسکلتی پیش از تاریخی را تصور می کند. فرضیه هایی برای ظروف چیده شده در اطراف پاها و جلو صورت در خیالش نقش می بندد. و حس تاریخی- فرهنگی و عتیقه جویانه اش، تحریک می شود. شهپر خیال همچنان به هر جایی سر می کشد: پرده ای از خیال شیرنش، تصور اسکلتی از شاهزاده ای ثروتمند، مربوط به دوره تاریخی است. با چندین ظرف فلزی و ... من اما با خود همچنان بی لب می خندم و می گویم: زهی خیال باطل. همکار محترم ناگزیر خیال را رها کرده، به واقعیت بر می گردد. واقعیتی که از من برجای مانده! می خواهد دست به کلنگ ببرد اما درفش را ترجیح می دهد. چند سئوال دارد. جهت کلی اسکلت به کدام جهت است؟ محدودۀ تقریبی بقایای تا کجاست؟ فرضیه هایی طرح می کند و درجایی بالاتر از سر من چند بار آرام نوک درفشش را در خاک فرو می کند. سفت است، نوک درفش به چیزی سخت هم بر نمی خورد. درفش را بیرون می آورد. بازهم در فاصله ای نزدیک تر به نازک نی، فرضیه اش را با نوک درفش به آزمون می گذارد. این بار نوک درفشش به چیزی سخت می رسد. درفش را کمی بیرون کشیده خاک را با نوک آن می کند. سفیدی جمجمه پدیدار می شود. ابتدا خوشحال است چون فرضیه اش جواب داده جای جمجمه را شناسایی کرده. اما خوشحالی دامی ندارد. چون در ذهنش جهت کلی را بازسازی کرده پاها، سر جهت کلی شمال شرقی- جنوب غربی است. این یعنی در تدفین من از سنت های تدفین دوره اسلامی استفاده شده است. اطمینان نمی کند. جمجمه را آرام آرام با درفش و فرچه اش تمیز می کند. رو به قبله است شکی برایش باقی نمی ماند که اسکلت من مربوط به دوره اسلامی است و با سنت های دوره اسلامی دفن شده است. این نکته تا همین حالا برای خود من هم مشخص نشده بود. چون بازماندگانم این را به بقایای من نگفته بودند. روز کاری همکارم با انواع فرضیه ها و سئوال ها همان هایی که با نوک کلنگ و درفش به آزمون گذاشته می شوند، به پایان رسیده است. بقایای مرا می گذارد و می رود که به دیگر کارها و استراحتش برسد.&lt;br /&gt;ما نیز چنین می کنیم. بدرود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-5929430606645863360?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/5929430606645863360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=5929430606645863360&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5929430606645863360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/5929430606645863360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html' title='بدرود'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7752357059812698383</id><published>2009-09-25T07:07:00.000-07:00</published><updated>2009-09-25T07:20:59.648-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMINvkvI/AAAAAAAAAHU/2UNifD3VlpU/s1600-h/ayvan.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385407061698777842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 205px; CURSOR: hand; HEIGHT: 259px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMINvkvI/AAAAAAAAAHU/2UNifD3VlpU/s320/ayvan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بر تربت شیخ جام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بر تربت شیخ جام درختی (پستۀ وحشی) روییده که از پایه چندین شاخه است. در جنوب آن گنبدی بلند که یادآور ایوان های بلند ایلخانی تیموری است. از انتهای ایوان دربی بزرگ با چوب گردو و پوششی لطیف به زیر گنبد باز می شود. ساختمانی که از داخل گچکاری و نقاشی های زیبا و کتیبه هایی از ایات قرآن و احدایث و روایات دارد. جرز دیوار در سطوح پایینی تا حدود یک مترو بیست سانتیمتر دستنوشته هایی است یادگاری و یادمان نوشته های بازدیدکنندگان مقبرۀ شیخ جام است. این نوشته ها در نوع خود بی نظیر است چون متون متکثر با گاهنگاری چندین قرن و با مضامین بسیار متنوع از شعر گرفته تا نثر را در بر می گیرد. امروزه اکثر این نوشته ها در پشت قفسه هایی قرار گرفته اند که در &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMh0_JwI/AAAAAAAAAHc/n3N71f5Iu8U/s1600-h/wall+text.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385407068574263042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 267px; CURSOR: hand; HEIGHT: 202px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMh0_JwI/AAAAAAAAAHc/n3N71f5Iu8U/s320/wall+text.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آن مجموعه قرآن های اهدایی به مقبره شیخ جام به نمایش گذاشته شده است. &lt;br /&gt;در آفتاب برآمد(شرق) ایوان درب مسجد کرمانی است. بنایی با محرابی بس زیبا گچبری شده دارای متون و احدایث و آیات گردآگرد محراب و البته چاه خانه ای در کنار آن. مقبره هنرمند این بنا مسعود کرمانی در دیواره شمالی این بنا واقع شده است. بنا در سطوح بالایی زیر گنبد نیز دارای گچبری است.&lt;br /&gt;در آفتاب نشت ایوان(غرب) دربی به چندین ساختمان و حیاط تو در تو &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMxwNT9I/AAAAAAAAAHk/_4tcl0wKfys/s1600-h/Gombad+internal.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385407072849186770" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 261px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMxwNT9I/AAAAAAAAAHk/_4tcl0wKfys/s320/Gombad+internal.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;باز می شود که به گمانم به اندازه ای وسیع و بزرگ است که در شبستان های آن نماز جمعه برگزار تواند شد. در داخل حیاط اصلی که در شمال بناها وجود دارد چند درخت پسته و ردیفی بزرگ از سنگ های قبر که نوشته های تاریخی دارد چیده شده است. نیکو سنتی در ورودی این حیاط باب است و آن اینکه برای ورود حتما باید کفش ها درآوری و سپس از روی فرش ها بروی تا به بنا بررسی. از آنجاکه در دیواره شمالی بنای مسجد کرمانی به حیاط محرابی گچکاری شده وحود دارد که با شیشه از آن محافظت شده می توان حدس زد که بناهای دیگری در حیاط بوده است که اکنون دیگر&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzQDldaesI/AAAAAAAAAH8/44JLhoPg7JE/s1600-h/m+kermani+mehrab.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385408014441937602" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 276px; CURSOR: hand; HEIGHT: 199px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzQDldaesI/AAAAAAAAAH8/44JLhoPg7JE/s320/m+kermani+mehrab.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; نیست. چون محراب گچکاری شده را بر حیاط نمی سازند. &lt;br /&gt;مجموعه بناهای تربت شیخ جام در چند دوره ساخته شده که چون در تخصص من نیست بطور ریز به آن نمی پردازم. این بناها شاخصه های چندی دارند که با دیگر مجموعه های مشابه در خراسان مشابهت ها و تفاوت های عمده دارد به آن می پردازم تا برای جوان ترها موضوع تحقیقی را معرفی کنم.&lt;br /&gt;1) بناها مربوط به قبل و پس از حمله مغولان به ایران است. یعنی پایگاه های اجتماعی- فرهنگی که قبل از حمله مغولان بوده و پس &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzQDJapmQI/AAAAAAAAAH0/Gbzx8g6PcbA/s1600-h/jami+alahmadi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385408006914152706" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 189px; CURSOR: hand; HEIGHT: 252px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzQDJapmQI/AAAAAAAAAH0/Gbzx8g6PcbA/s320/jami+alahmadi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;از آن نیز ادامه حیاط داده و مورد احترام بوده است. &lt;br /&gt;2) این مجموعه تا آنجا که من می دانم که البته در این مورد کم می دانم بزرگترین مجموعه مربوط به برادران اهل سنت در خراسان یعنی با اصطلاحات پیش از تاریخی من شرق شمالی ایران است.&lt;br /&gt;3) در این مجموعه چله خانه و چله نشینی جایگاه های خاصی دارد که می تواند معرف رویکرد اجتماعی و انزوا طلبانه ای باشد که به وسیله گروه اجتماعی – فکری خاصی قبل و پس از حمله مغولان در منطقه وجود داشته است.&lt;br /&gt;4) در جنوب شهر نیشابور و در کنار جاده کاشمر نیز دو بنا مربوط به قبل و بعد از حمله مغولان وجود دارد که می دانیم تا قرن هشتم فعالیت فرهنگی نسخه نویسی در آن انجام می شده در نوشته دیگری در همین وبلاگ به آن پرداخته ام. از آن نظر آن دو را با این مجموعه مقایسه می کنم که بنای جنوبی دارای چله خانه و بنایی مربوط به دوره سلجوقی است. &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPmf_j11I/AAAAAAAAAHs/X_4ljeUjgIk/s1600-h/gravestons.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385407514758338386" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 247px; CURSOR: hand; HEIGHT: 191px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPmf_j11I/AAAAAAAAAHs/X_4ljeUjgIk/s320/gravestons.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;5) در تایباد براساس شنیده ها بنایی از همین دوره ها وجود دارد.&lt;br /&gt;6) در تربت حیدریه مجموعه بناهای قطب الدین حیدر به نظرم مربوط به دوره های یاد شده است با این تفاوت که گرچه دقیق ندیده ام اما در ان نشانی از چله خانه و بنایی چنین نسیت.&lt;br /&gt;تحولات فرهنگی – اجتماعی و سیاسی عقیدتی به نظرم موضوعی است که با رویکرد باستان شناسی اجتماعی و بر مبنای داده های بناهایی که یا شهرهای خراسان بر محور آن شکل گرفته اند یا با جابجایی نسبتی فضایی با شهر دارند می تواند مورد پژوهش قرار گیرد. این بناها تداوم نسبی پس از حمله مغولان را نشان می دهد و تحلیل فضایی- کارکردی و خاصه جایگاه آن نسبت به شهر می تواند تحلیل اجتماعی شود. کسانیکه بناها برایشان ساخته شده و نخبه گان دوران بحران هستند از دیدگاه مطالعه نخبگان نیز موضوع جذابی می تواند باشد. تغییرات فرهنگی – اجتماعی که براساس متون قابل بازسازی است ذیل همین موضوع می تواند بررسی و بحث شود.&lt;br /&gt;نوشته وبلاگی را ادامه دهم بحث بیش از اندازه جدی شد. تربت بر دشتی حاصلخیز بنا شده آنچه در ایران تحت عنوان خربزه مشهدی مشهور است در اصل از این دشت و امثال آن در خراسان تولید و به ایران صادر می شود. تربت شهری در انزوای نسبی است چراکه در مسیر شاه راه های معاصر قرار ندارد اما برای من به عنوان یک خراسانی تعجب برانگیز بود که شهری به این تمیزی و اینقدر شسته و رُفته در خراسان می دیدم.&lt;br /&gt;نکته پایانی اینکه تداوم نسل شیخ جام در تربت جام قابل توجه است کسانیکه خاندان جامی الاحمدی را تشکیل می دهند. تدامی نسلی از نخبه ای که مقبره وخاندانش در منطقه هستند. واقعیتی که بیش ازپیش موضوع انزوای ژئوپلتیک منطقه را نشان می دهد. چیزی که مثلا در نیشابور پس از حمله مغولان هرکز ممکن نیست اتفاق افتاده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا بازدیدی دیگر از شهری در ایران زمین یا که توران زمین فرقی نمی کند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7752357059812698383?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7752357059812698383/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7752357059812698383&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7752357059812698383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7752357059812698383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SrzPMINvkvI/AAAAAAAAAHU/2UNifD3VlpU/s72-c/ayvan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7540110161131955292</id><published>2009-09-23T21:34:00.000-07:00</published><updated>2009-09-23T22:08:53.487-07:00</updated><title type='text'>وداع با پرویز مشکاتیان</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Srr9TmxNGXI/AAAAAAAAAHM/yAzAm6kz2A8/s1600-h/meskatian.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384894817741117810" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Srr9TmxNGXI/AAAAAAAAAHM/yAzAm6kz2A8/s320/meskatian.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز در کمال ناباوری اندوه و آه با پرویز مشکاتیان ستاره آسمان موسیقی ایران و نوازندۀ بزرگ و بی بدیل سنتور برای همیشه وداع می کنیم. من به واسطه رابطه فامیلی و خانوادگی از سال های دهۀ هفتاد گاهی به دیدار استاد مشکاتیان می رفتم. و او البته به گرمی می پذیرفت. گفتگوهایی در باره موسیقی داشتیم(من البته در این زمینه پیاده بوده و هستم). آن سال ها در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می کرد و برای من که دانشجوی دانشکده ادبیات بودم دیدن او در دانشکده هنرهای زیبا ساده و در دسترس بود. من همیشه اطلاعات و ویژگی های او را از خانواده خاصه پدرم (ابوطالب گاراژیان)و مادر بزرگم(حاجیه زهرا اسحاقی) که نسبت فامیلی نزدیک با مادر استاد مشکاتیان دارد می شندیم. یادم نمی رود پس از اجرای افق مهر همراه با استاد ایرج بسطامی در فرهنگسرای بهمن با او گفتگوهای مفصلی داشیم. او همانند استاد بزرگوار دیگر یعنی استاد ادبیات محمدرضا شفیعی کدکنی به نیشابوری بودن افتخار می کرد و این البته برای امثال من که نیشابوری بودیم و از این اشتیاق بزرگان به زادگاهشان استفاده می کردیم. این روزها که آن استاد فرزانه از ایران رفته و این استاد ارجمند از جهان خاکی و بر جهان خاکی چشم فروبسته . برای امثال بندۀ که خاطرات بیست ساله در دانشگاه تهران داریم قدم زدن در محوطه تنها مرور خاطرات شیرین گذشته است. تا به اینجا رسید یادی هم استاد ادبیات معاصر قیصر امین پور کنم. در سال های دهۀ ما دانشجوی به قول خودمان ترم اولی بودیم من همیشه در دانشکده و گروه ادبیات کسی را با ریش و موی بلند می دیدم که کفش هایی پاشنه خوابیده داشت سیاه چهره بود و گفتگو می کرد از دوستم(محمد صفایی ) در باره اش پرسیدم او معرفی اش کرد و مرا هم به او معرفی کرد از آن پس گاه و بیگاه در طبقه چهارم دانشکده به گفتگو می ایستادیم آن بزرگوار قیصر بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یاد و خاطره اساتید ارجمند را در مرام دانشجویی و با مرام دانشجویی گرامی می دارم. کاشکی فرصتی دست می داد در این سال های اخیر با پرویز مشکاتیان در مورد نیشابور و پیش از تاریخ آن گفتگو می کردیم. کاشکی فرصتی دست دهد و دربارۀ بازدیم از کدکن با استاد کدکنی گفتگو کنیم. با بیتی از حافظ خدا حافظی می کنم: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فرصت شمار صحبت کز این دور راه منزل      چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7540110161131955292?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7540110161131955292/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7540110161131955292&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7540110161131955292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7540110161131955292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html' title='وداع با پرویز مشکاتیان'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Srr9TmxNGXI/AAAAAAAAAHM/yAzAm6kz2A8/s72-c/meskatian.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2098852121550596138</id><published>2009-09-15T02:13:00.000-07:00</published><updated>2009-09-15T02:30:14.825-07:00</updated><title type='text'>در تربت جام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تربت جام، برتربت شیخ جام&lt;br /&gt;پیش درآمد&lt;br /&gt;ما که دانشجوی کارشناسی بودیم (73-69 ه.ش.) اینترنت و پست الکترونیک و از این خبرها نبود. حرص خریدن کتاب داشتیم. دوستی ادبیاتی می گفت: کتاب خریدن که هنر نیست، بیایید عهد کنیم هرکتابی که می خریم لااقل یک دور بخوانیم(آن دوست محمد صفایی نام داشت). راست می گفت این عهد تعادل بین خریدن و خواندن ما پدیدآورد. این روزها پیشنهاد او را الگوی رفتاری – کاربردی می خوانم. بازید تپه های باستانی آن هم بوسیله یک دو متخصص(عمران گاراژیان و لیلا پاپلی) و کارشناس(خانم سربازی) و کارشناس ارشد(خانم مانا جامی الاحمدی)مانند خریدن کتاب در آن روزها است که خاطره اش را ذکر کردم. مثل همان روزها با خود عهدی کرده ام: هرجایی را که بازدید کردم مختصری از آن را هرچند در وب نوشته با وب خوانان در میان بگذارم. بازدید تربت جام یکی از وفاها به عهد یاد شده است.&lt;br /&gt;این وب نوشته حداقل دو بخش دارد در بخش اول در بارۀ استقرار باستانی نزدیک شهر تربت جام که اخیرا بوسیله همکاران میراث خراسان رضوی تعیین حریم شده اطلاعاتی پراکنده در حد بازدید انجام شده ارائه می کنم و در بخش دوم به تربت شیخ جام خواهم پرداخت.&lt;br /&gt;بنا را براین نمی گذارم که خواننده با تربت جام و چشم انداز طبیعی – فرهنگی آن آشنا است. در نتیجه بازهم در حد بازدید یک روزه مقدمه ای می نویسم. آنچه ارائه می کنم دریافت من است. کسی &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sq9cfgj8d3I/AAAAAAAAAG0/Qwa73U_T5as/s1600-h/DSCF4732.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5381621776117430130" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 260px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sq9cfgj8d3I/AAAAAAAAAG0/Qwa73U_T5as/s320/DSCF4732.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;که برای اولین منطقه را مشاهده می کرده. کسی که در بین راه رانندگی می کرده و اگر می خواسته به چشم انداز بپردازد ممکن بوده برای همیشه به آن بپیوندد و کسی که با چشم انداز خراسان آشنا و به زبان ساده بزرگ شدۀ این زاد بوم است(نک به نوشتۀ پیشین).&lt;br /&gt;تربت جام دشتی میانکوهی و پست است. پایانه های غربی ارتفاعات هندوکش در افغانستان شرق این منطقه را به شکل"د" فراگرفته. هریرودیا رود هرات که از هندوکش سرچشمه می گیرد وارد این منطقه شده و با جهت با چرخش به جهت شمال خط مرزی ایران و افغانستان می شود. در شمال امتداد رشته کوه بینالود و در غرب امتداد کوه سرخ دشت تربت جام را فراگرفته است. از جنوب منطقه بطرف بیابان های ایران شرقی تقریبا باز است. در دو سوی منطقه پست و میانکوهی دو شهر تربت جام و هرات واقع شده است. بطور کلی اگر بخواهیم خراسان(مرکزی) را به سرزمین های پست و بلند تقسیم کنیم. قوچان، همت آباد، نیشابور و تربیت حیدریه سرزمین های بلند هستند. سبزوار تربت جام و مشهد از جمله سرزمین های نسبتا پست منطقه قلمداد می شوند.&lt;br /&gt;آنچه شرح دادم دیدی کلی نگر و نقشه ای بود. از دیدی جزیی منظور روی سطح زمین و در جاده دقیقا از فرهاد گرد به طرف شمال و شمال شرق آبریز منطقه بطرف کشف رود است و از آن همان شهر(واقع در 15 کیلومتری فریمان) بطرف جنوب و جنوب شرق آبریز و شیب زمین بطرف هیررود است. فرهادگرد و فریمان در گروه سرزمین های بلند و تربت جام در گروه سرزمین ای های پست قلمداد می شود. به نظر من در سرزمین های بلند احتمال شناسایی استقرارهای گسترده و عمدۀ عصر مفرغ بعید است برعکس در مورد سرزمین های پست که رودخانه های پرآب در آن جاری است و دشت ها وسیع اند این احتمال بیشتر می شود. یادآوری کنم براساس همین الگو احتمال شناسایی سفال های لبه واریخته در فرهاد گرد را بعید ارزیابی می کنم. &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sq9d4ICh_hI/AAAAAAAAAHE/Jr8QkhkZJ6Q/s1600-h/DSCF4741.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5381623298543189522" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 254px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sq9d4ICh_hI/AAAAAAAAAHE/Jr8QkhkZJ6Q/s320/DSCF4741.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به تربت بازگردیم. یکی از شاخه هایی که به رود هریرود می ریزد شاخه ای است که با جهت کلی شمال غربی – جنوب شرقی در دشت تربت(جام) جاری است. در شمال شرق شهر تربت جایئکه رودخانه چرخشی ملایم دارد و در میان زباله های شهر معاصر در نزدیک کوره های آجرپزی استقرار باستانی وجود دارد. منطقه و ناهماری های آن به اندازه ای دستکاری شده که در نگاه اول نمی توان تمرکز داده های سطحی را مشاهده کرد اما جوینده یابنده است خاصه انکه راهنماهایی بومی هم داشته باشد. نهشته های باستانی دستکاری شده اند و بریدگی هایی در آن بصورت برش قابل مشاهده بود. در یکی از این برش ها نهشته های فرهنگی با شیب مخالف نهشته های طبیعی مشاهده شد. به بیان دیگر نهشته های بالایی مواد فرهنگی بودند که با فرآیند طبیعی سیلاب انباشت شده بود و در سطوح پایینی نهشته های فرهنگی در بافتار اصلی بود و شیبی برخلاف نهشته های انباشت شده با آب داشت. نهشته هایی که در بافتار اصلی بودند رنگ سبز کم رنگ داشتند و در میان آن سفال های منقوش مس- سنگی شناسایی شد0شفال های ش.2،3،4). این سفال ها همان گروهی هستند که اینجانب آنها را مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم. گاهنگاری پیشنهادی برای آن حدود 4500تا 4000پ.م. است. اگر می خواستم از اصطلاحات باستان شناسان آسیای مرکزی استفاده کنم که از قصد، چنین نمی کنم باید نمازگاه یک و دو را نام می بردم.&lt;br /&gt;در کنار جایی که شرح دادم و در فاصله کمتر از صد متر از آن بطرف رودخانه در بریدگی دیگری نهشته های در بافتار اصلی مشاهده شد که اگر بخواهم جسارت به خرج دهم باید آن متعلق به اواخر نوسنگی بدانم(سفال ش.1 در تصویر). اما از انجا که سفال های منقوش نوسنگی در زمان کوتاه بازدید ما مشاهده نشد آن را نیز بطور محافظه کارانه ای متعلق به مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم.&lt;br /&gt;بازهم به جنوب شرق در کنار رودخانه ادامه دادیم. کپه کپه هایی از نهشته های فرهنگی مشاهده شد. سفال های شاخص دوره ساسانی در میان سفال ها خود نمایی می کرد اما در مواردی فرم های مشکوک به اواخر عصر مفرغ (فرهنگ مشهور به مجموعه باستان شناسی مروی- بلخیBMAC) مشاهده شد.&lt;br /&gt;سفال های قرمز که روی آن لکه های سیاه دارد و من از سال 1376 با بررسی دشت درگز آن را لکه ای یا ابری معرفی کرده بودم نیز به وفور شناسایی شد. این سفال ها مانند سفال های آشپزخانه ای است و به نظر بنده با تقاوت هایی جزیی از مس – سنگی افق قدیم تا اواسط دوره آهن در استقرارهای خراسان مشاهده می شود(سفال های 5،6،7،8).&lt;br /&gt;یادآوری کنم تعدادی از نمونه ها از جمله 9،10،11 را نمی شناسم اما منسوب به دورۀ مفرغ خاصه اواسط تا واخر مفرغ می کنم.&lt;br /&gt;آنچه ما در این بازدید کوتاه مشاهده کردیم استقراری است که به مدل استقرارهای خراسان لایه ها گسترش افقی و عمودی توائم یافته اند. گاهنگاری داده ها اشاره شد از اوایل مس- سنگی یا اواخر نوسنگی تا اواخر عصر مفرغ را شامل می شود. اینکه توالی گسسته است یا متداوم بدیهی است نتیجه ای است که نمی توان از یک بازدید حدود دو ساعته انتظار داشت. امیدوارم همکاران که در این استقرار گمانه زده اند اطلاعاتشان را منتشرکنند.&lt;br /&gt;تا فرصتی دیگر و ادامه مطلب بدرود. به قولی وثیق یا ا...&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2098852121550596138?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2098852121550596138/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2098852121550596138&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2098852121550596138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2098852121550596138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='در تربت جام'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sq9cfgj8d3I/AAAAAAAAAG0/Qwa73U_T5as/s72-c/DSCF4732.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-1867374458820565142</id><published>2009-09-04T05:42:00.000-07:00</published><updated>2009-09-04T05:52:38.490-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SqENVIFQpDI/AAAAAAAAAGs/ZOz55APGsDs/s1600-h/Photo-0003.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5377594086655042610" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 253px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SqENVIFQpDI/AAAAAAAAAGs/ZOz55APGsDs/s320/Photo-0003.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عنوان اول: &lt;strong&gt;تصوری از تغییرات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;عنوان دوم: &lt;strong&gt;در راه زادگاهم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;عنوان سوم: &lt;strong&gt;تغییرات در ترازو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما، منظورم بطور کلی انسان ها است، در نقش های گوناگونی ظاهر می شویم. نقش هایمان به دو گروه کلی ممکن است طبقه بندی شود: بازیگری و تماشاگری. برای اکثر ما نگریستن به عنوان تماشاگر و نه بازیگری بر زادگاهمان و نزدیکانمان اگر نگویم غیر ممکن، باید بنویسم، مشکل است. در این نوشته قصد دارم چنین کنم؛ اگر بتوانم! یعنی بر خلاف عُرف، قصد ندارم بطور نوستالژیک(نه نه من غریبم گونه) موضوع تغییرات را بررسی کنم. می خواهم، مشاهده گری بی طرف باشم؛ اگرچه آنچه مشاهده کرده ام زادبوم و دقیقا زادگاه من بوده است. اشاره کرده بودم (در نوشته ای در همین وب لاگ) که زادۀ روستایی در جنوب نیشابور هستم. حال اضافه می کنم، نام آن روستا "کارجیج" است.&lt;br /&gt;حدود 20 سال پیش وقتی که جاده ای از نیشابور به کارجیج را رکاب می زدم؛ از جاده ای شوسه می گذشتم. جاده ای در کنار کاریزها. جاده ای پرپیچ و خم. جاده ای که نسبت به اطرافش اکثر جاها در گودی امتداد می یافت. در گودی و پر پیچ و خم بودنش، شاید نشانۀ پی نهاده شدن بر کوره راهی شتررو بود؟ آنچه از ارتباط این روزها و آن روزهای این جاده با شهر(نیشابور) چون مرزی خود نمایی می کند دو خط موازی و پررنگ است، ریل های راه آهن. این خطوط موازی دسترسی به شهر را محدود می کرده و می کند. در تمامی جنوب شهر نیشابور چهار گذرگاه برروی این خطوط بود که در دهۀ گذشته (یکی از آنها بلوار خیام) زیرگذر شده. و سه دیگر اگر اشتباه نکنم همچنان که بوده هست. این روزها دیواری بتونی هم به محافظان راه آهن افزوده شده؛ در نتیجه اولین تصور من از ترافیک که پشت خیابان های روگذر قطار و در هنگام عبور قطار شکل گرفته، نه تنها از بین نرفته بلکه تقویت شده است. منظورم دقیقا توسعه برای روابط بین منطقه ای دشت نیشابور(راه آهن) و محدود کردن روابط درون منطقه ای با در آن است: راه های روستایی که با راه آهن قطع شده اند. دسترسی روستاهای حاشیه ای به شهر که با راه دسترسی شهر به دیگر شهرها محدود شده است. این یعنی توسعه ای تک بُعدی، توسعه ای یک سویه نگر و یکجانبه! یعنی گرفتن وقت(عمر) و توان گروهی از مردم جامعه و مصادرۀ آن به نفع گروهی دیگر!&lt;br /&gt;راه دسترسی ما در گذشته از حاشیۀ شهر (زرگران نام روستایی در جنوب نیشابور است که نامش بیشتر به نام محله ای در شهری بزرگ می ماند تا نام روستایی در حاشیۀ شهر) به دو شاخه تبدیل می شد. شاخه ای به آفتاب برآمد(شرق) می رفت (بسوی شرق جائیکه تپۀ زندان در آن راستا از دور دیده می شود) و تنها دو روستای قبید و بلقُشه از آن راه، رفت و آمد می کردند؛ و راهی از زرگران به جنوب امتداد می یافت. این راه پر رفت و آمد تر بود. زادگاه من(کارجیج) نخستین روستا بود و پس از آن سه روستای (بنُیاباد، هاشم آباد و اسلامیه) در امتدادی تقریبا شرقی – غربی از این راه به شهر نیشابور رفت و آمد می کردند. امتداد این راه به جنوب در نهایت به آهنگران می رسد، روستایی که مانند زرگران بیشتر به نام محله ای صنعتی در حاشیۀ شهری بزرگ می ماند تا نام روستایی در حاشیۀ کویر. اگر دو نام "گازُرگاه" در شرق جادۀ زادگاۀ من(جنوب محدودۀ شهر تاریخی نیشابور) و مهراَوا(مهرآباد) اطراف دو بنا از دورۀ سلجوقی و ایلخانی را به این مجموعه اضافه کنم؛ شک کمتری باقی می ماند که اینها نام محله های شهری تاریخی اند که طی دوره های بعد به روستاها نهاده شده اند(آنچه تا حال اشاره کردم به جغرافیای تاریخی نزدیک می شد). در شرق آهنگران روستایی بنام "مَلَکنده" واقع شده دربارۀ نامش چیزی نمی دانم اما در سایۀ (غرب) آن روستا آثاری غنی از دورۀ سلاجقه شناسایی شده است. در نتیجه حدود جنوبی شهر دورۀ سلجوقی را تا حدود 12 کیلومتری شهر معاصر روی کاغذ گسترش داده ایم. دیگر اطراف را که برمبنای نام ها معرفی کردم نمی دانم قبل از حملۀ مغولان است یا پس از آن چراکه نام ها جاری هستند و نمی توانیم برایشان تاریخی دقیق پیشنهاد کنیم(یادآوری می کنم همکاران من که به نظرم این روزها نیشابور را بررسی می کنند بعید می دانم به آثاری بیش از همین نام ها برخوردند، حتی همین نام ها نیز ممکن است برایشان بی معنا باشد) .&lt;br /&gt;به راه راست برگردم. راهی جدید که از زرگران بسوی آفتاب برآمد، امتداد خواهد یافت و در غرب تپۀ زندان به جانب جنوب شرق می چرخد و مستقیم ادامه می یابد. راهی جدید که در بخش هایی اسفالت شده؛ برخلاف راه بُلقشه برکنار کریزهای کارجیج نیست، تنها آن را قطع می کند. از میان روستای یاد شده هم نمی گذرد، در شرق آن است؛ به شرق کارجیج امتداد دارد. این راه یادآور گردش کاروان های شتررو نیست. مستقیم کشیده شده و برخلاف راه قدیم از شرق به زادگاه من راه می دهد نه از شمال غرب. نمی توانم تصور کنم که فاصله ها اینقدر نزدیک بوده اند. گواینکه پیچ و تاب های جاده های شتررو و رشتۀ کاریزها که با جاده مانند دو رشتۀ تناب به هم تنیده بودند، راه ها را دور می کرده اند. قنات زادگاهم را در ترازوی تغییرات بگذاریم. قنات کارجیج تا همین چند سال گذشته آب داشت. یادم نمی رود چه بلاهایی برسرش آمد. مدتی مواد نفتی پمپ بنزین(بلوار خیام) به آن نفوذ کرده همه ماهی های کوچلویش را قربانی کرد. در سال های اخیر نیز گواینکه خشکانده شده یا خشک شده، نمایانده شد؛ تا چاه عمیق حفر شود. این قنات یکی از بازمانده های چند هزار قنات روبه جنوب نیشابور بود که از دامنه های بینالود سرچشمه می گرفتند. یک رشتۀ افسانه ای از مادرچاه هایش که دیرپایی آن را تامین کرده بود؛ رشته ای است که به زیر تپۀ زندان امتداد می یافت. چراگفتم افسانه های، چون عدۀ زیادی از مردم روستاهای جنوب نیشابور سبب دوام قنات کارجیج را به همین رشته مربوط می دانستند.&lt;br /&gt;در این بازدید آخری از زادگاهم بجای قنات، در حدود بیست متر جنوبی تر از مظهر آن، چاه عمیقی بدنیا آمده بود و آن قنات از دنیا رفته است. اما هنوز نشانه های آن قنات پابرجاست، کاریزها چون رشته ای از دانه های تسبیح که از راه های پهلوی پینه ها دور افتاده و تدریجا از بین می روند. یعنی بوسیلۀ مالکان زمین های همجوار به تصرف در می آیند. از نمود های تغییرات نبود قانونی برای حفاظت از حریم قنات و کاریزها است. قناتی که خشکانده شده کجا می تواند بانیانی داشته باشد که از آن حفاظت کنند!! از تاسیس این قنات چیزی نمی دانم اما می توانم تصور کنم که مالکان گذشتۀ زادگاه من برای مسیر کاریزها باید مالکان سرزمین های شمالی را راضی می کردند. همچنان که این روزها آنها برای گرفتن مجوز چاه عمیق مجبور به گرفتن مجوز و پرداخت وجوه هستند. دقت کنید تغییرات تدریجا خودشان رو می شوند: روزگاری مهندس قنات آورده اند و آن را احداث کرده اند. سال ها آن(قنات) را چاه خویی یا چاه جویی کرده اند (یعنی تعمیر ونگهداری از طریق لایروبی) و حال در کمتر از پنج سال گذشته، تغییرات و توسعه موجب شده که آن را بخشکانند، چون از مد افتاده بوده است، چون متخصصانش دیگر نبوده اند که لایروبی کنند. چون آبش از سرچشمه با فرآورده های نفتی آلوده می شده و محیط زیست تا آنجا که می دانم، برای خودش جریمۀ آلوده شدن قنات را گرفته و اقدامی اساسی برای پالودن آن نکرده است. تعییرات چون باد آمده اند. قنات قدیمی شده، قوانین مدافعی نداشته، ساکنان نیز مد جدیدتر از قنات را می پسندیده اند. موتور عمیق با فشار آب بیشتر(نسبت به قنات) و با آبی که اگر قرار است به مواد نفتی آلوده شود با مواد خود چاه چنین می شود نه از سرچشمه! بدنیا آمده است به دنیای زادگاه من! قنات پیر، بازماندۀ اسیر از قرون دیر! ماهی های سیاهِ قنات، ای نشانه ها و منشاء حیات، بدرود. این است تغییر.&lt;br /&gt;تا مرور تغییری دیگر&lt;br /&gt;ضرب المثل: یک سوزن به خودت بزن یک جوال دوز به دیگران.&lt;br /&gt;یک سوزن به خود(خود انتقادی): پس از اینکه نوشته را به پایان برده بودم متوجه شدم که یادم رفته شرح دهم که چرا نوشته را نوشته ام. تازه یادم آمده است پس دوباره بسم ا...&lt;br /&gt;نکتۀ اول: اگر بازیکری از ساکنان زادگاهم بودم چه می کردم. به احتمال قوی مانند آنها عمل می کردم همچنان که تا حدود 17 سالگی و پس از آن چنین کردم.&lt;br /&gt;نکتۀ دوم: اگر این روزها برای زندگی به زادگاهم برگشته بودم چه می کردم. واقعا تصوری ندارم اما اطمینان دارم که به وضع موجود رضایت نمی دادم حداقل در ماه های اولیه جوگیر شده و فعالیت های هر چند زائدی انجام می دادم. مثلا حال که در زادگاه من به میراث داریِ استخر قنات؛ موتور چاه عمیق همراه با استخر دارند؛ برای سرگرمی هم که شده چند ماهی خریده یا از جای دیگر گرفته و در آن استخر رها می کردم. همچنین چند ماه اولیه که برگشته بودم بررسی و مطالعه می کردم که ببینم چکار می توانم انجام دهم.&lt;br /&gt;نکته سوم: اگر مسئول میراث فرهنگی شهرستان نیشابور بودم چه می کردم. تلاش می کردم امثال قنات کارجیج را قبل از خشکانده شدن شناسایی و در مجموعه میراث طبیعی و فرهنگی ثبت کنم. حتی همین روزها نشانه ها و بازمانده های آن مانند کاریز و مادرچاه ها که احتمالا آب دارند و در محدودۀ شادیاخ هستند را بررسی کرده و برای استفاده فرهنگی و میراث فرهنگی چیانه از آن فکری می کردم.&lt;br /&gt;اگر مسئول میراث فرهنگی خراسان رضوی بودم چطور؟ در این صورت مجموعه ای از قنات و کاریز و شادیاخ و شهر قدیم و گازرگاه و مهروا در شرق و غرب تا ملگنده و آهنگران را در بوق و کرنا می کردم تا در فهرست میراث جهانی ثبت کنم.&lt;br /&gt;وقتی که به نسبت خودم با زادگاهم از نظر وجود اطلاعات گستره و چند لایه فکر می کنم با خود می گویم کاش چندین و چند زادگاه داشتم. اما وقتی که می نویسم اگر در موقعیت های که شرح دادم، بودم چکارها ممکن بود بکنم. خرسندم که همین یک زادگاه را دارم. تصور کنید همه مثل من بودند انگاه چه اتفاقی می افتاد" در شعار همۀ زادگاه ها آباد می شدند و در عمل هیچ اتفاقی نمی افتاد" اما جای نگرانی نیست چون حرف هایی از این دست اگرنه نصف عمل ممکن است راهگشایی برای عمل های یمان یا ایده ال هایمان باشند.&lt;br /&gt;بازیگری:&lt;br /&gt;قرار بود نوستالژیک( نه نه من غریبم گونه) نشود اما ای کاش با حاجی(ابراهیم)،علی(پسرکدخدا)، صادق(پسر خاله)، حاج احمد(پسر حاج عبدالله آخوند روستا) و حاجیه ها(طیبه، بتول&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=4167714680974238639#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; و لیلا پاپلی) بیشتر به صحبت نشسته بودیم. یاد مهندس محمد اسماعیل گاراژیان گرامی باد چراکه برای تسلیت فوت او به کارجیج رفته بودیم.&lt;br /&gt;تا فرصتی دیگر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=4167714680974238639#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - همه بجز آخرین نفر که فامیلش را نوشته ام "گاراژیان" هستند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-1867374458820565142?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/1867374458820565142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=1867374458820565142&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1867374458820565142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/1867374458820565142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SqENVIFQpDI/AAAAAAAAAGs/ZOz55APGsDs/s72-c/Photo-0003.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-4640099905760721725</id><published>2009-06-26T07:05:00.000-07:00</published><updated>2009-06-26T07:07:49.617-07:00</updated><title type='text'>متنی فراتر از تارنما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;فروپاشی فرهنگی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درآمد&lt;br /&gt;به این عنوان حدود یک ماه قبل پرداخته بودم با عنوان "درآستانۀ فروپاشی فرهنگی" بدبینانه ترین برداشت. اما چون متن به اتمام ،که چه عرض کنم، به صورت اسکلت اولیه هم نرسیده بود؛ رهایش کردم و اکنون که فرصت پیدا کرده ام ساختار اولیه آن را ارائه می کنم. امید مساعت دارم چون لقمه بزرکتر از دهان افکار تئوریک من است. اما یاد گرفته ام که سنگ های نه چندان بزرگ را بردارم و حتی پرت کنم، هرچند به نزدیکی هدف هم نرسد. تمرین و پیشرفت شعار من است.&lt;br /&gt;مقدمه&lt;br /&gt;فرهنگ به مفهوم انسان شناختی آن با تعریفی متناسب با این بحث چنین به نظرم می رسد: فرهنگ ها راهکارهای تعامل انسان ها "باهم" با محیط طبیعی، پیشینه فرهنگی و فرهنگ های دیگر هستند. این برداشت کمی سنگین به نظر می رسد به همبن سبب ناگزیر اجرای آن را که به ترتیب اهمیت ردیف کرده ام، شرح می دهم.&lt;br /&gt;-          فرهنگ ها تعامل هستند. یعنی دیکته شده و اجباری و فرمایشی نمی توانند باشند، بلکه ارتباط دو یا چند جانبه اند. (رویکرد من در این شرح و بسط از فرهنگ کوتاه مدت نیست برعکس بلند مدت است و مفهومی کلی نگر را مد نظر دارم) ارتباط فرهنگی خودخواسته و انتخابی و اکتسابی است. انسان ها عاملِ فعال و مختارند. آنها برای اینکه بتوانند بقای خود را تامین کنند در فرآیندی از فعالیت ها و کنش و واکنش ها فرهنگ ها را سازمان داده اند. بدیهی است که فرهنگ ها بستری تاریخی – جغرافیایی دارند. راهکارها تجربه ها و آموخته ها و اندوخته ها در بافتاری تاریخی – جغرافیایی هستند. به عبارت دیگر فرهنگ ها آموخته ها و اندوخته های عوامل انسانی برای تامین بقا در بافتار جغرافیایی – تاریخی خاص است.&lt;br /&gt;-          محیط طبیعی در تعریف بالا ناظر و راجع به جغرافیای فرهنگی و شرایط آن است. پیشینۀ فرهنگی ناظر و راجع به فرآیندی زمانی و تاریخی که فرهنگ ها در آن بافتار شکل گرفته اند. و فرهنگ های دیگر واحدهای مشابه و گونه های دیگر از مجموعه تعامل ها است. گونه هایی که تعامل، بافتار طبیعی فرآیند تاریخی و در مجموع هویتی متمایز از فرهنگ های مشابه دارد.&lt;br /&gt;-          آموخته ها و اندوخته های انسانی که فرهنگ خوانده شده است در مقیاس های گوناگون و با طیف بندی وجوه مختلف پدیدار می شود. وجوه گوناگون هم می توان از نظر نوع برای این آموخته ها و اندوخته ها پیشنهاد کرد. تعامل انسان ها با هم در مقیاس های فردی، خانوادگی، اجتماعی، ملی، منطقه ای و فرامنطقه ای و حتی جهانی قابل طیف بندی است. با این توضیح تعامل انسان ها وجهی از وجوه فرهنگ است که به آن اشاره شد. وجه دیگر فرهنگ فرآیند تاریخی یا پیشنه فرهنگی است. از نظر پیشینه، فرهنگ ها فرآیند های تاریخی و مواریث خاص خود را دارند. حتی رویکرد و بهره وری از این پیشینه در فرهنگ های مختلف و در دوره های مختلف متفاوت است. وجه دیگر فرهنگ بافتار یا بستر جغرافیایی است. فرهنگ ها اضافه بر تعامل انسان ها با هم و فرآیند تاریخی وجهی محیطی مکانی یا جغرافیایی هم دارند. معماری را در نظر بگیرید و تصور کنید که در مناطق مختلف از نواحی یک فرهنگ حتی مصالح شکل ها و ساختارهای متفاوتی دارند.&lt;br /&gt;-          تعامل فرهنگ ها با دیگر فرهنگ ها از دیگر وجوه فرهنگ است که در دو طیف تعامل همزمان یعنی ارتباط و تبادل و تعامل فرهنگی با فرهنگ هم عصر یک فرهنگ و تعامل در زمان پدیدار می شود. فرهنگ های ایران و آسیای مرکزی را در تعامل باهم در نظر بگیرید. گاهی بافتار جغرافیای یکسانی می شده اند مانند قرون اولیه اسلامی و گاهی این تفاوت و جدایی به اوج خود می رسیده است مانند سال های سیطرۀ شوروی سابق در منطقۀ آسیای مرکزی. آیا می توانیم فرهنگ های معاصر ایران را بی ارتاط و بدون تعامل با فرهنگ های آسیای مرکزی در قرون میانی اسلامی بدانیم. اگرنه سیطره سیاسی مغولان و تاثیرشان را نادیده گرفته ایم و...&lt;br /&gt;فروپاشی فرهنگی&lt;br /&gt;با مقدمه شرح داده شده حال نوبت معرفی فروپاشی فرهنگی است: فروپاشی فرهنگی در تئوری ترین شکل آن چنین معرفی می شود(متناسب با این نوشته) سرایت کردن و فراگیر شدن بحران از یکی از وجوه فرهنگ به بقیۀ وجوه و نمودها و ظهور و بروز آن در سیر قهقرایی بصورتی که همه تعامل ها و وجوه فرهنگ را تحت تاثیر قرار داده و هویت یعنی وجوه تمایز یک فرهنگ از دیگر فرهنگ ها را از بین ببرد، فروپاشی فرهنگی است. یادآوری کنم. فرهنگ و فروپاشی آن فراتر از و متفاوت از نسل ها و انسان ها به مثابه عوامل فرهنگ است. به این معنی که ممکن است فرهنگی از نظر عوامل یعنی فوت انسان های آن، دچار بحران شود؛ اما سنت ها، ساختارها و مبانی آن با مشارکت عوامل ونسل های دیگری تداوم یابد. برعکس انچه شرح دادم نیز به عنوان نوع دیگری از فروپاشی فرهنگی قابل بحث و بررسی است. یعنی ممکن است عوامل فرهنگی خاص یعنی انسان های آن باقی بمانند اما تعامل آنها باهم، با محیط طبیعی، پیشنۀ فرهنگی شان و همچنین در ارتباط با فرهنگ های همجوار و هم زمان بگونه ای تخریب شود یا تغییر یابد که تنها جمعیت ها باقی بمانند؛ اما از نظر فرهنگی مستحیل شوند. منظورم دقیقا این است که در تئوری ضرورتا وجود عوامل فرهنگی و بقای نسلی آنها به مثابه تداوم فرهنگی نیست. و برعکس از بین رفتن جمعیت ها در مقیاس گسترده ضرورتا فروپاشی فرهنگی دانسته نمی شود(حداقل در تئوری چنین است).&lt;br /&gt;آنچه به زبان تئوریک توضیح دادم برای زمینه سازی این گزاره بود که جامعه معاصر ایران روبه فروپاشی فرهنگی است. گرچه زمان می خواهیم که با فاصله زمانی فرآیند این فروپاشی را توصیف کرده و توضیح دهیم. اما این پیش فرضی است که می توان طرح کرد، بدون اینکه بخواهیم پیش فرض را عینک کنیم، می توانیم بی طرفانه آن را در نظر داشته باشیم. عوامل انسانی را مشاهده کنیم. طبقه بندی از انها ارائه کنیم و کنش های اجتماعی- فرهنگی را در بوتۀ ارزیابی قرار دهیم. فرآیندهای کوتاه مدت را در نظر آورده و تاثیر آن بر ،رایندهای فرهنگی بلند مدت را وانمود و پیش بینی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نکته ای دینی با رویکردی شخصی ارائه کنم( یادمان نرود من متخصص شاخه ای از علوم انسای ام نه متخصص حوزه دین به همین سبب گزارهای در ارتباط با دین را شخصی ارائه می کنم گرچه قائل به این موضوع هستم که دین جزیی از فرهنگ است) آنچه را در این متن ارائه کرده ام مصداقی از امر به معروف می دانم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در فرصتی دیگر مصداق های فروپاشی فرهنگی را مُرور می کنم. اگر فرصتی بود &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-4640099905760721725?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/4640099905760721725/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=4640099905760721725&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4640099905760721725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/4640099905760721725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html' title='متنی فراتر از تارنما'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-2614720674915134216</id><published>2009-06-16T20:36:00.000-07:00</published><updated>2009-06-16T20:50:59.581-07:00</updated><title type='text'>همایش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام و احترام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس از همایش شکوهمندی که در تهران برپا بود خودجوش و خودخروش. بی کرانه و پربهانه. اصلا راضی نمی شدم که تهران را ترک کنم چون شور انقلابی به عینه در آن قابل لمس ودرک بود. تهران را صبح ساعت نزدیک هشت ترک کردیم. مقصد رامسر و همایش "&lt;strong&gt;روابط بین فرهنگی عصر مفرغ آسیای میانه&lt;/strong&gt; " است. که  در رامسر پرپاست. می خواستم شرکت نکنم چون الحق و الانصاف به نظرم کشور ما روزه های مهمی را طی می کند اما چون همایش از دو سال پیش برنامه ریزی شده و بین المللی هم هست خود را قانع کرده و توجیه گرانه در آن شرکت کردم. مراسم رسمی افتتاحیه دیروز بعد از ظهر برگزار شد. از امروز صبح سنخرانی های علمی برپا خواهد بود. بازهم اطلاع رسانی خواهم کرد اما در این موقعیت بیش از همیشه به نظرم داریم نشان می دهیم در به عنوان باستان شناس چقدر از جامعه منفک و جدا هستیم. خوب است و مغتنم که توجیه از قبل طراحی شدن و بین المللی بودن هست مثلا ما برای حفظ ابروی ایران در این سنگر علمی داریم تلاش می کنیم. به حضرت عباس (ع). پیروز و برقرار باشید. یادآوری کنم که به عنوان یک باستان شناس بی طرف به نظرم مانند بندرعباس جای دانشجویان و جوانان واقعا خالی است. به امید فردایی بهتر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-2614720674915134216?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/2614720674915134216/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=2614720674915134216&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2614720674915134216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/2614720674915134216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html' title='همایش'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-7019079967334140427</id><published>2009-04-15T06:37:00.000-07:00</published><updated>2009-04-15T06:41:17.406-07:00</updated><title type='text'>به یاد حکیم عمر خیام  و نوروز پرفروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;  در یک روز از دهه دوم فروردین ماه با آب و هوای بهاری در شهری کوهستانی مانند همدان، می توانید بهار را تصور کنید؟ نوروز در چنین بافتاری  گرچه دیرتر از مناطق پست و واحه ها آمده؛ اما جلوه هایی تمام عیار دارد. شکوفه های رنگارنگ  و قشنگ، بر درختان. بوته های زرد و قرمز و سبزه های بهاری در گوشه و کنار اسفالت های خشن و سیاه، تنها جلوه هایی از فرآیند طبیعی و بهار طبیعت است. انسان هایی مرتب و نوپوش، شیک و تمیز، با گام هایی که از سرمستی بهار، بالاتر از حد معمول بالا می آیند فرآیند فرهنگی نوروز را نشان می دهند. از صبح تا شام، نوروز بکام به شرحی که می آید.&lt;br /&gt;  صبح در اطاق کارم نشسته بودم و هر از چندی هوا را در سینه حبس می کردم تا بهار را با تمام وجود حظ ببرم. یکی از دانشجویان تیزبین و کنجکاو آمد چند موضوع پرسید و طرح کرد. در میان  موضوعاتش بهاری تر از این موضوع نبود که به نظرش رسیده بود مطالعه نوروز با رویکرد باستان شناسی چشم انداز جالب توجه خواهد بود. من هم از این دریافت او خرسند و شاد شدم چون متوجه شدم که تلاش هایم برای معرفی باستان شناسی چشم انداز بی نتیجه نبوده و لااقل او را به تامل واداشته است.&lt;br /&gt;  در راه خانه آنچه چشمک می زد و در مرکز دید خود نمایی می کرد، درختان دارای شکوفه بودند. نمی دانم چرا شکوفه ها، آن روز آنقدر خود نمایی می کردند. شب فرا رسید با بادهای بهاری و سردی جانبخش آن. برنامه ای در شبکه پنج سیما در مورد نوروز بحث می کرد. سید محمد بهشتی و دکتر محیط طباطبایی بودند. برنامه با فیلم هایی قطع می شد. توضیحات تاریخی و معماری بودند با تمرکز توجه نکردم. اما نوروز را متصل و همطراز اعیاد دینی می کردند. کاش پایداری نوروز را با فرآیندهای فرهنگی بلند مدت شرح می دادند. کاش پایه ای اساسی برای نوروز در این بخش کره زمین طرح می کردند اما خوب بود چون تنها تاکید صرف بر منابع تاریخی نبود که نخ نما شده اند معماری و فرهنگ را هم مخلوط کرده بودند.&lt;br /&gt;  روز نوروزی، شکوفه ها و گفتگوها مرا به یاد نوشته نظامی عروضی سمرقندی انداخت. آنجا که می گوید به دیدار حکیم عمر خیام نایل آمده و از او شنیده که می گوید، پس از مرگ تمایل دارد گورش در موقعیتی باشد که هر بهار و با باد بهاری پوشیده از شکوفه ها شود. و در ادامه  روایت می کند که در بازگشت از شهرهای خراسان بزرگ، پس از چند ماهی در نیشابور خیام را باز می یابد اما در موقعیتی که خواسته بود و در منزلی جدید (گورش)که با باد بهاری گل افشان می شود.&lt;br /&gt;  کمی تامل کردم، موضوع را چنین تبین کردم که از کسی که تقویم جلالی را محاسبه کرده و سال ها عمر خود را بر آن نهاده. محاسبه کرده، چند باره محاسبه کرده و دقت به خرج داده و میراث نوروز ایران زمین و خاور نزدیک را برای ما مستند و مستدل کرده؛ انتظار وصیتی جز این نمی رود. او با بهار می زیسته و با تمام وجود آن را درک و لمس می کرده و از آن انگیزه می گرفته تا تلاش کند و دقت و محاسبه ای در خور نوروز انجام دهد و میراثی به این حد کاربردی و فراگیر را برای ما پایدار نماید. یادش گرامی باد وصیتش گرامی تر باد. در هر سال از دیرباز تا بحال و آینده، هر شکوفه یادآور او، نوروز و وصیتش!&lt;br /&gt;   تبینم از موضوع را با لیلا پاپلی در میان گذاشتم او با من موافق نبود و براین باور بود که شخصیت خیام کمتر احساسی و بیشتر عقلانی(فلسفی- ریاضی و محاسباتی) بوده و چنین وصیتی از او بعید می نماید. من اما همچنان با تبین خودم موافق هستم. رباعیات او را مرور کنید. گرچه بعضی در نسبت دادن آن رباعیات به او شک و شبه وارد می کنند اما کاربرد گرایی، کلی نگری در عین حال رویکردی فلسفی و تئوری با جزئی نگری در مواردی خاص. تقویم زمان و گذر زمان در موارد زیادی قابل پیگیری است.&lt;br /&gt;مثل این مورد:&lt;br /&gt;یک چند به کودکی به استاد شدیم    یک چند به استادی خود شاد شدیم&lt;br /&gt;پایان سخن شنو که ما را چه شده است   از خاک برامدیم و در خاک شدیم(یا بر باد شدیم)&lt;br /&gt; با رویکرد فلسفی که از او می شناسیم آن وصیت در سال های آخر عمر اصلا بعید نیست.&lt;br /&gt; حال بیایید به شق دیگر موضوع را بنگریم با فرض اینکه وصیت خیام، بافته نظامی عروضی سمرقندی باشد. یعنی او با تخیل شاعرانه اش این موضوع را بازسازی و روایت کرده باشد. ناگزیر تیزبینی و زیرکی او(نظامی عروضی) را باید بستایم که چنین روایتی برساخته است. این قدر واقع نما و اینقدر بجا و متناسب با خیام و کارها و رویکردهای او.&lt;br /&gt;سئوالی برایم باقی می ماند: آیا میراث هایی مانند نوروز برای ما و از فرهنگ گذشته مان بجا نمانده؟ نخبه گانی مانند خیام و نظامی عروضی سمرقندی چطور؟ ساختار و بافتاری که این دو را به هم برساند چطور؟ بدون گذشته گرایی غم بار(نوستالژیک) و "ننه من غربیم" بازی. به نظرم این سومی این روزها نادرو نایاب است وگرنه هم آن فرهنگ منبعی غنی است و هم نخبگان این قوم کم نیستند. آنچه غایب است ساختار نزدیک کردن این دو به هم و انگیزه بخشنده به نخبگان است. ممکن است کسانی با این برداشت من موافق نباشند(مشکلی نیست) اما در زمینه میراث فرهنگی اطمینان دارم که چنین است. غیر متخصصان چنان گوی سبقت را ربوده اند که یادآور بیان سعدی رحمت ا... عیله است. آنجا که فرمود هرکه را عقل خود به کمال نماید و فرزند خویش به جمال.... اما باید منظر ماند تا به قول هم او: (گمان می کنم مطمئن نیستم)&lt;br /&gt;صالح و طالح متاع خویش نمودند   تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.&lt;br /&gt;منظور زمان لازم است تا بتوان اظهار نظر و ارزیابی دقیقی داشت.&lt;br /&gt;تا فرصتی دیگر و متاعی دیگر&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-7019079967334140427?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/7019079967334140427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=7019079967334140427&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7019079967334140427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/7019079967334140427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='به یاد حکیم عمر خیام  و نوروز پرفروز'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6404499201544484278</id><published>2009-03-26T04:19:00.000-07:00</published><updated>2009-03-26T04:33:07.676-07:00</updated><title type='text'>عید دیدنی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;عید دیدنی از خانه دو باستان شناس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما طی دو نیمسال گذشته عاقبت توانستیم در یکی از واحدهای دانشگاه مستقر شویم و استقرار دائمی پیشه کنیم. با جاگیر شدن، تعطیلات آخرسال هم رسید. به فکر عید افتادیم؛ اما قابل قبول نبود که هزینه گزافی کرده و تابلو نقاشی ومبلمان و غیره تهیه کنیم. در عین حال دیوارها خیلی خالی و غریبانه بودند. در نتیجه تصمیم گرفتیم با بافتی های کوچک و چند تابلومتناسب با آن و نقاشی نقشمایه های مشهور و پیش از تاریخی خانه و ورودی آن را تزیین کنیم. با این تزیین ها هم خودمان و شاید رشته مان را برای همسایگان معرفی کرده و هم صرفه جویی لازم را کرده بودیم. اما یک مورد باقی می ماند: روزهای عید همانند همه سال های گذشته ما در خانه نبودیم و کسی نمی توانست به عید دیدنی ما بیاید، زحمت هم کشیده ایم و باید بازخورد داشته باشد وگرنه ممکن است عُقده ای شویم در نتیجه برای حفظ تعادل در رفتارهای اجتماعی تصمیم گرفتم عکس های برگزیده ای در وب بریزم تا هرکس مایل بود به عید دیدنی وب ناکی ما بیاید. البته شیرینی و آجیل و حتی شام و نهار طلب بازدیدکنندگان ارجمند.&lt;br /&gt;نوروز به کام و می بهار درجامِ وجودتان، پر دوام باد.&lt;br /&gt;عمران گاراژیان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmKH3TQPI/AAAAAAAAAFs/5OcxA2mrRP4/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456109136724210" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 316px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmKH3TQPI/AAAAAAAAAFs/5OcxA2mrRP4/s320/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmJBsrydI/AAAAAAAAAFk/LBpCGrzRCDM/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456090301712850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 263px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmJBsrydI/AAAAAAAAAFk/LBpCGrzRCDM/s320/1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmKacpzbI/AAAAAAAAAF0/BPGq3qb_pPY/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456114125229490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 161px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmKacpzbI/AAAAAAAAAF0/BPGq3qb_pPY/s320/3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm20JjSAI/AAAAAAAAAGM/fpP5UWrD-Dc/s1600-h/6.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456876938676226" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 292px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm20JjSAI/AAAAAAAAAGM/fpP5UWrD-Dc/s320/6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm2rsB-EI/AAAAAAAAAF8/IVI7iGTafFA/s1600-h/4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456874667374658" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm2rsB-EI/AAAAAAAAAF8/IVI7iGTafFA/s320/4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm2yES9rI/AAAAAAAAAGU/iag9vKeXkME/s1600-h/7.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317456876379764402" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 313px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/Sctm2yES9rI/AAAAAAAAAGU/iag9vKeXkME/s320/7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-6404499201544484278?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/6404499201544484278/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=6404499201544484278&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6404499201544484278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/6404499201544484278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/03/blog-post_26.html' title='عید دیدنی'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_jmGjXXoDj80/SctmKH3TQPI/AAAAAAAAAFs/5OcxA2mrRP4/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-237857875263594480</id><published>2009-03-17T08:55:00.000-07:00</published><updated>2009-03-17T08:57:33.823-07:00</updated><title type='text'>کنایه ای به اسفند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بنام خدا&lt;br /&gt;کنایه ای به اسفند و ....&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اسنفدماه هرساله دقیقه نود است. ایرانی ها عموما عادت دارند که کارهایشان را به لحظات پایانی می گذارند و در مورد هر سال نیز چنین است که به ماه پایانی می گذارند. با کفیت یا بی کیفیت به عبارتی با هر کیفیتی و به هر صورتی اسفندماه ماه فعالیت است خاصه روزهای پایانی آن فعالیت جامعه به اوج می رسد. تصور کنید هر روز سال از نظر فعالیت و کارایی مانند روز های پایانی اسفند باشد. آیا ممکن است؟ جامعه توان کم می آورد و به قولی می بُرد. اما تصور کنید، چندین اسفند و در نتیجۀ آن چندین روزهای پایانی اسفند در سال داشته باشیم. مثلا روز های تعطیلی عید و در نتیجه روزهای فعالیت متراکم پایان سال بجای هرسال هر فصل یک بار باشد. آیا فعالیت های جامعه نظم بهتری نمی یابد. تراکم فعالیت ها بیشتر نمی شود. جنب و جوش و نشاط جامعه چطور، بیشتر نمی شود! به نظرم که می شود. برنامه ها نیز متراکم تر می شود، بسیج همگانی در بافتاری اجتماعی جامۀ عمل می پوشد.&lt;br /&gt;اگر هر فصل را نمی توانیم دارای اسفندی کنیم و نوروزی در پس آن آوریم و اگر نمی توانیم پیشینه ای نوروز مانند برای هر فصل بسازیم. می توانیم جشن مهرگان را احیا کنیم. می توانیم اسفند را و فعالیت های متراکم آن را و نوروز را، شادی و نشاط و تعطیلات آن را تقسیم کنیم و دو مورد در سال داشته باشیم. تصور کنید در سال دو مورد تسویه حساب ها، دو مورد دید وبازدیدها دو مورد تعطیلات، دو مورد خانه تکانی، دو مورد آشتی کنان پایان سالی و هر مورد آغاز نیمسالی تحصیلی منظم و متناسب با سنت و هماهنگ با جامعۀ در حال توسعه داشته باشیم. باور کنید پیشنهاد بدی نیست، گرچه نپخته و بدون پیشینه (فی البداهه) است.&lt;br /&gt;زنده باد نوروز و جوشش همگانی آن، زنده باد اسفند و تراکم کاری آن.&lt;br /&gt;عمران گاراژیان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4167714680974238639-237857875263594480?l=archaeologist1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://archaeologist1.blogspot.com/feeds/237857875263594480/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4167714680974238639&amp;postID=237857875263594480&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/237857875263594480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4167714680974238639/posts/default/237857875263594480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://archaeologist1.blogspot.com/2009/03/blog-post_17.html' title='کنایه ای به اسفند'/><author><name>Omran Garazhian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13055761583405153654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4167714680974238639.post-6387226444923291020</id><published>2009-03-16T12:34:00.001-07:00</published><updated>2009-03-16T12:42:34.402-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بنام خدا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیا می توانم زادگاهم را عوض کنم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اندک دانشجویانی که با اینجانب درس گذارنده اند، شاید این معرفی را شنیده باشند: 
